داستان‌های استجابت

به درخواست دوستان، نتایجی که ملتمسین دعا از دعای حاج فردوسی (حفظه الله) به دست آورده‌اند و در دیدگاه‌ها می‌نویسند، به صورت یکجا عرضه می‌گردد.

توجه: این صفحه با دریافت داستان‌های جدید، بروزرسانی می‌شود.

************

۱۹ شهربانو نوشته است:
سلام هاله جان
من یه طلسم خیلی سخت داشتم که پیش هر دعانویسی می‌رفتم می‌گفت طلسمت آهنیه و یهودیا نوشتن به این سادگی ها نمیشه بازش کرد. خدا میدونه چقدر پیش این و اون رفتم. هر جا آدرس دعانویسی بود می‌رفتم و خدا می‌دونه چند میلیون برای باطل السحر و اینجور چیزا دادم ولی هیچ نتیجه‌ای نگرفتم.
وقتی با حاج آقا آشنا شدم احساس دختر کوچولویی رو داشتم که خودشو میندازه تو بغل باباش هی زار میزنه میگه اونو می‌خوام اونو می‌خوام. بالاخره باباش یه کاری براش میکنه دیگه.
هر شب یه کارت می‌گرفتم می‌نوشتم حاج آقا تو رو خدا دعا کنین این طلسم لعنتی شکسته بشه. باز شب بعدی همینطور.
هر صبح می‌گفتم امشب دیگه التماس دعا نمیدم ولی دوباره شب که می‌شد از فشار استرس و اضطراب طلسم، دوباره کارت می‌گرفتم و التماس دعا می‌نوشتم. بالاخره یادم نیست چند روز گذشت ولی یه شب خواب دیدم یه لحاف بزرگی روم افتاده که داشتم خفه می‌شدم. خیلی سنگین و گرم بود. با همه قدرتم گفتم یا علی و لحاف رو پرت کردم دور و از خواب پریدم. خیس عرق بودم ولی اینقدر سبک شده بودم عجیب. سالها بود چنان سبکی‌ای رو احساس نکرده بود. خواستم بگم منم از تکنیم رگباری یا مسلسلی خوب نتیجه گرفتم.
امیدوارم هیچ مؤمن و مسلمونی اون طلسمی که من تجربه کردم رو تجربه نکنه.
ممنون که به پرچونگی من توجه کردین.

************

۱۸. رضا نوشته است:
سلام هاله خانم
من این کلک رو سر بی‌پولی در آوردم. آقا ما دست به هر کاری می‌زدیم خراب می شد. دست به زر می‌زدم خاک می‌شد.
دیگه داشت باورم می‌شد که کارم درست بشو نیست. تا این که این کلک رو یاد گرفتم. ولی چون پول نداشتم، پونصد نیت کردم تا بیست و پنج روز هر روز یه کارت ۲۰ تومنی بخرم.
هر چی بیشتر می‌گذشت، وضعم بدتر می‌شد تا جایی که روز هفدهم، دیگه حتی نداشتم یه کارت ۲۰ تومنی بگیرم. صبر کردم تا روز نوزدهم که دوباره یه پول مختصری گیرم اومد، دوباره شروع کردم.
بعد از اون بی‌پولی شدید که دوباره شروع کردم، دیگه احساس کردم طلسم بی‌پولیم شکست و کارم داره سکه میشه. یه قرارداد عالی و بی‌سابقه بستم که واقعاً جبران خیلی از کمبودام بود. بعدش دیگه شروع شد و خدا رو شکر تا الان همینطور ادامه داره.
دوستان این که میگن با یک کارت، دعای حاج آقا مستجاب میشه راسته ولی تا به دستت برسه پیر شدی رفتی. اگه عجله دارین، انگشت بزارین روی تیربار و هر روز درخواست بدین تا بالاخره این دیوار قطور بین شما و خواسته‌تون بریزه.
ببخشین که خیلی پرحرفی کردم.
ممنون از شماها همگی

************

۱۷. هاله نوشته است:

چند وقت پیش یه آقایی یه رازی گفتن که خدا خیرشون بده، بعد دیدم همین رو مدیر محترم پایگاه هم توصیه کردن. راز این بود که کارت ارزون بخر ولی هر روز سفارش دعا بده تا مثل قطرات آب که بالاخره سنگ سخت رو سوراخ می‌کنه، رسیدن به حاجتت هر مانع درونی بیرونی و سحر و جادو و طلسم و بختک و … که داشته باشه، همه رو سوراخ می‌کنه. من تصمیم گرفتم برای باز شدن بختم و رسیدن به شوهر خوب و مورد نظرم یک میلیون تومان اختصاص بدم ولی آهسته آهسته.
هر شب یه کارت التماس دعا می‌خریدم. باورتون نمیشه هر روز یه ماجرا داشتم تا این که روز هفدهم یه خاستگار داشتم ولی چنگی به دل نمی‌زد. روز بیست و چهارم جواب منفی دادم ولی همچنان کارتا رو می‌گرفتم و هر شب التماس دعای شوهر خوب می‌دادم. بالاخره دقیقا روز چهلم، طلسم سی و چهار ساله شکسته شد و چشم ما به جمال آقامون که خیلیم جنتلمنه روشن شد. خدایا شکرت بالاخره به مرد رؤیاهام رسیدم. راستی یه سؤال، من نیت ۵۰ روز کرده بودم ولی در ۴۰ روز به حاجتم رسیدم، حالا اون ده روز دیگه رو باید بدم؟
از مدیران این سایت و حضرت آقای حاج فردوسی عزیزم تشکر می‌کنم.
چو ایران نباشد تن من مباد

************

۱۶. مطهّره نوشته است:

سلام دوستای خیلی خوب
بالاخره کنکور لعنتی تموم شد. از حاج آقا فردوسی تشکر می‌کنم. استجابت دعاشون رو در جلسه احساس کردم. وقتی برگه‌ها رو گرفتم احساس کردم یه کسی جوابای درست رو بهم میگه. انگار قفل مغزم باز شده بود. جواب درست خودش جلوم می‌رقصید خخخخخخ
امیدوارم رتبه‌م عالی بشه.
عشق فقط یک کلام، حاج فردوسی و السلام 🙂 🙂

************

۱۵. نفیسه نوشته است:

سه سال هست که کنکور شرکت می‌کنم ولی از شدت استرس، هم در خود جلسه خیلی اذیت میشم و هم بعدش تا چند روز آثار فشار عصبی بر کتف و گردن و قلبم می‌مونه و درد و ریفلاکس دارم. امسال از حاج آقا خواستم برای آرامش در کنکور دعا کنن. باورتون نمیشه احساس می‌کنم تو خواب کنکور دادم. مثل یه خواب شیرین بود. احساس می‌کنم رفته بودم استخر و چهار ساعت شنا کردم و اومدم بیرون. هم در جلسه ریلکس بودم و هم الان که بیرون اومدم خیلی سبک و شاد هستم. من اینقدر جوشی و استرسی هستم که در آزمونای گزینه دو که الکی هم هست، همیشه سردرد شدید می‌شدم و بعدش مثل جنازه می‌افتادم. اما این کنکوره خیلی بهم چسبید تا جایی که دوست دارم بازم کنکور بدم. خواستم از این طریق از حاج فردوسی مهربان تشکر کرده باشم.
یا حق

************

۱۴. صداقتلو نوشته است:

چون نزدیک کنکوره من یه خاطره و تجربه رو میگم که یه درس خوبی داره. من و دوستم التماس دعا دادیم در کنکور قبول بشیم. من در کنار دعا، درس هم خوندم ولی دوستم فقط دلخوش به دعای حاج فردوسی عزیز بود و میگفت چیزها دیده.
نتایج کنکور که اومد، هر دو تامون قبول شده بودیم اما دوستم همون ترم اول، مشروط شد ولی من با قدرت دارم ادامه میدم. می‌خواستم بگم دعا خوبه و کمک عالی می‌کنه ولی تلاش رو هم جدّی بگیرین چون اگر با دعا، قدم اولش درست بشه، برای قد‌های بعدی نیاز به تلاش دارین. اگه با دعا کنکور رو قبول بشین، برای یادگرفتن و نمره آوردن و قبول شدن نیاز به تلاش و درس خوندن دارید.
ببخشین یه کم زیاد شد
یا حق

************

۱۳. عدالتی نوشته است:

من مدتها سیگار می‌کشیدم و همسرم به شدت از این کار من ناراحتت می‌شد و همیشه به بوی دهان و بدن و لباس‌هایم گیر می‌داد. یکی دو بار تصمیم به ترک سیگار گرفتم ولی بعد از مدت کوتاهی دوباره به یک بهانه‌ای گرفتارش می‌شدم. تا این که توسط یکی از همکاران با آقای فردوسی آشنا شدم و تقاضای دعا دادم برای ترک سیگار.
یکی دو روز نگذشت که یک صبح وقتی از خواب بیدار شدم، همینطور چرتی دست کردم که سیگار بردارم. وقتی دستم به سیگار خورد، احساس کردم دستم به نجاست انسان خورد. ببخشید کمی بی‌ادبی شد ولی واقعیته. یک احساس تنفر شدید از سیگار پیدا کردم که هر چه خواستم خودم را متقاعد به کشیدن یک نخ سیگار کنم، نتوانستم. سه چهار روز با خودم درگیری شدید داشتم. از یک طرف بدنم سیگار می‌خواست و از سوی دیگر، از نظر احساسی از سیگار کشیدن متنفر شده بود.
بالاخره بعد از سه چهار روز سنگین، آثار وابستگی به سیگار از بدنم رفت و برای همیشه پاک و رها شدم.

************

۱۲. قاسمپور نوشته است:

تقریباً سیزده ساله بودم که از طریق بچه‌های فامیل متوجه شدم فرزند پدر و مادری که با آنها زندگی می‌کنم نیستم. این سؤال که پدر و مادر واقعی من چه کسانی هستند، سال‌ها ذهنم را درگیر کرده بود و مرا آزار می‌داد.
اواخر سال گذشته این سؤال خیلی برایم جدّی شد و به شدّت روی اعصابم رفت. این در حالی بود که پدر و مادری که مرا بزرگ کرده بودند، فوت شده بودند.
چندی قبل از حاج آقا خواستم دعا کند معلوم شود پدر و مادر واقعی‌ام چه کسانی هستند. چند روز بعدش به طور خیلی اتفاقی با شخصی آشنا شدم که هم پدر و مادر اصلی مرا می‌شناخت و هم پدر و مادر دومم را.
او از پدر و مادر اصلی‌ام چیزها گفت و حتی محل دفنشان را هم به من نشان داد ولی کاش به دنبال این سؤال نمی‌رفتم؛ چون تصویر خوبی که از پدر و مادر اصلی‌ام ساخته بودم، خراب شد و معلوم گردید هر دو معتاد شدید بوده‌اند و بر اثر مصرف بالای افیون مرده‌اند. 😭😩 خدا از سر تقصیرات همگی بگذرد و عاقبتمان را ختم به خیر کند.
خواستم بگویم هر خواسته‌ای ارزش خواستن ندارد. بعضی چیزها واقعاً ندانستن و نداشتنش بهتر از دانستن و داشتنش است.

************

۱۱. نصیریان نوشته است:

با عرض سلام و شب به خیر به خانم کاظمی و تمام عزیزانی که این تجربه منو می‌خوانند.
من سال‌ها به دنبال استاد عرفان می‌گشتم که در سایه راهنمایی‌هاش سیر و سلوک و تهذیب نفس کنم. چند وقت پیش که با حاج آقا آشنا شدم، اصلاً فکر نمی‌کردم خواسته و گمشده من، خود ایشان باشند. تقاضای دعا دادم برای استاد سیر و سلوک.
فرداش یک دفعه‌ای به این فکر افتادم که من شخصی را می‌خواهم که در معنویت، رهبر من باشد. با همین فکر در اینترنت زدم «رهبر معنوی» و با کمال تعجب، دیدم اسم حاج فردوسی را برایم آورد. شروع کردم به مطالعه درباره ایشان و برنامه تربیتی و طریقت عرفانی‌شان و خوشبختانه به نظام تربیتی منهاج فردوسیان باور کردم و الان در حال اصلاح دیدگاه‌ها و کارهایم هستم.

************

۱۰. پریسا نوشته است:

میدونی که ما خانما خیلی گل دوست داریم ولی من عاشق گل و گیاه هستم. چند روز پیش نمایشگاه بزرگ گل و گیاه مشهد بود و من خیلی علاقه داشتم برم و گلهایی که می‌خوام رو بخرم ولی شوهرم موافق نبود و هی بهانه می‌آورد که پول ندارم. نمایشگاه شروع شد و من هر چی تلاش کردم، نتونستم شوهرم رو راضی کنم بهم پول بده گل بخرم. روز سوم نمایشگاه به فکرم رسید از حاج آقای فردوسی بخوام برام دعا کنن بتونم گلهایی که دوس دارم رو بخرم. اینم بگم که نمایشگاه فقط پنج روز بود. روز آخر نمایشگاه، شوهرم که از سر کار برگشت، خیلی خوشحال بود چون پاداش خوبی گرفته بود. یه پول تپل به من داد و گفت میتونم برم نمایشگاه و هر چی دوست دارم گل بخرم. فقط منتظر بودم ساعت ۵ عصر بشه و نمایشگاه رو باز کنن. از دعای خیر حاج آقای عزیز، گلهایی که می‌خواستم رو به کمترین قیمت خریدم چون داشتن جمع می‌کردن و همه خیلی زیاد تخفیف داده بودن. الان باید بیاین و خونه‌مو ببینین که مثل گلفروشی، همه جور گل و گیاه درش پیدا میشه.
از حاج آقا ممنونم و البته از خدای مهربونم که منو با ایشون آشنا کرد و دعاهای ایشونو سریع مستجاب می‌کنه.

************

۹. مریم بانو نوشته است:

پسرم با یک دختر کارمند که معلول بود ازدواج کرد و اوایل با هم خوب بودن ولی رفیقاش گفته بودن این دختر با توجه به معلولیتی که داره بعدها نخواهد تونست مادر خوبی برای بچه‌هات باشه. به همین دلیل پسرم محبتش سرد شد و می‌گفت می‌خوام طلاقش بدم. دختر هم خیلی دختر خوب و هنرمندی بود و حقوق هم داشت ولی یک پاش فلج بود و با عصا راه می‌رفت. از حاج آقا فردوسی خواستم دعا کنن اگه صلاح است محبت عروسم به قلب پسرم برگرده و زندگی رو به خوبی ادامه بدن. چند روزی نگذشت که پسرم گفت مادر نظرم عوض شد. همه چیز که بدن نیست. اگه بدنش ناقصه در عوض با فرهنگ و فهمیده س و حقوقش کمک خوبی برای ساختن زندگی آینده مونه. الان چند ساله به خوبی و خوشی با هم زندگی می‌کنن و صاحب فرزند شدن. از خدا و امام رضا جان ممنونم که حاج آقا رو سر راه ما قرار دادن.

************

۸. ملیحه سادات ـ ج نوشته است:

من مدتی ناآرام بودم. رفتم پیش یه دعانویس و برام دعا نوشت که بخشیش خوردنی بود و بخشیش رو باید با خودم می‌داشتم. چن هفته‌ای حالم خوب شد و آروم شدم ولی بعدش احساس می‌کردم شخصی همیشه همراهمه و گاهی حتی صدای نفس کشیدنش رو می‌شنیدم. از حاج آقا فردوسی خواستم برام دعا کنن. الان چن ماهی هست هم آرامش دارم و هم اون شخس رو احساس نمی‌کنم.

************

۷. نازگل شیرازی نوشته است:

یه خواسگار سمج داشتم که نه خودم دوسش داشتم نه پدر و مادرم. بعد از مدتی مرد رویاهام رو پیدا کردم و رفتیم حرم آقا شاهچراغ عقد کردیم. در لحظه عقد یک لحظه مادر همون خواسگار سمج رو دیدم. بعد از عقد یکباره مرد رویاهام در نظرم شبیه هیولا شد و ترس عجیبی ازش سراسر وجودم رو گرفت. وقتی داخل یه اتاق با هم تنها می‌شدیم تموم بدنم به رعشه می‌افتاد و روح می‌خواست از بدنم خارج بشه. پیش چن دعانویس رفتم گفتن همون خواسگار سمج قفلت کرده ولی دعانویس و سرکتاب باز کن و آینه بین و کف بین و اینا فایده نداشت. بالاخره دختر خالم حاج آقا رو بهم معرفی کرد. دو روز بعد از این که تقاضای دعا دادم و خواستم برام دعا کنن تا عشق و علاقه‌م به مرد رویاهام برگرده و ترسم ازش بریزه، یه باره حالوم خوب شد و تمام او ترسا رفت و رابطمون مثل لیلی و مجنون شد.

************

۶. طاهره نوشته است:

سند ماشینم رو لازم داشتم می‌خواستم بفروشمش اما پیداش نمی‌کردم. هزار بار همه جای خونه رو گشتم اما غیب شده بود. از حاجی آقا خواستم برام دعا کنن پیدا بشه. چند ساعت بعد رفتم از کمد لباسم چیزی بردارم، احساس کردم باید پشت کمد رو بگردم. همین که کمد رو تکون دادم که بکشمش جلو، پوشه سند و برگ سبز و خلافی و همش افتاد پایین. معلوم شد گذاشته بودم روی کمد لباس بعد یه چیزی گذاشته بودم جلوش و اون افتاده بود پشت کمد ولی بین زمین و آسمون گیر کرده بود. خلاصه ما یه همچین چیز عجیبی از دعای ایشون دیدیم.

************

۵. رضایی نوشته است:

چند وقت پیش پام آسیب دید و دکتر گچ گرفت و گفت باید چهل روز در گچ باشه. یک هفته‌ای گذشت و از حاج آقا فردوسی خواستم برای بهبودی پام دعا کنن. دقیقاً یادم نیست دو یا سه روز بعدش گچ، پام رو زخمی کرد به طوری که درد شدیدی داشت. خودم مجبور شدم فرز رو برداشتم و گچ رو بریدم. در کمال تعجب دیدم پام سالمه و هیچ درد و ناراحتی نداره.

************

۴. نیازمند نوشته است:

همسرم حامله بود و یک لخته خون در جفت دیده شده بود. از حاج آقا خواستم دعا کنن خطر این لخته بر طرف بشه. یک هفته نگذشت که تصادف کردیم و خانمم سقط کرد. اینجا بود که فهمیدم باید می‌خاستم دعا کنن فرزندم سالم به دنیا بیاد نه این که خطر لخته خون در جفت برداشته بشود. چون خطر لخته خون برداشته شد و کمردرد و درد شکم خانمم برطرف شد ولی به دلیل دیگری، فرزندم رو از دست دادم.

************

۳. ملتمس دعا نوشته است:

منم از این اشتباهات کردم. یه بار یکی از رفیقام خیلی از یک کارخونه تعریف می‌کرد. از حاج آقا خواستم برام دعا کنن در اون کارخونه مشغول به کار بشم. سه روزه با استخدامم موافقت شد در حالی که دوستم می‌گفت کم کمش سه ماه باید در نوبت باشی تا رزومت بررسی بشه و استخدام بشی. خلاصه ما استخدام شدیم ولی بعد خیلی گرفتاری برام پیش اومد.
تازه فهمیدم باید شغل مناسب با خودم رو می‌خواستم نه استخدام در اون کارخونه خاص رو. خدا خیلی مهربونه ولی ما دستاشو می‌بندیم.

************

۲. طاهره ـ م نوشته است:

بله من حدود یک سال از شوهرم میخواستم با طلاق من موافقت کنه و فقط بیاد محضر و امضا کنه ولی نمیومد و حتی این آخریا جواب تلفنمو نمیداد. از آقا خواستم برام دعا کنن. باورتون نمیشه امروز که تقاضا دادم، فرداش خودش بهم زنگ زد و گفت رفتم دفترخونه و امضاش کردم.
من همینطور گوشی دستم، خشکم زده بود. مثل فیلما هر چی الو الو می‌کرد من زبونم بند اومده بود و نمی‌تونستم حرف بزنم.
اصن باورم نمیشد بشه ولی با دعای این مرد خدا شد و من الان آزاد شدم.

************

۱. صنایع دستی خراسان نوشته است:

یه تجربه جالب براتون بنویسم تا ایمانتون به دعای این عزیز بیشتر بشه. نمایشگاه بود و ما غرفه داشتیم. نمایشگاش یه هفته‌ای بود. پنج روز اول، تقریبا هیچ فروشی نداشتیم. دیدم با این حساب، هزینه غرفه و دستمزد بچه‌ها در نمیاد. از حاج آقا خواستم برای فروش بالا در نمایشگاه دعا کنن. روز ششم فروشمون شروع شد ولی روز آخر نمایشگاه، اینقدر از غرفه ما استقبال شد که تمام جنسامون رفت. ینی روز هفتم، اصن جارو کردن کف غرفه رو.
خدا توفیق بده قدر نفس گرم حاج فردوسی عزیز رو بدونیم.

************

.

.

.

.

بازگشت به صفحه‌ی اصلی التماس دعا

دیدگاه شما

fa فارسی
X