۲۴ بهمن

شباهت منهاج فردوسیان به تصوف!

سؤال: چرا منهاج فردوسیان به گونه‌ای شبیه به طریقت‌های عرفان و تصوف است؟

جواب: استاد عالی، حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) در کلامی راهگشا می‌فرمایند: «رُدُّوا الحَجَرَ مِنْ حَیثُ جَاءَ؛ سنگ را از جایی که آمده برگردانید» به عبارت دیگر، همیشه این مقابله به مثل است که جوابگو بوده است‌. وقتی عرفان‌های کاذب و دکان‌های معرفت‌فروشی در قالب‌های جذاب و فریبنده اقدام به جذب جوانان و در نتیجه، منحرف کردن آنها می‌کنند، راه درست این است که با استفاده از همان قالب‌های جدید، مفاهیم اصیل و ناب را ارائه کنیم تا خطر آنان دفع گردد‌.
وقتی دشمنان اسلام برای ترویج افکار الحادی و باطلشان، فیلم می‌سازند، ما نباید در مقابل و برای مقابله، به نوشتن کتاب بسنده کنیم بلکه ما نیز باید از همان راه وارد شویم و با همان زبان سخن گوییم؛ زیرا هیچگاه کتاب نمی‌تواند در مصاف با فیلم و جاذبه‌های بصری، هماوردی کند‌.
وقتی صاحبان دعاوی باطنی (عرفا و صوفیه) با تشکیلات تربیتی، وارد عرصه‌ی شکار دل‌های صاف و نفوس مستعده (جان‌های آماده) می‌شوند، قالب‌های دیگر، ناکارآمد یا کم‌بازده خواهد بود و نیاز است مطالب حق در قالبِ جذابِ برنامه‌‌ی تربیتی و تشکیلات تکاملی ارائه گردد‌.
اگر ‌می‌شود مطالب پوسیده و انحرافی را در قالب‌های جدید و جذاب ارائه نمود و قربانی گرفت، لابد بشود آموزه‌های اسلام اصیل و تشیع ناب را به قالب جدید زد و موجب هدایت گردید‌. پس باید توجه داشت که گرچه «منهاج فردوسیان» در نگاه اول، همچون یک فرقه به نظر می‌رسد؛ ولی در مطالعه‌ی همه جانبه، روشن ‌می‌شود که متن شریعت غرای اسلام و تشیع ناب اثنی‌عشری است‌.

موفق باشید
حاج فردوسی

کلمات کلیدی: , , ,

117
دیدگاهتان در باره‌ی مطلب بالا را بنویسید

 
 
 
72 نویسندگان
45 پاسخ‌ها
2 دنبال کنندگان
 
مرتب کردن بر اساس بیشترین بازخورد
مرتب کردن بر اساس داغ‌ترین دیدگاه
4 نویسندگان برتر
  مشترک شوید  
جدیدترین نظرات قدیمی‌ترین نظرات نظرات با امتیاز بالا
اشتراک برای:
احمدی

سلام خدمت همه عزیزان و رهبر معنوی ما حاج فردوسی … سوالی دارم ….عزیزان مراد ما از عرفان چیست و در کل به چه معناست؟

محمد

سلام … عرفان درک و دریافتی است که ادمی از راه کشف و شهود حاصل می‏ کند. در واقع آنچه که در اینجا اهمیت دارد نه عقل و استدلال آدمی است و نه تجارب متعارف وی بلکه کشف و شهود و یا به تعبیر غربیان تجربه عرفانی است که به کمک آدمی می‏ آید و او را از حقایق نهان و نامکشوف عالم آگاه می‏ نماید. مسلم است که عرفان در این معنا اختصاص به عالم اسلام نداشته و امری عام و مشترک میان همه اقوام جهان است.

محمد باقر

سلام و خسته نباشید خدمت دوستان منهاجی عزیز …دوستان اشتقاق صوفی یعنی چه؟؟

محمدیان

سلام دوست خوبم ببین عزیز جان در مورد این مورد باید بگویم که نظرات متفاوتی وجود دارد که چند مورد آن را برای تو و دیگر عزیزان ذکر میکنم
۱ـ صوفی منسوب به اهل صفه است. یعنی مسلمانان فقیر و تهیدستی که زیر سقفی در بیرون مسجد پیامبر پناه می‌گرفتند.
۲ـ صوفی مشتق از صفاست. چرا که صوفی درصدد است خود را از شهوات و پلیدی‌ها دور نماید.
۳ـ صوفی مشتق از «صف» است. یعنی منسوب به صف اول مؤمنان در نماز است.
۴ـ صوفی منسوب به «بنی صوفه» است. قبیله‏ ای بیابان‏گرد که در دوران جاهلیت خادم کعبه بودند.
۵ـ صوفی منسوب به «صفوانه» است که نوعی سبزی است.
۶ـ صوفی منسوب به «صوفه» است و آن تار مویی است که بر پشت گردن می‌روید.
۷ـ صوفی منسوب به «صوف» به معنای پشمینه است.
۸ـ صوفی اشتقاق عربی ندارد و از کلمه (soph) سوف یونانی به معنای حکمت و دانش گرفته شده است. این قول از آن ابوریحان بیرونی است.

محمد امین

سلام …البته باید در ادامه ی صجبت های شما به نکته ای هم اشاره کنم در واقع به اعتقاد ابوالقاسم قشیری، واژه صوفی اشتقاق عربی ندارد و درواقع واژه‌‏ای جامد است.
در میان این اقوال گوناگون، نظر مشهور و ارجح همان اشتقاق صوفی از صوف به معنای پشم است و تصوف عبارت است از پشمینه پوشیدن. درباره معنای تصوف، هر یک از مشایخ صوفیه به مقتضای احوال خویش تعریفی ارائه داده است و می‌توان گفت که تعریفی مشترک در این میان یافت نمی‌گردد. آنچه که مسلم است اینکه تصوف با زهد و ریاضت آغاز گردید و به عشق و فنا و اتحاد رسید.

فاطمه

با سلام خدمت دوستان عزیزم و رهبر معنویمان حاج فردوسی چه رابطه ای بین عرفان و تصوف است؟

زیبا

درباره عرفان هم که در تداول امروز غالباً مرادف تصوف به کار می رود و در قدیم غالباً آن را تحت عنوان معرفت، مرتبه ای از مراتب نهایات سلوک تلقی می کرده‌اند، همچنان اقوال مشایخ بسیار مختلف است. تعریف جامع عرفان البته دشوار است؛ آنچه در لسان صوفیه در کاربرد آن غلبه دارد، استعمال عرفان در مقابل علم بحثی است. همچنین تباین با بحث و برهان که اشتمال آن را بر مفهوم کشف و وجدان الزام می کند، غالباً در آنچه در آن باب گفته اند، شایع است. در تعریف آن هم غالباً به تصریح یا به طور ضمنی خاطرنشان شده است که مراد از آن، احاطه بر عین شی‌ء است، نه بر صورت شی‌ء که علم در تعریف متداول عبارت از آن است. اشکالی که در احاطه بر شی‌ء در تمام آنچه موضوع این معرفت می تواند بود، برای انسان هست، به اینجا منجر شده است که به وحدت عارف و معروف قائل شده‌اند. در اینجا جای مقایسه ای نیز با قول جنید، «هوالعارف المعروف»، وجود دارد، هر چند در شرح این قول هم گویند که جنید آن را به معنی گفت، نه به حقیقت؛ از آنکه خدای را عارف گفتن روا باشد و عالم گفتن روا نباشد. این سئوال هم به همین سبب بر اذهان گذشته است که اگر عارف و معروف ذات پاک است، پس «چه سودا بر سر یک مشت خاک است». از قول حلاج نیز نقل کرده اند که گفت: «معروف ورای اوهام است، عارف با عرفان خود کیست؟». با این حال، محققان گفته اند که هر کس عرفان را برای عرفان برگزیند، به چیز فانی دل بسته است؛ فقط آن کس که عرفان را برای معروف برگزیند، به لجه وصول، مجال خوض می یابد.از اقوالی که در تفاوت بین عالم و عارف تقریر کرده اند، برمی آید که عرفان نه فقط در مقابل زهد اهل رسوم، بلکه در مقابل علم اهل رسوم هم قرار دارد. از این رو برخلاف علم اهل رسوم که مبنی بر طریقه برهان است و مقدمات آن از حس که یک امر متعلق به متاع دنیا و امر جسمانی حاصل می شود، علم اهل عرفان بر طریقه کشف و وجدان واقع است

زیبا

برخلاف علم اهل رسوم که به تمرین و ممارست عقلی احتیاج دارد، علم اهل عرفان به تزکیه و تصفیه و تخلیه قلب نیازمند است، ام این حال از طریق بحث و برهان که علوم اهل رسم بدان متمسک می شود، به حاصل آن که تجرد روح از متعلقات، و حتی انسلاخ از بدن و آنچه حکما نضو جلباب و خلع بدن خوانده‌اند، دست نمی توان یافت؛ در واقع کمال مطلوب اهل عرفان تشبه به حق است در تجرد از ماده. و از همین جاست که حکمای اشراقی و اتباع «شیخ یونانی» (>فلوطین، پلوتینوس) هم در حکمت خویش به تصوف در مفهوم مرادف یا لازم عرفان نزدیک بوده اند و حتی بعضی از مشایخ صوفیه را که در عین حال به عنوان عارف هم موصوف بوده اند ـ مثل بایزید و حلاج و سهل تستری ـ در حکمت اشراقی، حکمای واقعی خوانده اند. به هر حال، بین تصوف و عرفان در نزد اهل تحقیق رابطه عموم و خصوص واقع است و تصوف اعم است، هرچند در تداول عام کسانی را هم که به حال صوفی و عارف تشبه می کنند، به نام آنها می خوانند، اما نزد محققان بین آنها فرق است. این متشبهان را در مقابل صوفی و عارف غالباً متصوف (یا مستصوف) و متعرف می خوانند.

زیبا

تصوف و عرفان هرچند در تداول الفاظ متلازم یا متقارب به نظر می رسند، حقیقت آنها متمایز است. می توان گفت آنها را باید دو گونه یا دو جنبه متمایز از یک نوع حیات دینی تلقی کرد که هر دو متضمن اعراض از متاع دنیاست، اما تصوف روی در عمل دارد و شامل مجاهده با نفس برای استمرار در این اعراض است، در صورتی که عرفان روی در علم دارد و شامل اعتماد بر معطیات کشف و ذوق است. از آنچه حاصل برهان است، اعراض دارد و قدمای مشایخ (مثل بایزید و حلاج) و بعضی از متأخران آنها (مثل مولانا و ابن عربی) جامع هر دو معنی بوده اند؛ هم به عنوان صوفی مطرح شده اند و هم به عنوان عارف.
تحول مفهوم عرفان در ادبیات صوفیه و استمرار عادت بر حفظ رابطه و علاقه آن با تصوف رسمی موجب توسعهایی در استعمال این لفظ شد که از جهت بررسی سیر مفهوم تصوف در تاریخ قابل ملاحظه است؛ خاصه که در این تحول، مفاهیم مربوط به عرفان محض بر احوال صوفیه بار شد و بعضی اقوال در باب عرفان ـ اما تحت عنوان معرفت که نزد صوفیه تداول بیشتر داشت ـ به صوفیه و محققان اهل تصوف منسوب گشت. این اقوال شامل پاره ای اوصاف در باب عرفان بود که البته از تلقی خاص گویندگان از این معانی حکایت می کرد؛ تعریف عرفان نبود، اما مفهوم عرفان و تصوف هر دو را تدریجاً معروض تحول می ساخت.

محمد رضا

سلام دوست خوبم در جواب شما دوست خوبم باید بگویم که آن چه که در بادی امر محقق را به تفکر وا می‌دارد وجه اشتقاق کلمه صوفی و تصوف است و این که این واژه از چه زمانی و به چه دلایلی در جامعه اسلامی آن روزگار مطرح گردید. آیا در میان پیامبر و صحابه وی، این کلمه رایج بوده است؟ آن چه که مسلم است آنان که به درک پیامبر نائل گردیده بودند صحابه خوانده می‌شدند. تابعین نیز کسانی بودند که صحبت صحابه پیامبر را درک کرده بودند. تا این زمان صحبتی از صوفیان به میان نمی‌آید. حتی بعد از تابعین، بزرگان را با نام زهاد و عباد می‌شناختند. اما زمانی پیش آمد که در جامعه مسلمانان هر کس ادعای طریقی جدید کرد و بدعت‌های فراوانی ظاهر گشت. در این زمان بود که عده‏ ای طریق تصوف در پیش گرفتند و ملقب به صوفی گشتند. ابوالقاسم قشیری رواج این نام را اواخر قرن دوم می‌داند. در مورد اولین کسی که با نام صوفی شناخته شده است دو قول موجود است. عده‏ ای از ابوهاشم کوفی و عده‏ ای دیگر از عبدک صوفی به عنوان اولین صوفی نام برده‌اند. البته ابونصر سراج بر آن است که این واژه سابقه‏ ای طولانی دارد و حتی کاربرد آن پیش از اسلام نیز رواج داشته است.

محمد حسین

سلام به همه ی عزیزان و رهبر معنوی ما حاج فردوسی عزیز …باید عرض کنم که عرفان برتر از تصوف است ببینید عزیزان تصوف و عرفان غالباً مترادف و هم معنی به کار می‌روند. اما باید توجه داشت که آنها با هم تفاوت‌هایی دارند. تصوف در اصل روش و طریقه‏ ای زاهدانه است که بر مبنای شرع و تزکیه استوار بوده و هدف آن سیر به کمال و وصول به حق است. در حالی که عرفان یک مکتب فکری فلسفی ژرف برای شناختن حق و رموز عالم می‌‏باشد که از طریق اشراق و کشف و شهود به دست می‌آید. پس مقام عارف بالاتر از صوفی است. در ضمن باید توجه داشت که هر عارفی صوفی است اما هر صوفی عارف نمی‏‌باشد

محمد حسین

دوستان و عزیزان در ادامه ی صحبت های دوست خوبم باید عرض کنم که از نظر من هم عرفان از تصوف بسیار بالاتر است باید بگویم که عرفان در معنای اخص مترادف با تصوف
این دیدگاه معتقد است که عارف در سه مفهوم عام، خاص و اخص به کار می‌رود. عرفان در معنای عام به معنی وقوف به دقایق و رموز چیزی است و در مقابل عالم سطحی، قشری، جامد و مقلد به کار گرفته می‌شود. عرفان در معنای خاص به معنی دست‏یابی به حقایق اشیاء و به طریق کشف و شهود است. در این معنا عارف کسی است که هم اهل ریاضت و هم اهل کشف و شهود باشد. عرفان در معنای اخص اما اصطلاحی مستحدث است که در معنای تصوف به کار می‏رود. عارف و صوفی در این معنا یکی هستند

محمد صادق

سلام خدمت دوستان و رهبر عزیزمان حاج فردوسی عزیز دوست خوبم این سخنی که از شما گفته شد پس در واقع یعنی این دیدگاه معتقد است که با تعمق بیشتر می‌توان رأی به تفاوت میان عرفان و تصوف داد، تصوف و صوفی غالباً حاکی از مکتب خاص، پیرو فرقه معین و اهل خانقاه است در حالی که عرفان و عارف اعم از تصوف و صوفی بوده و دارای مصداقی عام‌‏تر و مفهومی وسیع‌‏تر است. عارف در عرف ادبیات و از نظر شاعران معنی و مفهومی لطیف‌‏تر از صوفی دارد و بیشتر در مورد پیران روشن دل و کامل و اهل معرفت و رهروان طریق عشق و حقیقت استعمال می‌گردد

شیدا

آیا عرفان اسلامی همان تصوف است؟

سیده

درباره نسبت میان عرفان اسلامی و تصوف نظرات متفاوتی ابراز گردیده است. عده‏ ای آن دو را یکی دانسته و عده‏ ای دیگر قائل به تفاوت آن دو هستند

وجیهه

تصوف و عرفان غالباً مترادف و هم معنی به کار می ‏روند. اما باید توجه داشت که آنها با هم تفاوته ایی دارند. تصوف در اصل روش و طریقه‏ ای زاهدانه است که بر مبنای شرع و تزکیه استوار بوده و هدف آن سیر به کمال و وصول به حق است. در حالی که عرفان یک مکتب فکری فلسفی ژرف برای شناختن حق و رموز عالم می‏باشد که از طریق اشراق و کشف و شهود به دست می ‏آید. پس مقام عارف بالاتر از صوفی است. در ضمن باید توجه داشت که هر عارفی صوفی است اما هر صوفی عارف نمی‏باشد

ایه

تاریخ تصوف و عرفان در مسیر تحول خویش از چند مرحله گذشته است. این حرکت فکری و دینی در آغاز سعی داشت که با تکیه بر باطن و حقیقت امور و اعمال دینی به درون جامعه راه یابد و در میان مذاهب اسلامی جایی برای خود باز کند. در مرحله دیگر، در مقابله و مواجهه با مخالفتهای اهل ظاهر، ناچار بود که برای ادامه موجودیت خود به نوعی میان طریقت و شریعت توافق و سازگاری ایجاد کند و خود را از سوءطن و اتهام کسانی که آن را جریانی مخالف شرع وانمود می‌کردند، برهاند. آخرین مرحله این سیر ایجاد سلسله‌ها و تأسیس خانقاهها و پدید آوردن آثار تعلیمی و تمثیلی بدیع بود که میراث فرهنگی و معنوی بزرگ و ارجمندی برای جامعه اسلامی برجای گذارد.

تصوف در میان مسلمانان از دوره صحابه و سپس تابعین آغاز گردید و آنچه موجب رواج آن شد، روی گردانی از تنعم و تجملی بود که در پی فتوحات اسلامی پدید آمده بود. اما اینکه احوال زهاد مسیحی و صدیقان مانوی و مرتاضان هندی را در نشر و تئسعه زهد در میان مسلمانان مؤثر دانسته‌اند. جز بر حدس و گمان مبتنی نیست و موارد شباهت و قرابت چیزی جز تشابه و توارد به نظر نمی‌آید. صوفیه خود، تمامی حالات و مقامات خویش را بر آیات و احادیث مستند می‌دارند. پیروی از روش رسول خدا (ص) والتزام به سیرت او در اجتناب از حطام دنیوی، احتراز از تجرد و رهبانیت که صوفیه آن را «فقر محمدی»، در مقابل فقر عیسوی خوانده‌اند. و حتی سابقه پشمینه پوشی در میان صحابه و تابعین همگی نکات و حقایقی است که بر آراء برخی از محققان امروزی که تصوف اسلامی را تقلیدی از زهد و رهبانیت مسیحی، یا واکنش روح آریایی در مقابل روح سامی و یا عوامل دیگری از این نوع دانسته‌اند، مهر بی‌اعتباری می‌زند.

حمید

ذهنیت‌های منفی که در بخشی از جامعه و در میان برخی از علما نسبت به تصوف وجود دارد، از کجا و چه دوره‌ای به وجود آمده و این ذهنیت‌ها در دوره مذکور چه تأثیر و تأثری داشته است؟

یهیا

در این مورد باید میان دو واژه عرفان و تصوف تفکیک قائل شد، واژه‌ای که بیشتر موجب ایجاد واکنش در مجامع دینی شده تصوف است، البته عرفان نیز گاهی مورد هجوم و حمله قرار گرفته و می‌گیرد. راجع به تصوف و اینکه چرا ذهنیت‌های منفی راجع به آن پیدا شده است باید گفت که اوج این ذهنیت‌های منفی در دوره صفویه است به گونه‌ای که در این دوره حتی کتاب‌هایی علیه تصوف نوشته شد و حتی برخی از صوفیان را به حکم ارتداد اعدام نمودند. در مورد علت ایجاد این ذهنیت‌ها نیز می‌توان گفت که ایجاد بدعت‌ها در تصوف مهمترین عامل ایجاد ذهنیت منفی به این مسلک بوده است، به عنوان نمونه سماع یا رقص سماع، مطرح بودن شاهد بازی در جلسات صوفیان (که در این مورد برخی از صوفیان حتی متهم شدند که روابط نامشروعی با نوجوانان پسر که شاهد بازی به حساب می‌آمدند، برقرار کرده و برخی به همین جرم اعدام هم شدند)، ایجاد خانقاه در مقابل مسجد و فاصله گرفتن از مساجد و نگاه خاص و افراطی به قطب که هنوز هم کم و بیش وجود دارد (مثلاً سفارش به اینکه در هنگام عبادت باید صورت قطب را در نظر داشت گویا قطب قبله عبادت است) که این مجموعه رفتار عملی و بدعت‌هایی که در صوفیه پیدا شد، باعث ایجاد یک ذهنیت منفی نسبت به صوفیه شد، اما در مورد مبدأ زمانی پیدایش این ذهنیت منفی که اوج آن در دوره صفویه بوده است، می‌توان اشاره کرد که مثلاً ابوالقاسم قشیری در قرن پنجم هجری در کتاب‌های خود به نقد برخی از پندارها و رفتار عملی صوفیه اشاره می‌کند.

نتیجه پیدایش و اوج گرفتن این ذهنیت‌های منفی نسبت به صوفیه، این بود که کسانی که اهل معنویت بودند، صف خود را از صوفیان جدا کرده و حاضر نبودند که خود را صوفی بنامند و نام استاد و شاگرد عرفانی را برای خود برگزیدند به عنوان نمونه مرحوم بیدآبادی، مرحوم شاه‌آبادی، مرحوم امام خمینی یا مرحوم ملا حسینقلی همدانی و سیداحمد کربلایی یا سیدعلی قاضی و علامه طباطبایی و آیت الله بهجت از این دسته بودند که هرگز حاضر نشدند که به آنان صوفی گفته شود و خود را عارف می‌دانستند.

شاکری

سلام خدمت منهاجیان از جمله حاج فردوسی عزیز
در عالم تشیع علمای نامداری مانند آیت الله قاضی(ره) اهل سیر و سلوک بوده‌اند. آیا تنها راه خداشناسی، سلوک به این معناست که حجاب‌ها با یک سری دستورات کنار زده شوند و ملزم به مراقبت‌های خاص شویم؟

صحرا

هدف معنوی نهضت انبیا؛ تزکیه نفس انسان و نشان دادن طریق پالایش نفس و سیر و سلوک الهی بوده است. براساس آیه: «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الاُمّیّینَ رَسُولا ًمِنهُم یَتلُوا عَلَیهِم آیَاتِهِ وَ یُزَکِّیهِم وَ یُعَلِّمُهُمُ الکِتَابَ وَ الحِکمَهَ وَ إِن کَانُوا مِن قَبلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ» (سوره جمعه: آیه ۲): «اوست آن کس که در میان بى‏ سوادان فرستاده‏‌اى از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت بدیشان بیاموزد و آنان قطعاً پیش از آن در گمراهى آشکارى بودند».

جوادی

در بین معارف اسلامی نظیر «کلام»، «اصول فقه»، «فقه»، «فلسفه»، «اخلاق»، «تاریخ»، «حدیث» و «تفسیر» علمی که متکفل تبیین تزکیه نفس بر اساس قرآن کریم و روایات است، دانشِ عرفان اسلامی است. از جمله بهترین کتب مختصر و مفصل عرفان اسلامی؛ «اوصاف الاشراف» شیخ طوسی و «المحجه البیضاء» فیض کاشانی است. تزکیه نفس که اساس دیانت است با حفظ یک سری الفاظ و علوم حصولی حاصل نمی‌شود. تزکیه نفس به معنای صیرورت الی الله تعالی، سفر و شدن نفس از تبتل است: «وَ اذکُرِ اسمَ رَبِّکَ وَ تَبَتَّل إِلَیهِ تَبتِیلاً»(سوره مزمل: آیه ۸) به مقام محمود: «وَ مِنَ اللَّیلِ فَتَهَجُّد بِهِ نَافِلَهً لَکَ عَسَى أَن یَبعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَحمُودًا» و «اِرجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرضِیَّهً»(سوره فجر: آیه ۲۹).

رسول

شیخ صفی‌الدین اردبیلی بر آیت «وَ مَن یَخرُج مِن بَیتِهِ مُهاجِراً إِلَی اللهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدرِکهُ الْمَوتُ فَقَد وَقَعَ أَجرُهُ عَلَی اللهِ»(سوره نساء: آیه ۱۰۰): «و هر گاه کسی از خانه خویش برای هجرت به سوی خدا و رسول او برون آید و در سفر، مرگ او فرارسد اجر و ثواب او بر خداوند است». فرمود: «چون مرد سالک قدم طلب در راه نهد و در راه متوفی شود، هم حاجی باشد، هم جنگ‌جو و هم شهید. اولاً حاجی است، چرا که به طلب کعبه حقیقی در راه خدای تعالی قدم نهاده است. «خوش است آییــن جانبــازی دریـن راه/چو رو با قبــــله روی تو باشــــــــد»؛ ثانیاً جنگ‌جو است، چرا که در مخالفت با نفس خود جنگ کرده و در راه حق تعالی به محاربه نفس مشغول شده است. «زهـــی ســـرباز آن میـــدان که او را/ظفـــر بر خود به نیـــروی تو باشــد»؛ ثالثاً شهید است، چرا که در اشتیاق دوست مرده است. «مَن ماتَ مِنَ العشقِ، فَقَد ماتَ شهیداً»: «هر که در عشق دوست بمیرد شهید است». «حیـــات تـازه یابـــد با شهـــادت/که قــربان ســر کـــوی تو باشــد».
هر که در این راه گام نهد، لیکن به مقصد و نهایت امنیت خود نرسد، حق تعالی او را به نهایت آمال و مقصد مطلوبش می‌رساند، اگر قدم از صوبِ صواب به طریقه طریقت منحرف نگردانیده باشد. «فَقَد وَقَعَ اَجرُهُ عَلَی اللهِ»: «اجر و ثواب او بر خداوند است»(۲). بین مسلمانی و مقام ایمانی تفاوت است. مقامات ایمانی و یقینی نیز مترتب‌اند. طریق تزکیه نفس را همچون هر طریق و دانش دیگر باید از استاد فراگرفت و گرنه مفید فایدت نخواهد شد. حافظ می‌فرماید: «قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن/ظلمات است بترس از خطر گمراهـی».

لاله

در عرفان؛ «ولایت» اساس سلوک است و امام علی(ع) سرسلسله اولیاء به شمار می‌روند. ولایت حضرت علی(ع) بر اساس قرآن کریم: «اِنِّما وَلیُّکُمْ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصلَّوهَ وَ یُؤتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ راکِعُونَ»(سوره مائده: آیه ۵۵). همانا ولی امر شما تنها خداوند است و پیامبر او و مؤمنانی که نماز را برپا می‌دارند و در حال رکوع زکات می‌دهند. بر اساس آیه مذکور همه طرایق صوفیه، حضرت علی(ع) را جانشین معنوی خاتم الانبیاء حضرت محمد مصطفی(ص) می‌دانند.
زیــن سبب پیغمـبــر با اجـتـهــاد/نام خـــود وان علــی مـولا نهـاد؛ گفت هر کو را منــم مولا و دوست/ابـن عـم مـن علـی مـولای اوست». روزبهان بقلی در تقدیس و تکریم امام علی (ع) ایشان را «وصیِّ رئیس» یعنی وصی و جانشین حضرت محمد(ص) می خواند.

رضا

آیا فصل مشترکی بین عرفان و تصوف و فلسفه وجود دارد؟ بین عرفان و تصوف کدام یک برتری دارد؟

منا

بنا به قول مشهور فیلسوف می‌خواهد جهانی شود عقلی، همچون جهان عینی و عارف و صوفی می‌خواهند به لقاءالله واصل شوند. فلسفه و عرفان هر دو به دنبال معرفت و یقین هستند، اما از طریق فلسفه تنها می‌توان به مرتبه «علم الیقین» رسید، در حالی که سالک از طریق عرفان، به «عین الیقین» و «حق الیقین» واصل می‌شود.
بنا به قول مشهور فلسفه؛ علم حصولی و عرفان و تصوف؛ علم حضوری است. ابزار معرفت شناسی فلسفه؛ عقل است و ابزار معرفت شناسی عرفان؛ قلب. لذا فلسفه معرفتی است عقلی و عرفان معرفتی است قلبی. جنس دانشِ فلسفه از نوع دانستن است و جنس دانشِ عرفان و تصوف از نوع دیدن. شیخ صفی الدین اردبیلی پدر معنوی استقلال ایران می‌فرماید: «آخرین ساحت عقل، اولین ساحت عشق است». شیخ محمود شبستری در «گلشن راز» در این باره می‌سراید: بحث عقلی گر دُر و مرجان بود/آن دگر باشد که بحث جان بود.
البته در حکمت اشراق؛ سهروردی از حکیم متأله یاد می‌نماید که به مدد دو بال عقل منور و قلب منور پرواز می‌کند. «حکمت اشراقی» شهید شیخ شهاب الدین سهروردی و «حکمت متعالیه» صدرالمتألهین بسیار با عرفان ممزوج‌اند.
عرفان و تصوف یکی است، اما با دو اصطلاح، مثل فلسفه و حکمت. لذا عرفان و تصوف متغایر نیستند که بر همدیگر فضیلت داشته باشند، مگر آن که «عرفان» به مباحث نظری ارجاع داده شود و «تصوف» به موارد عملی.
در این صورت عمل الهی بر صرف علم برتری دارد. امروز عده‌ای متخصص مشغول به تدریس تاریخ عرفان یا کتب عرفانی شده‌اند و امر بر خودشان و عوام الناس مشتبه شده که آنها مردان الهی هستند، در حالی که «مقام قال» با «مقام حال» متفاوت است. دانستن با عمل و وصول به مقام «محاضره»، «مکاشفه»، «مشاهده» و «معاینه» از زمین تا آسمان اختلاف مرتبه دارد.

قربانی

با سلام خدمت حاج فردوسی عزیز من سوالی داشتم که عرفان و تصوف هر یک به چه معنا هستند؟ از چه زمانی آغاز شدند؟ و اکنون در چه وضعیتی قرار دارند؟

نفیسه

عرفان اسلامی در اصطلاح عبارت است از: دانش به حضرت حق سبحانه و تعالی از حیث اسماء و صفت و مظاهر آن و احوال مبدأ و معاد و حقایق عالم و کیفیت بازگشت آنها به حقیقت واحد یعنی ذات احدیت و همچنین معرفت طریق سلوک و سفر بازگشت به حضرت حق از طریق تهذیب و پالایش نفس.
معرفت عرفانی از طریق کشف و شهود قلبی حاصل می‌شود، نـه با بحث و استدلال. حافظ شیرازی می‌فرماید: شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس/که نـه هر کو ورقی خواند معانی دانست.
آغاز عرفان اسلامی از زمان تنزیل وحی بر رسول الله و بعثت نبی اکرم(ص) است. بدین معنا که منشأ عرفان اسلامی؛ وحی و احوالات معنوی رسول الله(ص) است.
بر اساس کتب تخصصی، «تصوف» در اصطلاح عبارت است از: «خالی کردن قلب انسان از ماسوی الله». جنید بغدای می‌فرماید: «تصوف اصطفاست. هر که از ما سوی الله گزیده شد، صوفی است». صوفی از صفا مشتق شده و به معنای مصفا کردن وجود انسان به صفات الهی و منوّر نمودن قلب به نور خداوند است. بنا بر قول معروف؛ «اصحاب صفه» اولین طبقه صوفیان بودند. «اصحاب صفه» اصحاب فقیر نبی اکرم(ص) بودند که در مسجد النبی زندگی می‌کردند و همیشه در حال عبادت خدا و مهیای جهاد در رکاب رسول الله(ص) بودند.
بنا بر کتب تاریخی و مشهور شرح حال رجال معنوی دین نظیر «طبقات الصوفیه» اثر ابوعبدالرحمن محمد سلمی نیشابوری(قرن چهارم)، «حلیه الاولیاء» اثر ابونعیم اصفهانی(قرن چهارم)، «رساله قشیریه» اثر ابوالقاسم قشیری(قرن پنجم)، «کشف‌المحجوب» اثر هُجویری(قرن پنجم) و «تذکره الاولیاء» اثر فریدالدین عطار نیشابوری(قرن ششم) به طور تاریخی تا دوره صفویه، طبقه «اولیاءالله» را «متصوفه» می‌خواندند.
پس از غلبه ظاهرگرایان و سپس اخباریون در دوره صفویه، اصطلاح عرفان و عرفا در ایران بیشتر به کار برده شد، اما در جهان اسلام اصطلاح «تصوف اسلامی» بر «عرفان اسلامی» غلبه دارد و به ویژه در ادبیات عربی اصطلاح عرفان چندان به معنای طبقه اولیاءالله از اویس قرنی تا امام خمینی نیست، بلکه اصطلاح «تصوف اسلامی» معمول و رایج است.
در ادبیات فارسی از اواسط دوره صفویه به خاطر حمله برخی متکلمین، فقها و اخباریون به صوفیه؛ اصطلاح «عرفان» رایج شد و اهل تصوف برای گریز از تکفیر و تفسیق آنها بیشتر از اصطلاح «عرفان» استفاده کردند، اما در مجامع طریقتی همچنان اصطلاح تصوف بر عرفان غلبه دارد.
در برخی موارد «عرفان» به جنبه نظری دانش معنویت اسلامی و «تصوف» به جنبه عملی دانش معنویت اسلامی اطلاق می‌شود. برای مثال کتاب «تذکره الاولیاء» عطار مشتمل‌ است بر مقدمه و ۷۲ باب که هریک به زندگی، حالات، اندیشه‌ها و سخنان یکی از مشایخ تصوف مانند امام جعفرصادق(ع)، حسن بصری، ابراهیم ادهم، شقیق بلخی، معروف کرَخی، بایزید بسطامی، جنید بغدادی و منصور حلاج می‌پردازد.
امروز طریقت‌های تصوف در جهان اسلام زنده و فعال هستند و میلیون‌ها نفر بر اساس آن سیر و سلوک می‌کنند، مانند طریقت‌های «شاذلیه» و «خلوتیه» در مصر، «مولویه» و «بکتاشیه» در ترکیه و آلبانی، «قادریه» و «نقشبندیه» در بوسنی و آسیای مرکزی، «نعمت اللهیه»، «خاکساریه» و «ذهبیه» در ایران، «چشتیه» در هند، «رفاعیه» در عراق، «تیجانیه» در سنگال و «صفویه» در اروپا.
متصوفه در طول تاریخ نقش مهمی در مبارزه و جهاد با استعمار اروپایی در آفریقا و روسیه ایفا کرده‌اند، از قبیل نهضت شیخ شامل در روسیه و عمر المختار ملقب به شیخ الشهداء و شیخ المجاهدین و أسد الصحرا در لیبی و نهضت شیخ صفی‌الدین اردبیلی و امام خمینی در ایران.

طلایی

شما چه راهی را برای تشخیص این‏که آیا اصول عرفانی واقعا اسلامی هستند یا خیر، پیشنهاد می‏کنید.

معین

امام خمینی (قدس سره) نیز استاد برجسته عرفان و تصوف اسلامی بودند و کتب معتبر عرفان و تصوف اسلامی مانند «فصوص الحکم» محی الدین را قبل از تبعید به نجف در حوزه علمیه قم تدریس می کردند که البته با فشار برخی فقهای ظاهرگرا مواجه بودند.امام خمینی بر اساس مشرب محی الدین کتب متعدد عرفانی تالیف نمودند، مانند«شرح دعاى سحر»، «مصباح الهدایه الى الخلافه والولایه»، «تعلیقه على الفوائد الرضویه» قاضی سعید قمی، «سر الصلوه»، «آداب الصلاه»، «چهل حدیث»، «تعلیقه بر فصوص الحکم« محی الدین و «تعلیقه بر مصباح الانس» فناری. استاد عرفان امام خمینی عارف صمدانی آیت الله العظمی محمدعلی شاه آبادی بودند.امام خمینی در نامه به گورباچف؛ برای دعوت او به اسلام حقیقی، وی را به خواندن کتب محی الدین مؤسس عرفان و تصوف نظریو صدرالمتألهین مؤسس حکمت متعالیه دعوت نمودند.

ریحانه

مروز طریقت های تصوف در جهان اسلام زنده و فعال هستند و میلیون ها نفر بر اساس آن سیر و سلوک می کنند، مانند طریقت های «شاذلیه» و «خلوتیه» در مصر، «مولویه» و «بکتاشیه» در ترکیه و آلبانی، «قادریه» و «نقشبندیه» در بوسنی و آسیای مرکزی، «نعمت اللهیه»، «خاکساریه» و «ذهبیه» در ایران، «چشتیه» در هند، «رفاعیه» در عراق، «تیجانیه» در سنگال و «صفویه» در اروپا. متصوفه در طول تاریخ نقش مهمی در مبارزه و جهاد با استعمار اروپایی در افریقا و روسیه ایفا کرده اند، ازقبیل نهضت شیخ شامل در روسیه و عمرالمختار ملقب بهشیخ الشهداء، و شیخ المجاهدین و أسد الصحرا در لیبی و نهضت شیخ صفی­الدین اردبیلی و امام خمینی در ایران.

تصوف امروز سد محکمی در مقابل وهابیت و افراط گری در جهان اسلام است. برخی چهره های معروف فرهنگی اروپا نیز از برجستگان تصوف اسلامی در غرب هستند، نظیر رنه گنون در فرانسه، مارتین لینگز در بریتانیا، تیتوس بورکهارت در سوئیس و ویلیام چیتیک و کبیر هلمینسکی در آمریکا. البته اخیراً برخی عرفان های کاذب و سکولار رایج شده که کلیه طرائق ریشه دار اسلامی با آنها مخالف اند. به طور تاریخی صوفیه همچون مولوی و حافظ خود نقاد برخی مدعیان عرفان و تصوف بوده اند.

امیریان

«عرفان» و «تصوف» با وجود شباهت‌های ظاهری در برخی از آداب، اساساً متمایز با یکدیگر و مجزای از هم هستند؛ چراکه عرفان شیعه ریشه در آموزه‌های ثقلین دارد؛ یعنی منشأ آن قرآن و سنت (قولی، فعلی و تقریری) چهارده معصومین (علیهم السلام) است، اما تصوف ریشه‌ای التقاطی داشته که هم از آموزه‌های نوافلاطونیان و هم نحله‌های معنوی مسیحی و حتی شبه عرفان‌های هندی و شرقی وام گرفته است.
بعنوان مثال در مکتب افلاطون (۴۲۷-۳۴۷ ق.م) مسأله عشق و اشراقات معنوی و روحانی از اهمیت سرشاری برخورداراست. به عـقیده افـلاطون، انسان تنها درصورتی می‌تواند به کمال دانش و معرفت نائل آید که راه کشف و شهود و تصفیه باطن را پی گیرد تا اشعه و اشراقات علوم از عالم غیب و مبادی عالیه بر قلب و روان او تابش کند. در نظر افـلاطون، کـمال و هدف نهایی آدمی همانا وصول به حق و مشاهده اوست‌ و حقیقت دانش در همین اصل نهفته است. مادامی که انسان به این مقام نرسیده، کمال دانش و معرفت را نیافته است. به عـقیده افـلاطون تنها راه معرفت، کشف و شهود و وصول به حق است. در این‌جاست که عالم و معلوم و عاقل و معقول متحد می‌گردد

بانو

گذشت زمان باعث شد که عرفان و تصوف از یکدیگر فاصله بگیرند و همچنان که از نظر لغت بین این دو کلمه تفاوت‌هایی بسیار زیادی وجود دارد، از نظر اصطلاح نیز به صورت متفاوت به کار برده می‌شوند. از قرن هفتم به بعد عرفان به معنای یک مکتب فکری بسیار دقیق فلسفی به کار برده شده است که به بحث از شناخت حق و انسان کامل می‌پردازد و همچون فلسفه از برهان‌های عقلی و دقت‌ها و ظرافت‌های زیاد برخوردار است و تفاوت آن با فلسفه در این است که فلسفه علمی است که به دنبال شناخت حقایق است که از طریق بحث و استدلال‌های خشک فلسفی و برهانی، اما عرفان به دنبال شناخت از طریق کشف و ذوق و تصفیه باطن می‌باشد، از آن زمان به بعد عرفان به صورت یک مکتب بسیار دقیق و پویا مطرح شد. اما تصوف هرگز به دنبال شناخت حقیقی حقایق نبوده، بلکه تنها به یک سلسله‌ای در طریقت و برخی از ذکرها و اوراد اختصاص یافته است.

محبی

برای اینکه تفاوت‌های دو کلمه عرفان و تصوف را تشخیص دهیم ابتدا بهتر است با معانی لغوی آن دو آشنا شده، سپس به دیگر ابعاد آنها اشاره کنیم.
“عرفان” در لغت بـه مـعنای شـناخت و شناسایی است و در اصطلاح، روش و طریقه‌ای ویژه است که برای دستیابی و شناسایی حقایق هستی و پیوند و ارتـباط انـسان با حقیقت، بر شهود و اشراق و وصول و اتحاد با حقیقت تکیه دارد، و نیل به ایـن مـرتبط (شـهود حقیقت و اتحاد با آن) را نه از طریق استدلال و برهان و فکر، بلکه از راه تهذیب نفس و قطع علایق و وابـستگی از دنـیا و امور دنیوی و توجه تام به امور روحانی و معنوی و در رأس همه، مبدأ و حـقیقت هـستی می‌داند.[۲]
اما “تصوّف” در لغت مشتق از «صوف» (به معنای پشـم گوسفند) است، و صوفی را از آن روی صوفی گفته‌اند که لباس پشمینه خشن برتن می‌کند. سهروردی صاحب کتاب “عوارف‌المعارف” می‌گوید: «اشتقاق تصوّف از صوف، از هراشتقاق دیگر مناسب‌تر است، چه می‌گویند: «تصوّف، یعنی پشمینه پوشید» همچنان کـه مـی‌گویند:تَقَمّص یعنی «جامع‌برتن کردن»‌ پس صوفیان رابه لباس ظاهرشان منسوب کرده‌اند که از هر نسبتی روشن‌تر است.

ختام

عرفان شیعی ریشه در قرآن و کلام معصومین(علیهم السلام)دارد و از راه عمل به احکام و دستورهای نورانی اسلام و پیروی از ائمه(علیهم السلام) به دست می آید و لذا نیازی به آداب و رسوم و اصطلاحات صوفیان، که متأثر از ادیان هندی، مسیحی و مانی است، ندارد.
بنابراین، تنها راه رسیدن به سعادت دنیوی و اخروی، عمل به قرآن و پیروی از خاندان وحی است و هر راهی غیر از آن به ضلالت و انحراف منتهی می شود; چنان که خدای سبحان در قرآن کریم می فرماید:
(وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ);
این راه مستقیم است، از آن پیروی کنید و از راه های پراکنده (و انحرافی) پیروی نکنید که شما را از طریق حق دور می سازد. این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش می کند. شاید پرهیزکاری پیشه کنید.

وجدانی

چرا بزرگان شیعه صوفی شمرده نمی شوند؟

فاتح

این که چرا بزرگان شیعه صوفی شمرده نمی شوند بدین دلیل است که پدیده ی تصوف از ادیان دیگر (مانند بودایی، مسیحیت و حکمای یونان، به خصوص افکار و اندیشه های نوافلاطونیان) وارد جامعه ی اسلامی شده و هیچ رابطه ای با دین مقدس اسلام ندارد. اولین کسی که در اسلام خود را صوفی معرفی نمود، ابوهاشم کوفی بود که ائمه(علیهم السلام) به شدت او را مردود دانسته اند. از امام صادق(علیه السلام) از حال ابوهاشم کوفی سؤال شد، امام فرمود:
ابوهاشم کوفی، جداً فاسد العقیده است. او همان کسی است که از روی بدعت، مذهبی را اختراع کرد که به آن تصوف گفته می شود و آن را قرارگاه عقیده ی خبیث خویش ساخت.

ارزو

کلمه عارف و عرفان در روایات شیعه بسیار زیاد است و چون مخالفت با صوفیه اوج گرفت از اوایل قرن چهارم لفظ عارف را به جای صوفی برای خود قرار دادند .
وشهید مطهری در بحثی راجع به اینکه عارف از چه زمانی باب شده میگویند که قدر مسلم این اصطلاح در قرن به بعد سوم شیوع پیدا کرده است .
حضرت علی (ع) می فرمایند :
العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن کل ما یبعدها عیون الحکم و المواعظ ص ۵۳
یعنی عارف کسی است که نفسش را شناخت و آنرا آزاد کرد و از هر چه او را از غیر خدا دور می کند پاکش کرد این تعریف دینی است که برای عرفان چهار چوب می دهد در حالیکه راه و روش تصوف فرق می کند .
به قول شاعر :
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
پیامبر (ص) فرمودند : من عرف نفسه فقد عرفه ربه عیون الحکم ص ۴۵۲
نگاه به روایات و آیات نشان می دهد که مهمترین راه در مسیر عرفان معرفت نفس است . در تصوف اول عمل است و معمولا بدون علم یعنی فورا به یک صوفی ذکر و یا دستور عملی میدهند و او را تا ]ر عمر به همین نحو می گردانند .
اما در عرفان شیعی اول معرفت نفس است یعنی اول علم و بعد عمل است بو علی سینا در اشارات در باب مقامات العارفین :
عارف حق را (خدا را ) می خواهد نه برای چیزی غیر حق و هیچ چیزی را بر معرفت حق ترجیح نمی دهد و عبادتش حق را تنها خاطر این است که اوشایسته عبادت است .
حضرت آیت الله حائری شیرازی در تفاوت عرفان و تصوف می فرمایند : تصوف یعنی حالات بدون رعایت حدود الهی و خالی از جان اما عرفان حال را کنترل می کند و فرد نباید بنده حال باشد بلکه باید بنده تکلیف و چهارچوب باشد اگر کار و حالات در دستورو چهارچوب های شرعی باشد میشود عرفان و اگرخود رای و هرچه حال اقتضا کرد باشد می شود درویشی و عجیب ترین نکته اینکه : صوفیان سعی دارند کسانی را عارف معرفی کنند که حتی ولایت اهل بیت را نیز قبول ندارند و انها را اولیای خدا معرفی نمایند . درحالیکه شرط کمال انسانی و معرفت نفس قبول واقرار به ولایت اهل بیت علیهم السلام است عبادت بی علی و آل علی علیهم السلام عبادت بی روح است .

یهیا

اندیشه های عرفانی و شیوه های تصوف در سرزمین ایران باستان نیز نمودها و جلوه های فراوانی داشته است، چنان که شواهد تاریخی تایید می کند،افلاطونیان جدیدبه احتمال زیاد بسیاری از اندیشه های خود را در اثرتماس با حکمای ایرانی کسب نموده و از آنها آموخته اند. همچنین در جهان مسیحیت روحیه زهد و ترک دنیا و نیز اندیشه ها و افکار صوفی گرایانه، شبیه آنچه در آغاز تصوف اسلامی دیده می شود،بسیار شایع بوده است. زندگی عملی حضرت مسیح ونیزمطالب مندرج دراناجیل، چنانکه از مطالعه کتبی مانند «رساله قشریه » به دست می آید، همواره الهام بخش متصوفه اسلامی نیز بوده است منبع غنی و سرشاری برای اتخاذ چنین شیوه ای در زندگی به شمار می رود

مجاهد

عرفان اسلامی را نه می توان مانند علم فقه و حدیث صددرصد برخاسته از متون و منابع اسلامی و بدون تاثیر از افکار و فرهنگ های بیرون از حوزه اسلام دانست، و نه مانند علم ریاضیات و طب کاملا وارداتی به شمار آورد. بلکه حد وسطی میان آن دو را دارد، و از این جهت وضعی تاحدی شبیه به فلسفه اسلامی دارد، البته چنانکه استاد مطهری – که خود این نظریه را برگزیده است – یادآورد می شوند: این که عرفا چه اندازه توانسته اند قواعد و ضوابط صحیح برای مایه های اولی اسلامی بیان کنند، و چه اندازه مقید بوده اند که از اصول واقعی اسلام منحرف نشوند، و همچنین این که جریانات خارجی چه اندازه روی عرفان اسلامی تاثیر داشته است؟ و آیا عرفان اسلامی آن ها را در خود جذب کرده و رنگ خود را به آن ها داده و در مسیر خود از آن ها استفاده کرده است، و یا برعکس موج آن جریانات، عرفان اسلامی را در جهت مسیر خود انداخته است؟

ناهید

آنچه مسلم است این است که عرفان اسلامی سرمایه اصلی خود را از اسلام گرفته است و بس

رویا

آیا عرفان اسلامی را می توان به معنای واقعی کلمه «عرفان اسلامی » دانست؟ یعنی عرفانی که برخواسته از متن اسلام و منابع اصیل مذهبی مسلمانان است; مانند علم فقه و حدیث و تفسیر; و با آن که باید آن را عرفان مسلمانان دانست، یعنی نوعی علم و معرفت و شیوه زندگی که ربطی به اسلام ندارد، جز آن که اصحاب و پیروان آن منتسب به اسلام بوده اند، درست مانند طب و ریاضیات مسلمانان؟

مریم

در این باره نظریات گوناگونی ابراز شده است:

نظریه اول:عرفای نو متصوفه که معتقدند عرفان و تصوف، محض اسلام و اسلام محض است. ایشان همواره برای مطالب خود از آیات قرآن و سنت نبوی و رفتار و گفتار دیگر رهبران دینی شاهد می آورند، به گونه ای که کتاب هایشان مملو از آیات و روایات است. با مروری گذرا بر کتابهای آنان به روشنی دانسته می شود که این گروه همواره مطالب خویش را مستند به متون مذهبی و مستنبط از کلام خداوند و سخنان پیشوایان دین دانسته، بلکه باطن شریعت، و گوهر دین و پیام اصلی پیامبر را همان مطالب عرفانی خویش می دانند.

نظریه دوم: محتوای این نظریه آن است که تصوف در میان مسلمانان از آغاز پیدایش و همچنین در مراحل تکاملی خود همواره تحت تاثیر فرهنگ های بیرون از حوزه اسلام بوده و در واقع از بیرون وارد حوزه اسلامی شده است. بدین صورت که مسلمانان در اثر تماس و آشنایی با راهبان مسیحی، که شیوه زهد افراطی و ترک لذایذ دنیوی را پیشه خود ساخته بودند و ترک خانه و کاشانه نموده و از ازدواج کردن اجتناب می نمودند، چنین راه و روشی را برگزیدند، تا آنجا که لباس خویش را نیز همانند آنان ساختند. و پشمینه پوشی، که سنت راهبان مسیحی بود، در میان ایشان رواج یافت، و اساسا و به همین سببت آنان را «صوفی » می خواندند. آن گاه در اثر ترجمه کتاب های یونانی و سریانی به عربی تصوف وارد حوزه اسلامی گشت، و آنچه عرفان اسلامی خوانده می شود در واقع آمیخته ای است از آنچه که در این فرهنگ ها و تمدن ها وجود داشته است. و البته این عناصربه دست مسلمانان که از نبوغ و ذوق سرشاری برخوردار بودند، صورت نوینی به خود گرفت و تکامل یافت، و به دست کسانی چون، محی الدین عربی به اوج خود رسید.

این نظریه عمدتا از سوی دو گروه ابراز می گردد. یک دسته، فقها و متکلمان مسلمانی هستند که تصوف را بدعتی بزرگ می دانند که توسط برخی مسلمانان ناآگاه و یا مغرض در جامعه اسلامی راه یافت. و گروه دیگر، شرق شناسان و اسلام شناسانی هستند که مدعی اند مطالب عرفا، فوق آن چیزی است که آیین اسلام عرضه نموده است. در نظر ایشان تعالیم قرآن کریم در همان سطح ابتدایی و عوام است، و هرگز اشاره ای به اندیشه های ظریف و دقیق کسانی چون حافظ، مولوی، ابن عربی و مانند آن ندارد. کاوادوو می گوید: «قرآن کتابی نیست که توانسته باشد، مسلکا، متصوفه را به سوی خود جذب کند. زیرا قرآن بیشتر به مسائل زندگی خارج پرداخته و به مسائل درونی و روحی توجه چندانی ندارد!» (۳)

استاد مطهری در این باره می گوید: «بعضی از مستشرقین اصرار داشته و دارند که عرفان و اندیشه های لطیف و دقیق عرفانی همه از خارج جهان اسلام به جهان اسلام راه یافته است. گاهی برای آن ریشه مسیحی قائل می شوند، و می گویند افکار عارفانه نتیجه ارتباط مسلمین با راهبان مسیحی است، و گاهی آن را عکس العمل ایرانی ها علیه اسلام و عرب می خوانند، و گاهی آن رادربست محصول فلسفه نوافلاطونی،که خود محصول ترکیب افکار ارسطو و افلاطون و فیثاغورث و گنویسهای اسکندریه و آراء و عقاید یهود و مسیحیان بوده است، معرفی می کنند; و گاهی آن را ناشی از افکار بودایی می دانند. همچنان که مخالفان عرفا در جهان اسلام نیز کوشش داشته ودارند که عرفان و تصوف را یکسره با اسلام بیگانه بخوانند و برای آن ریشه غیر اسلامی قائل گردند.

طرفداران این نظریه مدعی هستند که اسلام دینی ساده و بی تکلف و عمومی فهم و خالی از هرگونه رمز و مطلب غامض و غیر مفهوم و یا صعب الفهم است. اساس اعتقادی اسلام عبارت است از توحید اسلامی، یعنی همچنان که مثلا خانه، سازنده ای دارد مغایر و متمایر از خود، جهان نیز سازنده ای دارد جدا و منفصل از خود. اساس رابطه انسان با متاعهای جهان از نظر اسلام زهد است. زهد یعنی اعراض از متاعهای فانی دنیا برای وصل به نعیم جاویدان آخرت. از این ها که بگذریم به یک سلسله مقررات ساده عملی می رسیم که فقه متکفل آن است.

از نظر این گروه، آنچه عرفا به نام توحید گفته اند، مطلبی است وراء توحید اسلامی. زیرا توحید عرفانی عبارت است از وحدت وجود، این که جز خدا و شئون و اسماء و صفات و تجلیات او چیزی وجود ندارد. سیر وسلوک عرفانی نیز وراء زهداسلامی است; زیرادر سیروسلوک، یک سلسله معانی ومفاهیم طرح می شود،ازقبیل عشق ومحبت خدا،فناء درخدا تجلی خدابر قلب عارف،که در زهد مطرح نیست. طریقت عرفانی نیزامری است وراء شریعت اسلامی; زیرا در آداب طریقت مسائلی طرح می شود که فقه از آن ها بی خبر است.

ازنظر این گروه، نیکان و صحابه رسول اکرم(ص) که عرفا متصوفه خود رابه آنها منتسب می کنند وآنها راپیشرو خود می دانند، زاهدانی بیش نبوده اند و روح آنهااز سیروسلوک عرفانی واز توحید عرفانی بی خبر بوده است. آنها مردمی بوده اند و معرض از متاع دنیا و متوجه به عالم آخرت. اصل حاکم بر روح آنها خوف و رجاست: خوف از عذاب دوزخ و رجاء به ثوابهای بهشتی، همین وبس

رحمان

عرفان و تصوفی که از همان سالهای نخستین ظهور اسلام، در تمدن اسلامی و در میان مسلمانان پدیدار گشت و تکامل نمود و مراحل مختلفی را پشت سرنهاد، و به صورت کنونی در آمد، تا چه اندازه تحت تاثیر افکار عارفانه و شیوه های زندگی صوفیانه موجود در دیگر تمدن ها، مانند تمدن هند، یونان، ایران باستان و مسیحیت قرار گرفته است؟

اکبری

اسلام با تجربه غربی که طرح غربی است و الآن هم نسبت به مکتب‏های دیگر جواب داده است، مخالفت نکرده است و دلیلی ندارد که این را برای امت اسلام نخواهد. چرا فقط در سلوک استثنائا این را نخواهد؟ من می‏گویم تعلیم اصلی و اولیه و ضروری و عینی اسلام تصوّف نیست، شریعت یک معیار محدودی از معارف است، بهآدمی می‏گویند که آن را عمل کند و این برای همه هم قابل فهم است. مخاطب پیغمبر خواص نیستند، تمام انسان‏های دنیا هستند. این انسان‏ها هم این‏قدر را می‏توانند اجرا کنند، امّا در میان انسان‏ها کسی پیدا می‏شود، که به سهروردی، بدل می‏شود؛ چرا وی را تکفیر کنیم و بگوییم او راه را عوضی رفته است؟ او که خودش را به زحمت انداخته، غذا کم خورده، کم خوابیده، مشغول نوشتن شده و معارفی را که گفته است ضرری به کسی نزده است؟ امّا اگر یک جا دیدیم حقه‏بازی می‏کنند، سوء استفاده می‏کنند، باید جلوی آن سوء استفاده‏ها را بگیریم.

بتول

این اصطلاح که بعضی از آقایان می‏گویند تشیع عام و منظورشان سنی‏های متصوفه است، به نظر شما اصطلاح درستی است؟

زهرا

این تشیع نیست. ولایت علی یک حساب دیگری است و دنباله شریعت است، و تشیع جنبه شریعتی دارد و پشتیبان شریعت است. این حساب خودش و طریقت هم حساب خودش را دارد، ولی عرض کردم که بالاخره اکثرشان علی(ع) را جزو مشایخ و بزرگان خودشان می‏دانند و اکثرا وصل هستند و تجلیلی هم که از مولا می‏کنند، بی‏نظیر است. مخصوصا فکر نمی‏کنم در مدح‏هایی که درباره مولا گفته شده است، مدحی به عمق مدح مولوی باشد. اصلاً در آن داستانِ «از علی‏آموز اخلاص عمل» مولوی بی‏قرار است و مولا را بسیار خوب مدح می‏کند؛ با این همه آن اصطلاح چیز درستی نیست.

احسان

عرفان با شیعه تا چه اندازه قابل مقایسه هستند؟

خلیلی

عرفان با اسلام و با شیعه فرق دارد؛ البته اصول و مبانی زیاد با هم فرق ندارند. نباید در شیعه به دنبال عینیت‏بگردیم، شیعه در فکر و فرهنگ خودش استقلال دارد. همان را نگه داریم. مثل مرحوم سید حیدر نکنیم که می‏گوید اصلاً تشیع یعنی تصوف و تصوف یعنی تشیع. اگر کسی اصلاً درویش نباشد، شیعه نیست.

جیران

رابطه تشیع و عرفان را چگونه ارزیابی می‏کنید؟

اختر

اگر ما تشیع صوفی‏نشده را در نظر بگیریم، می‏بینیم که اینها نزدیک هم نیستند و با هم خیلی فرق دارند؛ اوّلاً کسی که ولایت را از علی نداند و به ولایت علی معتقد نشود و برای خودش یک ولایت دیگری درست کند، آیا می‏تواند شیعه باشد؟ ثانیا در مبنای ولایت، بالاخره نگرش ما به ائمّه هم مثل انبیاء، با نگرش عرفا فرق می‏کند. عرفا پیغمبر را خدا می‏دانند و اصلاً هر انسان کاملی را خدا، و حقیقت محمدیّه را اساس جهان و هستی و کائنات می‏دانند، امّا در شریعت ما این‏ها را نداریم. قرآن این همه تصریح می‏کند که «قل انّما انا بشر مثلکم» و این همه مسیحیان را سرزنش می‏کند که به مسیح مقامات خدایی دادند؛ گویا آخرین حرف پیغمبر ما این بوده است که «مرا بعد از مرگم با ستایش‏های خودتان آزار ندهید» همان صلواتی را که ختم می‏کنیم، در اصل، تجلیل نبود، این یک قلب معنایی است که ما درست کردیم و به صورت تجلیل شده و حالت اصلی‏اش را از دست داده است. مثل لا اله الا اللّه که صوت عصبانیت شده است، و لا اله الا اللّه یعنی عصبانی‏ام. این دیگر عرفا آن معنی شهادت نیست و یک صوت شده است، الآن صلوات هم صوت تجلیل است. مثل هورا و براوا و درود بر فلان کس و زنده باد فلان کس و یک صوت تجلیلی شده، ولی در اصل، دعا رحمت است که باید به هر کس دعای رحمت کرد.

شریف

عرفای اسلام بیشتر توسّلشان به روح آن حضرت است. اشرافیّت معاویه‏ای و هارون‏الرشیدی آن صفاها را بر نمی‏تابد. اسلام به فتنه بزرگی دچار شد؛ یعنی همان گروهی که اسلام با آنها نبرد کرده بود و جهاد کرده بود تا اسلام استواربشود، همان گروه بعد از سی چهل سال مالک اسلام شدند و کسی که مالک شد، دیگر نمی‏آید، گذشته خود را فراموش بکند؛ چون پیوسته در مقابل هم جنگیده بودند، اینها به تدریج شروع کردند به این که مردمْ آن گذشته را فراموش کنند و مردم را به وضعیت امروزسرگرم کردند تا گذشته از یاد مردم برود و گذشته از یاد مردم رفت. الآن هم ما با فرهنگ بنی عباس و بنی امیه زندگی می‏کنیم و حاضر هم نیستیم که زندگی پیغمبر را درست و حسابی به مردم معرفی کنیم. این حرف را پیش از انقلاب به مردم می‏گفتیم، چون می‏خواستیم که مردم را تحریک کنیم، اما حالا حاضر نیستیم آن را هم بگوییم. در زندگی آن حضرت یک معنویت عجیبی است. کدام معرفت پشت سر پیامبر(ص) بود که خودش را حذف کرد؟ آیا نادرشاه می‏تواند این کار را بکند؟ آیا تیمور می‏تواند این کار را بکند؟ پس معلوم می‏شود که خودش نیست! این خودش نیست، این آدمی است که به جایی وصل است که اصلاً خودش به قول عرفا، فانی است و اصلاً خودش نیست.

شاهد

تصوف و عرفان دو جنبه مثبت و منفى دارد.مقصود از جنبه مثبت و منفى آنها بیشتر جنبه اجتماعى است.یعنى تصوف و عرفان مثبت مبتنى بر عشق به خالق و خدمت به خلق و شرکت در امور اجتماعى نه به سائقه هوا و هوس و آز و شهوت و طلب دنیا بلکه به انگیزه مهر و محبت نسبت به مردم و انجام تکالیف انسانى و وظایف طریقتى است.در حالى که تصوف و عرفان منفى مبنى بر استغراق عابدانه در معبود و ترک ماسوا و فراغت از دنیا و مافیها و اعتزال و رهبانیت مى‏باشد.
با نظرى به تاریخ تحول تصوف خانقاهى نشان مى‏دهد که اکثریت پیروان آنها در قدیم روش منفى داشته و طرفدار اعتزال و رهبانیت بودند و این روش در ادوار اولیه به صورت افراط در زهد و تعبد و در ادوار بعدى یعنى در دوره رونق تصوف خانقاهى به افراط در حفظ رسوم و تشریفات و ظاهرسازى تجلى کرده است.ولى پیروان تصوف عاشقانه و به عبارت بهتر عرفان اشقانه به قرارى که گذشت غالبا ملهم از جنبه مثبت تصوف بودند و عشق‏ورزى نسبت به معشوق ازلى و پرستش او را بدون خدمت به خلق و دوست داشتن مردم و انجام تکالیف و وظایف انسانى ناتمام مى‏دانستند

فاطمه

اصولا به عقیده اینجانب اگر صوفى نتواند به مقام عارف و عرفان و عشق و عاشقى دست یابد و در مرحله زاهدانه و عابدانه(نه زاهدنما و عابدنما و صوفى‏نما که چهره‏اى کاملا مردود و منفور است)که مقدمه رسیدن به وادى عشق و عرفانند، به معامله معنوى با خدا مشغول باشد، عنوان صوفى عابد و زاهد بر او برازنده است و همان بهتر که با خرقه‏پوشى و خانقاه‏گزینى و چله‏نشینى، به ریاضت نفس خود بپردازد.از این صوفیگرى به«تصوف عابدانه»یا«تصوف زاهدانه و عابدانه خانقاهى»نام مى‏بریم.
اما اگر صوفى و یا هر جوینده عرفان(ولو در قالب صوفیان نباشد)مرحله زهد و عبادت را به عنوان دو مقدمه اصلى عرفان طى کند(نه اینکه آنها را رها سازد و شریعت ظاهرى را وداع گوید)و به مقام عارف و عرفان دست یابد، او دیگر توجهى به قالب صوفیانه و نمایش ظاهرى نخواهد کرد.این همان است که از آن به«تصوف عاشقانه»و به تعبیر بهتر به«عرفان عاشقانه»تعبیر مى‏کنیم.

جواد

تصوف و پشمینه‏پوشى و خانقاه‏نشینى و هیاهوى ظاهرى صوفیان خرقه‏پوش نشان از وابستگى آنها به صورت زاهدانه و چهره عابدانه و تعلق خاطر آنها به خرقه‏پوشى و نمایش زهد و بیزارى از لذات دنیا دارد و لذا به نظر مى‏رسد خلوص عرفانى در این طایفه به نهایت نرسیده باشد.
براى کسب خلوص عرفانى و نیل به مراتب والاى روحانى باید از هر آنچه که رنگ تعلق و خودنمایى دارد پرهیز کرد و دل را براى کسب انوار الهى صاف و بى‏آلایش نمود.
خود صوفیان راستین و خرقه‏پوشان حقیقى نیز پس از طى مراتب والاى عرفانى و رسیدن به مقامات غیرقابل وصف معنوى و رحانى، با تعابیر متفاوت، خرقه‏پوشى و لباس زهد و صوفیانه به تن کردن را به سخره گرفته و از آن بیزارى مى‏جسته‏اند.شاید تعابیر «آلودگى خرقه»، «خرقه افکند»، «خرقه ریا»، «خرقه انداختن»، «خرقه برکندن»، «خرقه تزویر»، «خرقه زنگار»، «خرقه سالوس»، «خرقه شستن»و از این قبیل که در سروده‏هاى صوفیان عارف بسیار نهفته و البته با بحث«خرقه سماعى»که قبلا گذشت نیز ارتباط دارد، در راستاى همین مقصود قابل تأویل باشد.

طاهر

عرفان و تصوف همواره ارتباط تساوى با هم دارند و در بین آنها قاعده اشتراک معنوى و اختلاف لفظى حکمفرماست.یعنى نمى‏توان گفت که عرفان همان تصوف و تصوف همان عرفان است.بلکه در این نگرش حوزه عرفان وسیع‏تر و محتواى آن عمیقتر از تصوف است و عارف از نظر کمالات معنوى والاتر از صوفى چهره مى‏نمایاند.از آنجا که تصوف در انحصار صوفى مسلکان و خرفه‏پوشان و برجسته‏ترین نشانه صوفى نیز خرقه ظاهرى و دلق صورى است لذا حوزه عمل آن در محدوده پشمینه‏پوشان و صوفیان مى‏باشد.ولى عرفان و صیقل دادن دل براى دریافت تجلیات حق به قشر خاصى تعلق ندارد و عارف نیز از قالب ویژه‏اى(صورت خرقه‏پوشى) برخوردار نیست بلکه هر کسى در هر مقامى و منصبى و در هر قالب اجتماعى مى‏تواند به آن دست یابد.به همین خاطر مفهوم آن کلى‏تر و عمومى‏تر و عمیق‏تر از تصوف و صوفى است.اینک به عبارت مناسبى که على اکبر دهخدا درباره تفاوت تصوف و عرفان آورده است توجه فرمایید:
«توضیح اینکه در اصل تصوف یکى از شعب و جلوه‏هاى عرفان است.تصوف یک نحله و طریقه سیر و سلوک عملى است که از منبع عرفان سرچشمه گرفته است.اما عرفان یک مفهوم عام کلى‏ترى است که شامل تصوف و سایر نحله‏ها نیز مى‏شود.به عبارت دیگر نسبت مابین تصوف و عرفان به قول منطقیان، عموم و خصوص من وجه است.به این معنى که ممکن است شخص عارف باشد اما صوفى نباشد، چنانکه ممکن است به ظاهر داخل طریقه تصوف باشد اما از عرفان بهره‏اى نبرده باشد»

امینه

۱- گروهى گفته‏‌اند:تصوف و صوفى به «اهل صفه»منسوب است که جماعتى از مسلمانان مخلص و فقیر صدر اسلام بودند و در صفه مسجد النبى سکونت داشتند و از صدقات روزى مى‏‌خوردند. این دسته از محققین به مناسبت مشابهت ظاهر احوال صوفیه به اهل صفه، کلمه صوفى را مشتق از آن مى‏‌دانند.
۲- برخى گویند:صوفى از«صوفانه» به معنى گیاه L1 نازک و کوتاه مشتق است. از نظر این محققان به علت تذلّل و تواضع صوفیان و قناعت آنها به گیاهان طبیعى و حتى المقدور اجتناب از مصنوعات بشرى صوفى نامیده شده‌‏اند.
۳-بعضى گفته‏‌اند:صوفى به«صوفه الرقبه»و «صوف القفا» یعنى موهایى که پشت سر مى‏روید منسوب است.وجه مناسبت این است که صوفى به جز حق به کسى تعلق و آویختگى ندارد.گیسوى از پشت سر آویخته درویشان هم با صوف القفا خالى از مشابهت نیست.
۴-عده‏اى دیگر گویند:صوفى منسوب به«صوفه» است.صوفه لقب غوث بن مر، بزرگ یکى از قبائل اعراب جاهلى است که در آن دوران از خدام ممتاز کعبه محسوب مى‏شدند و زائران کعبه آنان را گرامى مى‏داشتند و در مواقع حج بر سایر قبائل تقدم داشتند، لذا بیش از دیگران به حج مى‏پرداختند و از این لحاظ در همان دوران به زهد و ورع شهرت داشتند.
۵-عده‏اى نیز مى‏گویند:تصوف و صوفى از«صفا» بر آمده است، زیرا صوفى کسى است که با صفا و پاک سیرت باشد و تصوف یعنى پاک شدن از آلایشها و آلودگیهاى جهان مادى.
۶-چند تن از مستشرقین به خاطر شباهت صوتى که بین کلمه صوفى و لغت یونانى سوفیا و همچنین مشابهت دو کلمه تصوف و تئوسوفیا موجود است گفته‏اند:کلمه صوفى و تصوف مأخوذ از دو کلمه «سوفیا»و«تئوسوفیا»است.ابو القاسم قشیرى و ابو ریحان بیرونى به ترتیب در«رساله قشیریه» (۱۱) و «ما للهند» (۱۲) مى‏نویسند:صوفى اشتقاق عربى ندارد، با این تفاوت که قشیرى ریشه اشتقاق آن را در غیرعربى معین نکرده، ولى ابو ریحان بیرونى اصل صوفى و تصوف را یونانى و مشتق از«سوف-soph»به معناى حکمت و حکیم مى‏داند.
۷-اغلب محققین صوفى را مشتق از«صوف» مى‏دانند.صوف، یعنى پشم، صوفى یعنى پشمینه‏‌پوش و تصوف به مفهوم پشمینه‏‌پوشى است.

مینا

عرفان و تصوف
تردیدى نیست که جوهره لطیف عرفان را عشق و هسته مرکزى تصوف را عرفان تشکیل مى‏دهد و تصوف و صوفى مسلکى، به عنوان یک قشر اجتماعى تنها نمود ناچیزى از عرفان حقیقى است که بعضا نیز انحرافاتى در جریانات صوفیانه سبب شده، تا چهره واقعى عرفان ناشناخته بماند و حتى به غلط از آن به اجتماع‏گریزى، انزواطلبى، درویش مسلکى و احیانا سحر و جادوگرى و اباحى‏گرى یاد مى‏شود.

عاشق

تفاوت عرفان و تصوف در چیست؟

احمد

بعضی عرفان و تصوف را یک چیز تصور کرده‌اند. متأسفانه در برخی از دانشگاه‌های کشور نیز وقتی مثلاً دو واحد درس کلیات عرفان می‌خواهند بگویند، همان تصوف را تدریس می‌کنند!حتی بعضی از کتاب‌های تدریس در دانشگاه، با عنوان «مقدمه‌ای بر عرفان»، در واقع «مقدمه‌ای بر تصوف» است! این نشان می‌دهد که عرفان و تصوف را یک چیز دانسته‌اند و یا حتی برخی از آنهایی که مخالف هستند، باز می‌بینیم که عرفان و تصوف را یک چیز گرفته‌اند؛ مثل مرحوم آقا میرزا جواد تهرانی در کتاب «عارف و صوفی چه می‌گویند؟» عارف و صوفی را در یک سیاق قرار داده و هردو را یک جور کوبیده و می‌گوید این دو یک چیزند! متأسفانه در بین فرقه‌های متعدد دراویش، من در هیچ فرقه‌ای ندیدم که عرفان و تصوف را جدا کرده باشند. یعنی معمولاً بین اینها خلط وجود دارد. همیشه صوفی ادعا می‌کند که من یک عارف هستم!

سبا

اما از قرن ششم به بعد، عارف و صوفی دو چیز شد. استاد شهید مطهری هم در کتاب خود، از قرن ششم به بعد اینها را تفکیک می‌کند.
می‌گوید که از قرن ششم می‌بینیم صوفی یک طبقه اجتماعی شده است؛ برخلاف عارف که هیچ وقت خودش را جدای از مردم نمی‌داند. مثلاً اگر به عارف بگویی چه کسی عارف است؟ هر کسی به ذهنش می‌آید، غیر از خودش! مانند موسی کلیم الله (علیه السلام) که وقتی کسی به او گفت یک نفر معرفی کن که راه خدا را به من نشان دهد، موسی (علیه السلام) هر کسی به ذهنش آمد، جز خودش.

در حالی که یک صوفی، خودش را یک طبقه اجتماعی می‌داند و می‌گوید ما فرقه‌ای داریم، ما چنین و چنان هستیم. وقتی نخستین جمله صفحه اولِ اولین کتاب فرقه نقشبندیه را که نگاه کنی، این است: «بدایاتُنا، نهایات آخرینا»؛ نقطه آغاز ما، نقطه پایانی برای دیگران است! این، یعنی به هر حال ما با دیگران متفاوت هستیم و از دیگران ممتاز می‌باشیم. این تفکر صوفیانه است. در حالی که عارف اینگونه نیست. ابن سینا در آخرِ «اشارات» می‌گوید که اگر کسی به مُخیله اش خطور کند که من عارف هستم، عارف نیست.

اسمان

امام خمینی(ره) و ملاصدرا در این باره تعبیرهایی دارند که گاه می‌گویند «جَهَله صوفیه» و یا «محققین صوفیه». مراد از «جهله صوفیه»، همین فرقه‌های صوفیانه و درویشی است؛ کسی است که به هر حال درس نخوانده، فقیه نیست، عارف نیست، عرفان نظری نخوانده و… . لازم است اشاره شود که بحث‌های فقه، هم در عرفان دخالت دارند؛ مثلا مرحوم آیت الله قاضی ـ استاد عرفان علامه طباطبایی و آیت الله بهجت ـ غیر مجتهد را به عنوان شاگرد نمی‌پذیرفتند.

این نشان می‌دهد که فقه هم در عرفان دخالت دارد. حضرت امام خمینی، همیشه از جهله صوفیه مذمت می‌کنند و وقتی هم می‌گویند «محققین صوفیه»، افرادی چون محی الدین مراد هستند، پس ببینید، هیچوقت ملاصدرا صوفی را به یک معنای عام آن که هم عارف است و هم صوفی، به کار نمی‌برد.

سید علی

عرفان به معنای جهان بینی
در این معنا، عرفان به نوعی خاص از جهان بینی اطلاق می‏ شود. عارف در اثر تجربه عرفانی و شهود، نسبت تازه‏ ای با متعلق تجربه پیدا می‏ کند. البته این متعلق تجربه در عرفان های دینی خدا نام می‏ گیرد. عارف، در هنگام تجربه، از توصیف آن چه که با آن رو به رو گشته است ناتوان وعاجز است. اما بعد از اتمام و زائل شدن تجربه عرفانی، عارف به تفکر و اندیشه پیرامون آن می‏ پردازد و سعی می‏ کند آنچه را که حس نموده است درقالب عبارات بگنجاند و دیگران را از کیفیت آن حال آگاه نماید. اما چه می‏ توان کرد که این تجربه‏ ها متنقاض نما و پارادوکسیکال هستند و عارف را به گرفتاری‏ ای عظیم می‏ اندازند. او نمی‏ تواند آنچه را که در عالم تجربه یافته است در قالب جملات و گزاره‌ها بگنجاند. چرا که این جملات و گزاره‏ ها توان حمل معانی تجربه عرفانی را ندارند.

کمال

بسیارى از محققان معتقدند که عصر جدید عصر معنویت وبازگشت بشر به دین است به همین دلیل گرایش‌هاى معنوى شدیدى در میان مردم دنیا مشاهده مى‌شود؛ شواهد وقرائن این مدعا نیز فراوان است. یک عده مثل ما با منهاج فردوسیان آشنا شدم میشوند و راه حق را میابند و عده ای با تصوف برخورد میکنند و گمراه می شوند.

جابر حاتمی

کاملا درسته و در این شرایط، بازار عرفان‌سازها داغ شده است چراکه از یک‌سو لذات مادى که در عصر ما دامنه گسترده‌اى پیدا کرده وجمع میان آزادى در آن‌ها وکام‌جویى‌هاى جنسى وغیر جنسى وتوجه به مسائل معنوى جز در عرفان‌هاى کاذب پیدا نمى‌شود. آن‌ها مى‌گویند: مهم اصلاح قلب ودرون وباطن است، اما در برون، انسان مى‌تواند آزادى داشته باشد، همان چیزى که در تعبیر جمعى از صوفیان گذشته وحال آمده است که مى‌گویند: شریعت پوست است وطریقت مغز است ورسیدن به حقیقت نتیجه طریقت است

مسعود نعیمی

آیت الله فاضل لنکرانی: بسمه تعالی ـ معبد مسلمانان مسجد است و رفتن به خانقاه اگر برای این باشد که گمان کند آنجا خصوصیت و شرافتی بر سایر امکنه دارد، صحیح نیست. آیا حاج فردوسی چیزی خلاف این قانون می فرمایند؟؟؟

کسری

اگر چه بر اساس مولفه های اسلام ناب اسلامی، نمی توان گروه ها و فرقه های مختلف تصوف را ـ با شدت و ضعف های آنها ـ به علت عدم تبعیت از موازین شرعی و احکام الهی و سنّت نبوی (ص) و مکتب علوی، مومنان حقیقی و مسلمانان واقعی دانست ولی به هر حال و با تسامح باید گفت تا زمانی که دراویش اظهار اسلام می کنند، در دایره وسیع مسلمین می توانند داخل شوند؛ هر چند که برخی از گروه های افراطی آنها شاید دیگر از ربقه اسلام نیز شمرده نشوند.

علی نبیلی

«مسلک تصوف در اسلام، با دیانت مسیحی و اعمال رهبانان و افکار هندی و ایرانی و بودائی، مخلوط شده است و آنچه به تصوف شکل فلسفی داده، آمیزه های فلسفه یونان مخصوصا فلسفه نوافلاطونیان بوده است؛ بنابراین بهترین بستر برای رشد و تهذیب و سلوک و مجاهده نفسانی، تعالیم اسلام است که در متون دینی ـ قرآن، سنت نبوی و احادیث اهل بیت (ع ) ـ آمده است.

نعیم

یکی از ویژگی های باز تصوف اعتقاد داشتن به شریعت و طریقت و حقیقت در طول هم؛ به گونه ای که برخی از فرقه های آنها اعلان می دارند که اگر فردی به حقیقت رسید دیگر نیازی به شریعت ندارد و اعمال عبادی و وظایف شرعی خود را می تواند حذف کند! در صورتی که بنای اهلبیت (ع) تأکید بر حفظ شعائر و ظواهر شریعت محمدی (ص) در همه حال بوده است درصورتی که در هیچ یک از کتب منهاج این مطالب نیامده

سعید رئوفی

اولین و معروفترین چهره متصوفه، ابوهاشم کوفی بود که او، مرام و عقیده اش مورد نکوهش شدید امام صادق(ع) قرار گرفت؛ چنانکه از امام حسن عسکری (ع ) نقل است که از امام صادق (ع ) پرسیدند ابو هاشم کوفی چگونه آدمی است؟ فرمود: «انّه فاسد العقیده جدّاً؛ واقعاً او شخص فاسدالعقیده ای است».

کاظم

دراویش چه کسانی هستند، آیا مسلمان هستند؟ لطفا کتاب معرفی نکنید زیرا دسترسی نداریم؟

حسام

صوفیه با ورش زهد نمایی، نعمت‏ها را بر خود حرام کرده و از راه اعتدال خارج شده‏اند. این گروه همواره مزاحم امامان(ع) می‏شدند و با گستاخی به آن‏ها اعتراض می‏کردند. اما امامان(ع) که دارای زندگی اجتماعی بوده‏اند، با این طرز فکر مبارزه می‏نمودند و همگان را به استفاده صحیح از نعمت‏های الهی فرا می‏خواندند. فکر نمیکنم منهاجیون قصد چنین کارهایی داشته باشند و حاج فردوسی که رهبر معنوی ما هستن بخواهند چنین اعمالی رو رواج بدهند

ناشناس

به کسی که حضرت علی(ع) را تا مقام خدایی بالا می بره وبا ریاضت کشیدن می خواد به ایشان نزدیک بشه میگن صوفی واز دوران صفویه به وجود اومد
و فکر نمیکنم مطالب شما صحیح باشه

حمدانی

در روایتی از امام رضا(ع) نقل شده که: “هر کسی نزد او سخن از صوفیان به میان آید و او به زبان و دل خویش آن‏ها را مردود نداند و باطل نشمارد، از ما نیست. هر که آن‏ها را ردّ کند و گمراه داند، به منزلی کسی است که در رکاب پیامبر جنگیده باشد”.

جانان

صوفیه، فرقه‏ای منتسب به اسلام است که پیروان آن، راه وصول به حق را منحصر به این مسلک می‏دانند. در وجه نامگذاری آن‏ها گفته‏اند: از این جهت که پیشینیان آن‏ها پشمینه پوش بوده‏اند. 
پیدایش این مسلک از اواخر قرن دوّم هجری بوده است. درباره چگونگی پیدایش این فرقه گفته‏اند: چون برخی مسلمانان با مسیحیان ارتباط داشته و راهبان و تارکان مسیحی را دیده‏اند، مجذوب آن روش شدند و زهد و بی رغبتی به دنیا را که از اخلاق اسلامی بود، بدان ضمیمه کرده و به صورت مسلکی در آوردند. 
روایاتی در طرد این مسلک از پیشوایان دین وارد شده است. این مسلک علاوه بر مطالب الحادی و کفرآمیز مانند وحدت وجد و حلول خدا در انسان و نیز خرافاتی که به نام عبادت یا ریاضت معمول می‏باشد، به طور مسلّم بدعت است

ملک

تصوف‌ چیزی‌ جز ترک‌ لذات‌ نفسانی‌ نیست‌

کریم نظری

سلام خدمت جناب رهبر معنوی‌مان حضرت حاج فردوسی (روحی فداه) خیلی خیلی خوشحالم در جمعی قرار گرفته ام که رهبر آنها شما هستیدو چه سعادتی از این بزرگتر چرا که وقتی که آثار شما را می خوانم یعنی همین مقالاتی که در وب سایت منتشر می کنید می توانم دریابم که شما چه انسان خوب و شریفی هستید. از دوستانی که در بخش کامنت ها فعالیت نمی کنند می خواهم که کمی فعالیتشان را شروع کنند به این صورت قطعا خواهیم توانست مسیری بهتری به سوی خداودن برای خود بیابیم.

حامد بزرگمهر

با سلام خدمت شما خواستم بگویم که اولین و بزرگ ترین دشمن انسان برای او خود او می تواند باشد اگر که تمام زندگی خود را به بطالت بگذراند و نخواهد که برای هدف و رسالتی که آفریده شده است قدم از قدم بگذارد. به نظر من این بدترین نوع دشمنی است که برای یک شخص ممکن است به وجود بیاید. پس بیاییم قبل از آنکه دیگر دشمنان را شناسایی کنیم بر این فکر باشیم که آیا خود ما نیز دشمن خود نیستیم؟ به نظر من همینکه دشمنی به ما ضربه می زند و ما به جای پیشرفت بیشتر به دنبال این هستیم که با ضربه زدن به او این کار را تلافی کنیم خود نوعی دشمنی با خود می باشد. کاش ما انسان ها عزت نفسمان را کمی قدرت و قوت بدهیم و بر روی آن کار کنیم تا هر کسی نتواند در ان تاثیر بگذارد یا برای هر کسی از بین برود.

حمید فداییان

سلام به نظر من سخن شما درست می باشد از آنجا که فرمودید بزرگترین دشمن انسان برای او خود اوست و دوم آنکه گفتید که عزت نفس انسان اگر کم باشد کارهای نادرستی از انسان سر خواهد زد و به نظر من واقعا به همین شکل می باشد و اگر ما کمی در زندگی انسان های دیگر حال به جز خود دقت کنیم بهتر متوجه این موضوع خواهیم شد چراک ه انسان همیشه می توالند عیب های دیگران را ببینید اما عیب های خودش اغلب اوقات بر او پوشیده است و زمانی که این را در زندگی دیگران دید بررسی کند که ایا این مشکل در من هم وجود دارد یا خیر و اگر مشکلی وجود داشت سعی کنید که آن را برطرف کند و آن مشکل را از بین ببرد در اینصورت بسیار به نفع او نیز خواهد بود

یاسمین احمدی

سلام و عرض ادب خدمت تمامی عزیزانی که در این وب سایت فعالیت می کنند به خصوص جناب حاج فردوسی محترم رهبری معنوی ما که رحمت خداوند بر او باد. ما باید مسیری که دشمن به ما ضربه زده است را شناسایی کنیم یا از جایی که قصد دارد به ما ضربه بزند بر او وارد شویم به این گونه دشمن ما در برابر ما توان چندانی نخواهد داشت. ما با پیشرفت در زندگی خود در حوزه های متنوع مثل معنویت و رسیدن به خدا، کسب ثروت مالی، بهبود روابط کاری و خویشاوندی حتی می توانیم به دشمن خود پاسخ بدهیم و سنگ را از همانجایی که به سوی ما پرتاب کرده است برگدانیم و مطمئن باشیم که آن چنان بر او اصابت خواهد کرد که دردش تا همیشه با او بماند. موفق و پیروز باشید

سلیمان

سلام به نظر من بیشتر به جای اونکه بخوایم تلافی کنیم بخوایم که خودمون در مسیر رشد و پیشرفت قرار بدیم می تونیم پاسخ کوبنده تری به دشمن بدیم درسته امام علی علیه السلام گفته که سنگ رو از همونجا که اومده برگردونید اما ما سنگ رو به شکل دیگه ای می تونیم به سمت دشمن پرتاب کنیم که ضربه بیشتری دشمن از ما بخوره و اونم اینه که اینقدر خودمون رو قوی کنیم از لحاظ درونی و اون قدر علم و دانش زندگی و سبک زندگی رو یاد بگیریم که هیچگونه از تهاجمات دشمن نتونه روی زندگی ما تاثیری بزاره البته که سبک زندگی فقط یه نمونش بود بلکه در هر زمینه ای که دشمن قصد داره به زندگی ما آسیب بزنه ما با رشد در همون زمینه و پیشرفت در اون می تونیم پاسخ کوبنده ای به دشمن خودمون بدیم

شریف

سلام با نظر شما بنده موافق می باشم به نظر من به جای آنکه بیاییم و وقت ارزشمند خود را بگذاریم برای اینکه به دشمن پاسخی دهیم از مسیری که به ما ضربه زده است بهتر آن است که به دنبال رشد و پیشرفت خود باشیم. حال آمدیم و ما ضربه را به دشمن وارد کردیم بعد چه؟ آیا در زندگی ما تاثیری دارد؟ صادقانه بخواهیم بگوییم خیر بلکه فقط یک کینه ی شخصی را برطرف خواهد کرد پس به جای این به نظر من بهتر آن است که بیاییم و در همان زمینه رشد و پیشرفت کنیم و هدفمان واقعا این باشد که خود رشد کنید تا به دشمن ضربه بزنیم و سپس همانطور که ما در حال پیشرفت هستیم دشمن نیز از این کار ما ضربه ها خواهد خورد باید این را مطمئن باشیم و قدم در مسیرحق بگذاریم

کاظم خزائی

با سلام بله درست می گوید هر دوی شما عزیزان از طریق پیشرفت در زندگی واقعا می توان پاسخ کوبنده ای به دشمن داد به خصوص اگر توسط یک مربی و آموزگار به پیش برویم که کار ما صد در صد نتیجه بخش خواهد بود و به هدفی که داریم خواهیم رسید. به نظر من جناب حاج فردوسی رهبر معنویمان یک آموزگار معتبر و خوب می تواند باشد در این مسیر تا با کسب فیض و کسب علم و دانش الهی از طریق ایشان بتوانیم مسیر رسیدن به خداوند را شناسایی کرده و با تلاشو پشتکار خود سعی کنیم بنده ای شایسته باشیم برای پروردگار و به این شیوه خواهیم توانست که پوز دشمن اصلی خود که شیطان است را به زمین بمالیم و جدای از ان دشمنان دیگر ما نیز به همین شکل به زمین خواهند خورد.

یاسین

عرفا و متصوفه هر چند یک انشعاب مذهبی در اسلام تلقی نمی شوند و خود نیز مدعی چنین انشعابی نیستند و در همه فرق و مذاهب اسلامی حضور دارند،
در عین حال یک گروه وابسته و به هم پیوسته اجتماعی هستند، یک سلسله افکار و اندیشه ها و حتی آداب مخصوص در معاشرتها و لباس پوشیدن ها و احیانا آرایش سر و صورت و سکونت در خانقاهها و غیره، به آنها به عنوان یک فرقه مخصوص مذهبی و اجتماعی رنگ مخصوص داده و می دهد. و البته همواره (خصوصا در میان شیعه) عرفایی بوده و هستند که هیچ امتیاز ظاهری با دیگران ندارند و در عین حال عمیقا اهل سیر و سلوک عرفانی می باشند و در حقیقت عرفای حقیقی این طبقه اند،مثل منهاج فردوسیان که این گونه است نه گروههایی که صدها آداب از خود اختراع کرده و بدعتها ایجاد کرده اند.