27 فوریه

کسب مقامات سلمان و ابوذر!

سؤال: چگونه می‌توانیم به مقامات عالیه‌ی بزرگانی مانند سلمان و ابوذر برسیم؟

جواب: بعد از سال‌های طلایی حضور معصومین (علیهم‌السلام) و بویژه در دوران درخشان حضور رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) آرام آرام انحرافات و دیدگاه‌ها به میدان آمد و به آشکارا و نهان، تحریف بر تحریف افزوده شد.
یکی از این تحریف‌های بسیار ظریف که از چشم خیلی‌ها مخفی ماند و هنوز هم مخفی است، نوآوری در تربیت اسلامی و الهی انسان است. بشریت در بستر زمان، به تکامل استعداد رسید. تکامل استعداد انسان برای درک حقایق عالم، از تکامل در فرستاده‌های خدا و آیین‌های جدیدی که عرضه نموده‌اند، قابل شناخت و ارزیابی است. این انسانی که در دوره‌های مختلف تاریخ به تحول و تکامل رسیده بود، با آمدن آخرین فرستاده‌ی الهی، به کمال استعداد خود رسید و دیگر محال است تا آمدن صاحب الامر (ارواحنا فداه) بیش از این تکاملی در استعدادها رخ دهد. (وگرنه لازم خواهد آمد که ختم نبوت باطل باشد و نیاز به پیامبر جدیدی خواهد بود)
پس انسان امروز با انسان هزار و چهارصد سال قبل، از یک استعداد برخوردار است؛ نه رشد کرده و نه نقصان یافته است. (دلایل قرآنی و روایی این نظریه در جای خود، بیان شده است)
مردم مسلمانی که در عصر رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) زندگی می‌کردند، و توانستند به مراتب عالیه‌ی انسانی و الهی برسند، فقط از دو عنصر بهره‌ی کامل داشتند؛
یکی، قبول ولایت الهیه‌ی رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)
و دوم، عمل به فرمایشات و دستورات آن حضرت.
یعنی جناب سلمان، ابوذر، اویس قرنی، کمیل، مقداد، عمار، مالک اشتر، رُشید هَجَری، صعصعه بن صوحان، زُهیر، بُریر، مسلم بن عقیل و … تمام کسانی که اکنون در درجات عالیه‌ی بهشت، همنشین آن حضرت هستند و در نعمت‌های عالیه‌ی الهی متنعّمند، هیچکدام عرفان نظری نخوانده بودند، هیچکدام فتوحات مکیه‌ی محیی الدین عربی ندیده بودند، هیچکدام اسفار اربعه‌ی ملا صدرا نمی‌دانستند، از فلسفه‌ی اشراق و مشاء خبر نداشتند، فصوص و شرح فصوص را از هم تشخیص نمی‌دادند، با کلام جدید و شبهات بی‌حد و حصر آشنایی نداشتند و جوابش را نمی‌دانستند و …
تنها و تنها عنصر تکامل آنان یعنی به فعلیت رساندن استعدادهایشان، «عمل کردن» به دستورات رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) بعد از «ایمان آوردن» به رسالت آن حضرت بود. اینان با تمام وجود به پیامبر «ایمان» داشتند و با تمام وجود، دستوراتشان را «عملی» می‌نمودند.
بعد از این دوران طلایی، که حکومت اسلامی به انحراف کشیده شد (چه در عصر امویان و چه در عصر عباسیان) تفکر انحصار دستورات تربیتی در آموزه‌های قرآن کریم و فرمایشات رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و جانشینان بحقشان، دستخوش تحول اساسی گردید. باز شدن درهای ترجمه‌ی آثار یونان و هند و ایران، به جامعه‌ی مسلمین بر دست خلفای منحرف را می‌توان نقطه‌ی عطفی در تغییر این دیدگاه دانست.
از این زمان، توجه به خورشید فروزنده‌ی قرآن کریم و دستورات رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) و جانشینان بحقشان در حاشیه قرار گرفت و توجه به حواشی، به متن آمد. دست‌های پنهان و آشکاری کوشیدند که تربیت انسان را (که فقط در سایه‌ی ایمان و عمل صالح محقق می‌شود) در بحث و جدل و مطالعه و آزمودن دستورات بیگانگان و … جستجو کنند.
به جای این که دل را آشیانه‌ی ولایت الله و ولایت رسول الله و ولایت خلفاء رسول الله قرار دهند، و تسلیم دستورات آشکار آنان باشند، دست به اکتشاف و اختراع زدند و کنج‌کاوی نمودند، یعنی شاهراه را رها کرده و به کشف و اختراع کوره‌راه‌های پر پیچ و خم و هولناک، پرداختند.
به جای این که در صاف کردن ایمان و کامل کردن عمل بر طبق آموزه‌های مسلّم قرآن و عترت بکوشند، در فراگیری مصطلحات و ترجمه‌ی کتاب‌های بیگانگان و روی خوش نشان دادن به فرامین آنان کوشیدند.
اکنون نیز این انحراف در بسیاری از داعیه‌داران تربیت اسلامی دیده می‌شود. کسانی که تربیت شدن و رسیدن به کمال و سعادت را مشروط به فراگیری علوم غیر وحیانی و وارداتی می‌دانند؛ یا در سایه‌ی عمل به مکاتب شرقی و غربی بشری می‌انگارند.
لازم است تذکر ویژه بدهم که اسلام عزیز با دانش‌اندوزی و به روز کردن دانسته‌ها مخالف نیست بلکه شاید سفارش هم بدان کرده باشد. نکته‌ی ظریف اینجاست که این دانش‌ها را (با اغماض بسیار) فقط منحصر در علوم طبیعی می‌دانیم نه تربیت و تزکیه (سیر و سلوک) .
از منظر منهاج فردوسیان، وادی کمال و سعادت، فقط در انحصار آموزه‌های واضح و مسلّم وحیانی می‌باشد (که منحصر در قرآن کریم و سنت معتبر است)، و نباید و نشاید که این زلالی، با آموزه‌های غیر وحیانی آلوده شود.
پس منهاج فردوسیان می‌کوشد در این حیرت‌آبادی که همه به حاشیه‌ها توجه می‌کنند و توجه می‌دهند، طالبین حق و سعادت را به متن دین مبین متوجه نماید و معتقد است اگر کسی به واضحات و مسلّمات مکتب شیعه‌ی اثنی‌عشریه عمل کند، (ولی صادقانه عمل کند) به بلندترین درجات عالم هستی (چه در این دنیا و چه در سرای دیگر) خواهد رسید. این کمال و سعادت، توسط خدای متعال در قرآن کریم و رسول معظم و ائمه‌ی طاهرین (علیهم‌السلام) تضمین شده است.
با ذکر یک مثال، سخن را بسط می‌دهم. یکی از واضحات و مسلّمات قرآن کریم و روایات معتبر ما، ممنوعیت بدگویی و غیبت از برادران و خواهران مؤمن است. یعنی هم در قرآن کریم وارد شده است که چونان خوردن گوشت برادر مرده می‌باشد و هم در روایات معتبر بسیاری آمده و هم علما و فقهای بزرگوار شیعه تأیید کرده‌اند که غیبت کردن، به خاطر نقش منفی بسیار زیادی که در رسیدن انسان به کمال حقیقی و سعادت ابدی دارد، ممنوع است.
وقتی به روشنی و وضوح دریافتیم که این کار، مانع از رسیدن انسان مؤمن به کمال و سعادت می‌شود، به راحتی و بدون مقاومت، آن را ترک کنیم. این، مرام و نگرش منهاج و منهاجیون است. یعنی اول نقش مثبت یا منفی کاری در کمال حقیقی و سعادت ابدی خود را احراز می‌کنند، سپس بدون ملاحظه‌ی وسوسه‌های شیطان و خواسته‌های نفس اماره، مراعاتش می‌نمایند.
مثال دیگر: هم در قرآن کریم آمده و هم در روایات معتبر بسیار آمده و هم علمای بزرگوار ما تأیید کرده‌اند که خواندن یازده رکعت نافله‌ی شب، قبل از طلوع فجر، اثر زیادی در رساندن انسان مؤمن به کمال حقیقی و سعادت ابدی‌اش دارد. وقتی خیال منهاجی از این جهت راحت شد که واقعاً این کار می‌تواند او را به سعادت برساند، تصمیم جدّی می‌گیرد که از اکنون تا آخر عمر، خواندن این یازده رکعت را ترک نکند.
مثال دیگر: وقتی منهاجی دریافت که در روایات معتبری که از استادان معظم (علیهم السلام) رسیده از تراشیدن ریش و بلند گذاشتن سبیل نهی شده است (که به کمال و سعادت او ضرر می‌زند) تصمیم جدّی می‌گیرد که هیچگاه ریشش را نتراشد و سبیلش را بلند نگذارد.
اشکال: همه‌ی منهاجیـّون و منهاجیـّات، دانش و فرصت مراجعه به قرآن کریم و هزاران روایت و اعتبارسنجی آنها را ندارند. برای رسیدن به یک قانون روشن و خط سیر مطمئن، چه کنند؟
جواب: این مشکل با مراجعه به دو کتاب «مجموعه‌ی قواعد نظری منهاج فردوسیان» و «مجموعه‌ی قوانین عملی منهاج فردوسیان» به راحتی مرتفع می‌گردد. مطالعه‌ی جامع و اعتبارسنجی روایات، در طول سال‌های متمادی انجام شده که اکنون به صورت مجموعه‌ی کتاب‌های منهاج فردوسیان، در اختیار منهاجیون و منهاجیات قرار دارد.

و الحمد لله
حاج فردوسی

کلمات کلیدی: , , , , , , ,

128

 
 
 
69 نویسندگان
59 پاسخ‌ها
3 دنبال کنندگان
 
مرتب کردن بر اساس بیشترین بازخورد
مرتب کردن بر اساس داغ‌ترین دیدگاه
4 نویسندگان برتر
  مشترک شوید  
اشتراک برای:
ابراهیمی

سلام بر رهبر معظم معنویمان حاج فردوسی حفظه الله تعالی
انشاالله در پناه حق و عنایات صاحب الزمان
درباره به دست آوردن نورانيت دو موضوع ضرورت دارد؛ اول انجام اعمال نورانيت زا كه باعث نورانيت درون مي شود و دوم ترك اعمال ظلمت زا كه باعث از بين رفتن اعمال نورانيت زا مي شود.
در كسب مقامات الهيه دو ركن اساسي وجود دارد؛ اول ركن لياقت است به اين معنا كه فرد لايق آن موهبت باشد و دوم ركن ظرفيت است يعني فرد متحمل اسرار الهيه باشد.
افرادي هستند كه لايقند ولي چون ظرفيت در باطن ندارند براي آنها در اسرار را باز نمي كنند؛ ايمان ده درجه است، سلمان تمام آن ده درجه را دارد، ابوذر نه درجه دارد، مقداد هشت درجه دارد.
چون ظرفيت باطن سلمان بيشتر بود آنچه كه به سلمان نشان دادند به ابوذر نشان ندادند و آنچه به ابوذر نشان دادند به مقداد نشان ندادند.
براي لياقت همان انجام واجبات و ترك محرمات گام اول است كه در بيان ساده تر تقوي براي انسان لياقت مي آورد و به همين علت متقين لايقين در اين وادي هستند اما ظرفيت چند عامل دارد كه اول مهمتر آن نماز شب است از اين روي نماز شب بر پيامبر واجب مي شود چون مي خواهد بار عظيمي به دوش بكشد.
درباره گناهان كه نورانيت ها را از بين مي برد يك اثر تكليفي گناه است؛ فرد بداند گناه است عقوبت دارد، نداند گناه است مجازاتش نمي كنند، بنابراين اثر تكليفي به علم و جهل انسانها منوط است.
از طرف ديگر يك اثر وضعي داريم كه علم و جهل انسان در آن تاثير ندارد؛ چه انسان بداند و چه نداند آن عمل تاثير خود را بر انسان مي گذارد.
دو اثر در گناه وجود دارد يكي اثر ظلمتي گناه است كه باطن گناهكار با گناه ظلماني مي شود و اثر تعفني گناه است كه باطن گناه كار از گند گناهكار متاثر مي شود. آتش قيامت آتش غضب الهي است؛ امام امت يك تعبيري دارند كه آتش دنيا آتش سرد است و فقط جسم را مي سوزانند و به روح كاري ندارد ولي آتش قيامت آتش گرم است و هم روح را مي سوزاند و هم جسم را.

ابراهیم

سلمان تمامی مراتب ایمان را دارا بود

بنابر آنچه در کتاب خصال شیخ صدوق از امام صادق(ع) نقل شده است حضرت درباره ایمان سلمان فرمودند: ایمان 10 رتبه دارد و سلمان به تمام این 10 درجه رسیده بود. یعنی کلیه این مراتب را طی کرده بود. در مقایسه با ایمان ابوذر و سلمان در روایتی از امام صادق (ع) آمده است که اگر ابوذر آنچه را که در دل سلمان است می فهمید تاب نمی آورد و او را تکفیر می کرد. لذا سلمان حتی پس از رحلت پیامبر نیز راه خود را گم نکرد و ذره ای نسبت به نشانه هایی که پیامبر برای جانشین خود معرفی کرده

بود دچار انحراف و کجروی نشد.

پس از رحلت پیامبر، سلمان از معدود کسانی بود که از راه حق منحرف نشد و در شمار معتقدان به امامت حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام قرار گرفت. او نزد امیرالمؤمنین نیز منزلتی بسیار والا داشت. در خلافت عمر بن خطاب به حکومت مدائن منصوب شد. سلمان هیچ‌گاه از حقوق بیت المال برای خود چیزی برنداشت و همه‌ی آنرا صدقه می‌داد و برای امرار معاش زنبیل می‌بافت. فضائل سلمان فراوان و روایات در شأن او بسیار است. شیخ طوسی در کتاب امالی خود از منصور بن رومی روایت می‌کند: روزی به امام صادق گفتم:«ای مولای من، سخن سلمان فارسی را فراوان از شما می‌شنوم. سبب چیست؟ فرمود: «مگو سلمان فارسی. بگو سلمان محمدی. سبب آن که او را زیاد یاد می‌کنم این است که او به سه خصلت بزرگ آراسته بود: اول آن که خواسته‌ی مولایش امیرالمؤمنین را بر خواسته‌ی خود مقدم می‌داشت؛ دیگر اینکه فقرا را دوست می‌داشت و آنان را بر ثروتمندان ترجیح می‌داد و سوم اینکه به علم و علما محبت داشت. سلمان، گذشته از مقام بزرگی که نزد شیعیان دارد، نزد اهل سنت نیز دارای منزلت والایی است. وی در سال 35 یا 36 هجری در مدائن وفات یافت و اکنون قبرش در همان جا قرار دارد.

محقق

سلمان چگونه « منا اهل البیت » شد؟
سلمان تا سال 5 هجرت همچنان برده و در خدمت ارباب یهودی بود که در این سال جنگ خندق واقع شد. در این جنگ سلمان کندن خندق را به پیامبر پیشنهاد کرد. حضرت جبرئیل بر پیامبر (ص) نازل شده و عرضه داشت که این پیشنهاد را بپذیرد. از آنجا که این پیشنهاد از جانب سلمان مطرح شد و اعراب تا این روز با این روش آشنایی نداشتند و سلمان را توانای بر انجام این کار می دیدند، هر گروه از مسلمانان خواستار همراهی سلمان با خود بودند. چنانکه نزاعی درگرفت. مهاجران می گفتند سلمان از ماست! انصار می گفتند سلمان از ماست و ما نسبت به او اولاتر هستیم. وقتی این خبر به پیامبر رسید حضرت فرمودند: ” سلمان منا اهل البیت ” سلمان از اهل بیت است.

سلمان؛ الگوی بصیرت و بینش

در بصیرت و بینش سلمان همین بس که با وجود این که بنا بر معروف از اهالی ده «جی» یکی از سه ده اصفهان که بعدها به خمینی شهر شناخته شد بود و پدر و مادرش زرتشتی بودند، اما با انگیزه بصیرتی به دنبال کسب بینش دینی بود . حتی در این را ه وقتی با مخالفت خانواده خود مواجه شد از ایران خارج شده و به شامات رفت تا به دنبال بصیرت رفته باشد.

محمد رضا

سلمان در میان راه به اسارت قبیله ای از اعراب در آمد و مردی یهودی او را خرید و به یثرب برد. سلمان در این شهر از ظهور پیامبر آگاه شد. روزی یک طبق از خرمای نخلستانش را برداشت و نزد پیامبر رفت. حضرت از او سئوال کرد این چیست؟ گفت: صدقه! زیرا باخبر شدم شما افراد غریبی هستید که به این شهر آمده اید و دوست داشتم که از این خرما بخورید. پیامبر خطاب به اصحاب فرمودند: با نام خدا از این خرما بخورید. در این حال سلمان که با انگشت خود محاسبه می کرد گفت: این یک! سپس طبقی دیگر از خرما را پیش آورد . رسول خدا سئوال کردند که این چیست؟ گفت: دیدم شما از صدقه نمی خورید برای همین این خرما را آوردم که هدیه است. و پیامبر از آن خرما تناول فرمود. سلمان گفت: این دو!! یعنی دومین نشانه! نشانه اول این که از صدقه نمی خورد و نشانه دوم این که هدیه را می پذیرد و رد نمی کند.

محمدی

چرا سلمان؟!
این سؤال برای بسیاری پیش می‌آید که چگونه ممکن است یک بشر عادی و نه معصوم! به این همه مقامات برسد. منصور برزج می‌گوید به امام صادق(ع) عرض کردم، بسیار می‌شنوم که شما از سلمان فارسی سخن می‌گویید. حضرت صادق(ع) فرمودند: نگو سلمان فارسی! بلکه بگو سلمان محمّدی(ص). همانا سلمان سه خصلت داشت: اول آن که: خواستۀ امیرالمؤمنین علی(ع) را بر خواستۀ خود مقدم می‌داشت و نظر او را اعمال می‌کرد. دوم: مقداد را دوست می‌داشت و آنها را به ثروتمندان ترجیح می‌داد. سوم: دوستدار علم و علمای راستین بود.(امالی طوسی/133)
موضوعیت یا طریقیت سلمان
آری! آن چه که سلمان و مانند سلمان را به این مقامات می‌رساند: مقدم داشتن خواستۀ ولایت و امامت و عمل به فرمان او در نهایت درجه است. یعنی: حرف اول و آخر را ولایت می‌زند و بس. به این معنا که سلمان موضوعیت ندارد بلکه طریقیت دارد، آن چه که موضوعیت دارد ولایت است و سلمان طریق رسیدن به این ولایت را نشان می‌دهد. دوست داشتن سلمان به معنای دوست داشتن ولایت و دشمنی با سلمان یعنی: دشمنی با ولایت. همان‌گونه که دشمنی برخی اصحاب رسول خدا(ص) با سلمان نه به خاطر نماز و روزۀ سلمان بود بلکه به خاطر توجه خاص و ویژۀ او به امیرالمؤمنین علی(ع) بود و لذا پیامبر اکرم(ص) می‌فرمودند: کسی که با سلمان دشمنی کند با خدا دشمنی کرده و کسی که به او جفا کند به من جفا کرده است.
محبت به سلمان، مقامات سلمان و عظمت سلمان همگی در طول ولایت و امامت امیرالمؤمنین علی(ع) بود و نه در عرض آن! و به همین طریق هر کس که امام زمان خویش را در تمامی حالات بر خود ترجیح دهد به این مقام و عظمت می‌رسد، نمونه کامل و مصداق بارز آن حضرت اباالفضل العباس(ع) بود که در تمامی زمینه‌ها امام حسین(ع) را بر خود ترجیح می‌داد و به آن مقامات عالیه در دنیا و آخرت نائل آمد.
امام صادق(ع) فرمودند: «الولاية للمؤمنين الذين لم يغيّروا ولم يبدّلوا بعد نبيّهم واجبةٌ مثل سلمان الفارسي وابي‌ذر الغفاري والمقداد وعمار و… ومن نحانحوهم وفعل مثل فعلهم».(بحارالأنوار:10/226)
دوستی مؤمنین که بعد از رسول خدا(ص) از ولایت منحرف نشدند و چیز دیگری را جایگزین آن نکردند واجب است مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و… و هر کس که مانند آنها عمل کند و به طریق آنها رود.
بنابراین، پذیرش ولایت امام معصوم(ع)، ترجیح خواستۀ او برخواستۀ خود، جایگزین نکردن دیگران در جایگاه امام(ع) انسان را به چنین کمالات خیره کننده و اعجاب‌آور می‌رساند. معیار، ملاک و محک اعمال ولایت است. الاقرب فالاقرب، الأبعد فالأبعد. اللهم ارزقنا…

علی زاده

در بین اصحاب و یاران باوفای رسول خدا(ص) که بر عهد و پیمان ولایت باقی ماندند، مقام سلمان فارسی(ره)و فضائل او درخشش دیگری دارد که به نمونه‌ای از آن اشاره می‌شود:
1. نزول برخی آیات قرآن در خصوص سلمان فارسی، امام باقر(ع) می‌فرمایند، این آیه در شأن سلمان فارسی نازل شد: {وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الّذِينَ يَدْعُونَ رَبّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلاَ تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدّنْيَا}(کهف/28)
با كسانی كه خدای خويش را صبح و شام می‌خوانند و فقط رضای او را طلب می‌کنند، با شکیبایی همراهی کن و لحظه‌ای از آنان به خاطر زینت دنیا چشم مپوش.
2. توصیه خداوند متعال در خصوص سلمان، مانند: قال رسول الله(ص): «ان الله أمرني بحبّ أربعةٍ: عليّ و سلمان و ابي‌ذر والمقداد».(عیون اخبار الرضا(ع)/ج2/ص32)
پیامبر اکرم(ص) فرمودند: خداوند متعال مرا امر کرد به دوست داشتن چهار نفر، علی(ع)، سلمان، ابوذر و مقداد. و نیز خداوند متعال فرمود: اگر اهل زمین سلمان و مقداد را دوست داشتند هیچ کس عذاب نمی‌شد.(بحار:22/328)
3. خلقت زمین به خاطر سلمان!؛ قال علی(ع): «خُلِقَت الارضُ لسبعةٍ بهم يرزقون وبهم يُمطرون وبهم ينصرون، ابوذر، سلمان، والمقداد وعمار وحذيفة وعبدالله ابن مسعود وانا امامُهم وهم الذين شهدو الصلاة على فاطمة(علیها السلام)».(خصال:2/360)
زمین به خاطر هفت نفر خلق شد و به واسطۀ آنها روزی داده می‌شود و باران می‌آید و یاری می‌شود، ابوذر، سلمان، مقداد، عمار، حذیفه، عبدالله بن مسعود و من امام آنها هستم و آنها کسانی هستند که بر فاطمه زهرا(عليها السلام) نماز خواندند.
(شیخ صدوق در مورد معنای این روایت می‌فرماید: این که زمین برای این هفت نفر خلق شده معنایش این نیست که از ابتدای خلقتش تا انتها به خاطر آنها بوده است و تنها معنایش این است که فایده در زمین در آن وقت برای کسانی که شاهد نماز بر فاطمه(علیها السلام) بوده‌اند، مقدّر شده بود و این خلقت تقدیری است نه تکوینی). و شاید منظور این باشد که اگر این 7 نفر نبودند اسلام حقیقی و تشیع حفظ نمی‌شد و هدفی که خداوند از خلقت زمین داشته است در آن برهۀ زمانی محقق نمی گشت.
4. شیعیان امیرالمؤمنین(ع): قال علیّ بن موسی الرضا(ع): «انّما شيعة اميرالمؤمنين(ع)، الحسن والحسين(ص) وسلمان وابوذر والمقداد وعمار ومحمد بن ابي‌بكر الذين لم يخالفوا شيئاً من اوامره».(الاحتجاج:2/440)
شیعیان امیرالمؤمنین(ع) امام حسن، امام حسین(ص) و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و محمد بن ابی‌بکر هستند که در هیچ یک از اوامر امیرالمؤمنین(ع) مخالفت نکردند.
5. سلمان برتر از لقمان حکیم: قال رسول الله(ص): «سلمان خيرٌ من لقمان»: سلمان برتر و بهتر از لقمان است.(بصائر الدرجات/ج1/باب9/ح13)
6. سلمان برتر از دیگر اصحاب: از امام صادق(ع) سؤال شد: در بین خواص اصحاب مانند سلمان، ابوذر، مقداد و عمار، کدام یک برتر و افضل بود؟ حضرت امام صادق(ع) فرمودند: سلمان! سپس فرمودند: سلمان علومی را می‌دانست که اگر ابوذر می‌دانست کافر می‌شد.
و نیز امام صادق(ع) فرمودند: ایمان 10 درجه دارد که مقداد 8 درجۀ ایمان و ابوذر 9 درجه داشت و سلمان در درجۀ دهم بود.
و رسول خدا(ص) بین سلمان و ابوذر اخوت و برادری برقرار کرد و با ابوذر شرط کرد که نافرمانی سلمان را نکند.
و نیز رسول خدا(ص) فرمودند: سلمان از من است و هر کس به او جفا کند به من جفا کرده و هر کس او را اذیت کند، مرا اذیت کرده و هرکس از او دوری کند از من دوری کرده و هر کس به او تقرب جوید، به من تقرب جسته است و خدا دشمن است با کسی که با سلمان دشمنی کند و دوست است با کسی که او را دوست داشته باشد. همانا بهشت مشتاق و عاشق سلمان است بیش از آن که سلمان به بهشت اشتیاق داشته باشد یا عاشق آن باشد.
7. عالم به تمام علوم: امیرالمؤمنین علی(ع) می‌فرمایند: چه بگویم دربارۀ مردی که از طینت و سرشت ما اهل‌بیت(ع) خلق شد و روح او مقرون به روح ماست و خداوند متعال او را مخصوص گردانید به اولین و آخرین علوم، ظاهر و باطن علوم، آشکار و نهان علوم و او از ما اهل‌بیت(ع) است.(رجوع کنید به بحارالأنوار:22/318)

علی

پس از رحلت خاتم الأنبیاء محمد مصطفی(ص)، تعداد انگشت شماری بر عهد و پیمان خویش و پذیرش ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) باقی ماندند.
سلمان، مقداد، ابوذر و عمار از برجسته‌ترین این افراد بودند که در اثر ولایت‌پذیری به مقامات بسیار بالایی رسیدند. مرحوم علامه مجلسی(ره)در جلد بیست و سوم بحار الأنوار، روایات فراوانی را در خصوص فضائل سلمان، ابوذر، مقداد و عمار جمع‌آوری کرده است که انسان را در نگاه اوّل متحیّر می‌سازد و مراحل اوج‌گیری انسان در کسب فضائل و مقامات را تا بی‌نهایت نشان می‌دهد.

باقی

مقام های علمی حکیم رو هم بیان بفرمایید رهبر معنوی ما حاج فردوسی
مقام علمی حضرت لقمان حکیم
لقمان بن باعور بن ناهور بن تارخ (و هو آزر) ابن اخت او ابن خاله ایوب. بیشتر مفسرین گویند غلامی سیاه بود لبهای کلفتی داشت و بینی بزرگ و ادبی تمام داشت و عبادت فراوان و سینه آبادان و دلی به نور حکمت روشن، بر مردمان مشفق و در میان مردم مصلح بود.
و بر مرگ فرزندان و هلاک مال غم نخوردی و از طلب علم هیج نیاسودی و حکیم بود و کریم و رحیم و حلیم بود، و در عصر داود بود.
سی سال با داود در یک جای بود و پس از داود زنده بود تا عهد یونس بن متی و سبب آزادی او این بود که ولی نعمت او، او را آزمود تا بداند که عقل وی چند است و حکمت و دانش وی کجا رسیده گوسفندی به وی داد که قربانی کن و آنچه از آن نیکوتر و خوشتر است برایم بیاور لقمان از آن گوسفند دل و زبان آورد، گوسفندی دیگر به وی داد که قربان کن و آنچه از آن بدتر است برایم پخته و بیاور لقمان همان دل و زبان را برای وی آورد خواجه گفت: این چه حکمت است که از هر دو یکی آوردی؟ گفت:
انهما اطیب شی ء اذا طابا و اخبث شی ء اذا خبثا.
این دو اگر پاک باشند بهترین هستند و اگر پلید باشند پلیدترین اشیاء هستند.
خواجه لقمان چو لقمان را شناخت – بنده شد او را و با او عشق باخت
رسول خدا فرمود: لقمان پیغمبر نبود ولیکن بنده متفکری بود دارای حسن یقین و خدا را دوست داشت و خدا نیز او را دوست داشت حکمت را به او بخشید.(44)
حقا اقول لم یکن لقمان نبیا ولکن کان عبدا کثیر التفکر حسن الیقین احب الله فاحبه فمن علیه بحکمته… الخ.
لقمان حکیم را گفتند: حکمت از که آموختی؟ گفت: از نابینایان که تا جائی را مطمئن نباشند پای ننهند.
ر تفسی قمی بسند خود از حماد روایت کرده که گفت: از امام صادق – علیه السلام – از لقمان سراغ گرفتم، که چه کسی بود؟ و حکمتی که خداوند به او ارزانی داشت چگونه بود؟ فرمود: آگاه باش که به خدا سوگند حکمت را به لقمان به خاطر حسب و دودمان و مال و فرزندان و یا درشتی جسم و زیبایی رخسار ندادند، ولیکن او مردی بود که در برابر امر خدا سخت نیرومندی به خرج می داد و به خاطر خدا از آنچه خدا راضی نبود دوری می کرد؛ و مردی ساکت و فقیر احوال بود؛ نظری تیز داشت؛ همواره می خواست تا از عبرتها غنی باشد و هرگز در روز نخوابید و هرکز کسی او را در حال بول و یا غائط و یا غسل ندید، بسکه در خودپوشی مراقبت داشت و نظرش بلند و عمیق بود و مواظب حرکات و سکنات خویش بود، هرگز از دیدن یا شنیدن چیزی نخندید چون می ترسید گناه باشد؛ و هرگز خشمگین نشد و با کسی مزاح نکرد؛ و چون چیزی از منافع دنیا عایدش می شد اظهار شادمانی نمی کرد؛ و اگر از دست می داد اظهار اندوه نمی کرد؛ زنانی بسیار گرفت و خدا فرزندانی بسیار به او مرحمت نمود، ولیکن بیشتر آن فرزندان را از دست داد و بر مرگ احدی از آنان نگریست.
لقمان هرگز از دو نفر که نزاع و یا کتک کاری داشتند نگذشت مگر آنکه بین آن دو را اصلاح کرد و از آن دو عبور نکرد؛ مگر وقتی که دوستدار یکدیگر شدند؛ و هرگز سخن نیکو از احدی نشنید، مگر آنکه تفسیرش را پرسید، و پرسید که این سخن را از که شنیده ای؟ لقمان بسیار با فقها و علما و حکما نشست و برخاست می کرد: و به دیدن قاضیان و پادشاهان و صاحبان منصب می رفت؟ قاضیان را تسلیت می گفت و بر ایشان نوحه سرایی می کرد، که خدا به چنین کاری مبتلایشان کرده؛ و برای سلاطین و ملوک اظهار دلسوزی و ترحم می نمود، که چگونه به ملک و سلطنت دل بسته و از خدای بی خبر شده اند؛ لقمان بسیار عبرت می گرفت و طریقه غلبه بر هوای نفس را از دیگران می پرسید، و یاد می گرفت و با آن طریقه همواره با هوای نفس در جنگ بود، و از شیطان احتراز می جست و قلب خود را با فکر، و نفس خویش را با عبرت مداوا می کرد؛ هرگز سفر نمی کرد مگر به جائی که برایش اهمیت داشته باشد؟ به این جهات بوده خدا حکمتش بداد و عصمتش ارزانی داشت.
و خدای تعالی دستور داد که به طوایفی از فرشتگان که در نیمه روزی که مردم بخواب قیلوله رفته بودند لقمان را ندا دهند به طوری که صدای ایشان را بشنود ولی اشخاص ایشان را نبیند؛ که ای لقمان؛ آیا می خواهی خدا تو را خلیفه خود قرار بدهد در زمین تا فرمان فرمای مردم باشی؟ لقمان گفت: اگر خدا بر این شغل فرمانم دهد که سمعاً و طاعة چون اگر او فرمانم داده و این کار را از من خواسته باشد خودش یاریم می کند و راه نجاتم می آموزد، و از خطا نگهم می دارد، ولی اگر مرا مخیر کند من عافیت را اختیار می کنم. ملائکه گفتند: ای لقمان چرا؟ گفت: برای اینکه داوری بین مردم در دشوارترین موقعیتها برای حفظ عصمت است. و فتنه و آزمایشش از هر جای دیگر سخت تر و بیشتر است و آدمی بیچاره می ماند و کسی هم کمکش نمی کند، ظلم از چهارسو احاطه اش می کند کارش به یک از دو احتمال می انجامد؛ یا این است که داوری اش رأی و نظریه اش مطابق حق واقع می شود که در این صورت جا دارد که سالم باشد، و احتمال آن هست، و یا این است که راه را عوضی می رود که در این صورت راه بهشت را عوضی می رود و هلاکتش قطعی است، و اگر آدمی در دنیا ذلیل و ضعیف باشد آسانتر است تا اینکه در دنیا رئیس و آبرومند بوده ولی در آخرت ذلیل و ضعیف باشد، از سوی دیگر کسی که دنیا را بر آخرت ترجیح دهد هم در دنیا خاسر و زیانکار است و هم در آخرت، چون دنیایش تمام می شود و به آخرت هم نمی رسد.
ملائکه از حکمت او به شگفت آمدند خدای رحمان نیز منطق او را نیکو دانست پس همین که شام شد و در بستر خوابش آرمید خدا حکمت را بر او نازل کرد و او خود در خواب بود که خدا پرده و جامه ای از حکمت بر سراسر وجود او بپوشانید. لقمان از خواب بیدار شد در حالی که قاضی ترین مردم زمانش بود، و در بین مردم می آمد و به حکمت سخن می گفت و حکمت خود را بین مردم منتشر می ساخت.
سپس امام صادق – علیه السلام – فرمود: بعد از آنکه فرمان خلافت به او داده شد، و او نپذیرفت، خدای عز و جل فرمود تا داود را به خلافت ندا دهند، داود پذیرفت بدون شرطی را که لقمان کرده بود پس خدای عز و جل خلافت در زمین را به او داد، و چند مرتبه مبتلا به آزمایش شد و در هر دفعه پایش به طرف خطا لغزید و خدا او را نگهداری کرده و از آن انحرافش درگذشت.
لقمان بسیار به دیدن داود می رفت و او را اندرز می داد و مواعظ و حکمتها و علوم بسیار در اختیارش می گذاشت و داود همواره به او می گفت: خوشا به حالت ای لقمان که حکمت به تو داده شد و به بلای خلافت هم گرفتار نگشتی، و به داوود خلافت داده شد و به حکم و فتنه گرفتار شد.
آنگاه امام صادق – علیه السلام – در ذیل آیه و اذ قال لقمان لابنه و هم یغظه: یا بنی لاتشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم.
فرمود: لقمان پسرش (باثار) را وقتی اندرز می داد آنقدر کلماتش نافذ بود که فرزندش در نهایت درجه تأثیر قرار می گرفت. (آنوقت حضرت مقداری از اندرزهای لقمان را به فرزندش بیان فرمود.

حسینی

مقام علمی حضرت سلمان از نظر ائمه علیهم السلام
در میان یاران و صحابه رسول خدا – صلی الله علیه و آله – در علم و دانش کسی به مرتبه سلمان نرسید؛ زیرا علاوه بر آن که سلمان دویست و پنجاه یا سیصد و پنجاه سال عمر کرد، و در تمام این مدت در مقام تحصیل دانش بوده است و به همین منظور سالهای متمادی خدمت رجال بزرگ مسیحیت را اختیار نمود. و پس از آن که مسلمان شد نیز در اوقات خاصی با پیامبر خلوت می کرد و از آن حضرت کسب فیض می نمود، به این جهت است که در روایات او را نمونه لقمان حکیم یاد کرده اند مخصوصاً امیر مؤمنان و ائمه – علیهم السلام – او را عالم به علوم پیشینیان و آیندگان معرفی نموده اند.
در روایتی که در آن امیر مؤمنان علیه السلام احوال یاران رسول خدا را بیان می کند چون به نام سلمان می رسد چنین می گوید: بخ بخ سلمان منا اهل البیت و من لکم مثل لقمان الحکیم علم علم الاول و الاخر و هو بحر لاینزح.
به به سلمان با خانواده ماست شما کجا مانند سلمان را می یابید، که او همانند لقمان حکیم است که علم اول و آخر را می داند و دریایی است که پایان ندارد.
یکی از امتیازات و خصوصیات سلمان این است که محدث است؛ یعنی، با فرشتگان تماس داشته و فرشتگان برایش حدیث می گفتند و علومی به او می آموختند. با این که این معنی از صفات امام است هر چند در بعضی اخبار محدث را چنین معنی کرده که امام برایش حدیث می کند ولی این معنا درست نیست چون این معنا اختصاص به سلمان ندارد بلکه در روایت صحیحی وارد شده است که امام به ابوبصیر فرمود: علی – علیه السلام – محدث بود و سلمان هم محدث بوده است، ابوبصیر عرض کرد یابن رسول الله معنای محدث چیست؟ فرمود: خدا فرشته ای می فرستد و مطالب را در گوش او می گوید.
و نیز در روایت دیگر ابوبصیر است که: سلمان اسم اعظم را می دانست.(

سید

سلام بر رهبر معظم و معنوی ما حاج فردوسی
خواهشا درباره ی حدیث عجیب ” اگر ابوذر آنچه را در قلب سلمان است می‏دانست ، هر آینه ابوذر سلمان را می‏کشت ” کمی توضیح دهید ؟
خیلیییییییی ممنون هر کسی توانست توضیحی علمی بدهد و قابل قبول و منطقی

ریش سفید

سلام آقا سید عزیز جوابی ارائه میدهم انشالله که منطقی و شرعی باشد با تشکر فراوان
طبق روایات، سلمان فارسى در درجه ی دهم ایمان بود ولى ابوذر در درجه ی نهم بود. در حدیثى از حضرت امام صادق(ع) آمده است: ایمان دَه درجه دارد. سلمان در درجه دهم، ابوذر در درجه نهم و مقداد در درجه هشتم قرار دارد.
از امام صادق(ع) نقل شده است که: روزى در نزد امام زین‏العابدین(ع) صحبت از تقیه شد، حضرت فرمود: به خدا قسم اگر ابوذر مى‏دانست آنچه را در قلب سلمان است، هر آینه او را مى‏کشت. در حالى که پیامبر(ص) عقد برادرى بین آن دو بست، پس گمان شما به سایر مردم چیست؟ علم علما (ائمه طاهرین) سخت و سنگین است و نمى‏تواند آن را تحمل کند؛ مگر نبی ‏مرسل یا ملک مقرب یا بنده ی مؤمنى که خداوند قلب او را براى ایمان امتحان کرده باشد. آن گاه فرمود سلمان از علما گردید چون شخصى از ما اهل بیت بود.(بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۴۳)
طبق این حدیث اگر ابوذر آنچه را در قلب سلمان است مى‏دانست ، هر آینه ابوذر سلمان را مى‏کشت. در این صورت، در مورد اینکه چه در قلب سلمان بوده است؟ آنچه از این روایات قابل استفاده است همین اندازه است که: علم سلمان برای ابوذر قابل درک نبوده و او گمان کفر، شرک و ارتداد در مورد صاحب این علم می برده است. و او را واجب القتل می دانسته است. چون در صورت ارتداد است که شخص مسلمان مهدور الدم می شود. از دیگر سو، ارتداد یا در صورت نفی اصل دین و ضروریات عملی آن است و یا در صورت نفی اصول اعتقادی دین ( توحید، نبوت و معاد ) است. در مورد سلمان احتمال نفی دین یا ضروریات دین احتمالی باطل و بی معناست. طبعا گمان ارتدادی که ممکن بوده ابوذر نسبت به سلمان پیدا کند، در حوزه توحید واصول اعتقادات بوده است و طبعا از علومی بوده است که مطابق اعتقادات رایج بین عموم مومنین نبوده و بطور عادی و بر اساس ظواهر آیات قرآن و بیانات نبی اکرم و ائمه ( علیهم السلام ) قابل درک نبوده است. اما اینکه جزئیات این علم چه بوده است برای ما هم معلوم نیست؛ و نمی تواند هم معلوم باشد؛ مگر اینکه به حدّ سلمان برسیم.

انقلابی

ب نظر بنده معنای دیگری هم می‌شود بیان کرد و گفت
معنایی دیگر:
شاید هم ضمیر در «قتله» به خود ابوذر برگردد؛ یعنی: « اگر ابوذر آنچه را در قلب سلمان است مى‏دانست ، هر آینه آن علم، ابوذر را مى‏کشت.»
معارفی که در قلب سلمان بوده، بالاتر از معارفى بوده که ابوذر مى‏دانسته و دانستن این مطالب سبب کشته شدن خود ابوذر مى‏شد، از این جهت که نمى‏توانست آن اسرار را تحمل کند. نظیر آنچه در مورد صحابی امیرالمومنین ( ع )، همام، هنگام شنیدن صفات متقین روی داد؛ که جریانش در خطبه ی همان ( خطبه ۱۸۴ یا ۱۹۳) آمده است. در مورد ذعلب یمانی ـ از اصحاب امیر مؤمنان (ع) ـ نیز وارد شده که امیر مؤمنان(ع) معارفی از توحید برایش بیان نمود و ذعلب تاب نیاورد و از هوش رفت؛ ولی بعد از مدّتی به هوش آمد. ایمان داراى مراتب و درجاتى است. هر چه درجات ایمان بالاتر باشد، درک شخص از معارف الهى گسترده‏تر خواهد بود و این معارف براى کسانى که به آن نرسیده‏اند قابل تحمل نخواهد بود؛ چنان که اگر سلمان هم آنچه در قلب ائمه(ع) بود مى‏دانست، نمى‏توانست آن را تحمل کند.

به خاطر همین تفاوت درک نسبت به حقیقت است که گاهی برخی علمای اسلام نسبت به هم بدبین می شوند و همدیگر را محکوم می کنند، تا جایی که برخی فقها، حکمای قائل به اصالت وجود یا عرفای قائل به وحدت وجود را کافر و نجس می دانند. البته حقیقت، واحد است و اختلافی در حقیقت نیست ولی تفاوت در روش های شناخت، موجب تفاوت در دریافت و ادراک ما از حقیقت می شود.
از برخی‌ شواهد چنین‌ بر می‌آید که‌ از جمله‌ معارفی‌ که‌ سلمان‌ واجد آن‌ بود اما دیگران‌ و از جمله‌ شاید ابوذر ظرفیت‌ هضم‌ و پذیرش‌ آن‌ را نداشتند، مراتب ‌فضیلت‌ و مقامات‌ عالیه‌ امیر المؤمنین علیه السلام است‌. مرحوم‌ طبرسی‌ در کتاب‌ احتجاج‌از قول‌ سلمان‌ چنین‌ نقل‌ می‌کند که‌ اگر من‌ همه‌ آنچه‌ را که‌ درباره فضایل‌امیرالمؤمنین‌ علی علیه السلام می‌دانم‌ برای‌ شما بازگو کنم‌، عده‌ای‌ از شما مرا مجنون‌ خواهید دانست‌ و عده‌ای‌ دیگر خواهید گفت‌: خدایا قاتل‌ سلمان‌ را بیامرز. ( احتجاج‌ طبرسی۱/‌ ۱۴۹)
علامه مجلسی‌ در بحار الانوار در ارتباط‌ با همین‌ حدیث‌ توضیحی‌ دارد که‌ خواندنی‌ است‌:
« بعضی‌ ازمتکلمان‌ و محدثان‌ در مسأله‌ غلو و مصادیق‌ آن‌ زیاده‌روی‌ کرده‌ و به‌ دلیل‌کوتاهی‌ و کاستی‌شان‌ در شناخت‌ ائمه علیهم السلام و مراتب‌ عالی‌ و مقامات‌ غریب‌ آنان‌، بسیاری‌ از راویان‌ ثقه‌ و معتمد را به‌ دلیل‌ آن‌که‌ معجزات‌ و امور خارق‌العاده‌ را از ائمه علیهم السلام نقل‌ کرده‌ بودند، غالی‌ دانستند با آن‌که‌ در روایات‌ متعددی‌ ازائمه علیهم السلام است‌ که‌ «ما را رب‌ّ و شریک‌ خداوند ندانید و هر آنچه‌ می‌خواهید،درباره (فضایل‌ و مقامات‌) ما بگویید که‌ هرگز به‌ نهایت‌ آن‌ نخواهید رسید» و نیزروایت‌ است‌ که‌ « امر ما [مقامات‌ و فضائل‌ ائمه علیهم السلام] به‌ گونه‌ای‌ سخت‌ و باورنکردنی‌ است‌ که‌ جز فرشته‌ای‌ مقرب‌ یا پیامبری‌ مرسل‌ و یا بنده مومنی‌ که‌خداوند دلش‌ را در ایمان‌ آزموده‌ است‌، تاب‌ تحمل‌ و باور آن‌ را ندارد.» و نیز ازهمین‌ مقوله‌ است‌ این‌ روایت‌ که‌ « اگر ابوذر بر آنچه‌ که‌ در قلب‌ سلمان‌ بود، اطلاع‌می‌یافت‌، او را می‌کشت» و روایاتی‌ دیگر از این‌ قبیل‌.»( بحارالانوار۲۵/ ۳۴۶)
البته گفتنی است که خود علّامه مجلسی (ره) هم در ترسیم حدّ و مرز غلوّ دچار لغزشهایی شده است. چرا که معرفت خودش هم به مقامات اهل بیت(ع) چندان بالا نبود. لذا ایشان هم همان برخوردی را با عرفا داشته که محدّثان با برخی راویان اهل معنا کرده اند.

توکل

با سلام و عرض خسته نباشید؛
علت عروج سلمان فارسی و نائل شدن آن حضرت به آن مقام والا، طبق احادیث و روایات چه بیان شده است، و چه ویژگی ها و صفات حسنه ای در ایشان ذکر شده است که می تواند راز پیوستن ایشان به آن مقام ملکوتی باشد؟
با تشکر از شما

ایمانی طلبه

سلام علیکم خسته نباشید به تمام دوستداران رهبر معنوی ما حاج فردوسی
خدمت شما عرض کنم که جواب ب این سوال یکم زیاد میباشد ک من سعی میکنم مختصر و با دلیل و. منبع علنی ب شما بگم
گ
فقط خدمتتون عرض کنم که این زحمات رو بی هدر نزارید و حتما مطالعه کنید با تشکر از همه کادر سایت مخصوصا حاج فردوسی
با سلام و ادب و سپاس از ارتباط شما با این مرکز
الف. همه کمالات انسان والایی مانند سلمان محمدی ع در عبودیت و بندگی او است . هر گمالی در گرو بندگی و عبودیت است و انسانی که در مسیر بندگی حقیقی خداوند قدم بگذارد به اوج کمالات انسانی و الهی نائل می گردد و چون اوج عبودیت و بندگی در انبیا و اولیای الهی است آخرین درجات کمال از آن انها است .
به طور خلاصه می توان گفت علت اصلی رسیدن جناب سلمان به این مقامات و منازل معنوی عبد خدا بودن و عبودیت او و نیز تسلیم پیامبر ص و اهل بیت ع بودن او و ذوب و فانی بودن در رسول خدا ص و خاندان پاک او است .
ب. مقام سلمان فارسی از نظر روایات
امام صادق ع در روایتی می فرماید :
سلمان باب الله من عرفه کان مومنا و من انکره کان کافرا(بحارالانوار ج۲۲ص۳۷۳)
یعنی سلمان باب الله است .کسی که او را بشناسد مومن است و کسی که او را انکار و رد کند کافر است .
و با توجه به روایتی که از رسول خدا ص امده است :
سلمان منا اهل البیت(الکافی ج۱ص۴۰۱) ؛ سلمان از ما اهل بیت ع است .
در واقع کسی که او را رد کند اهل بیت را رد کرده و کسی که او را قبول کند اهل بیت را قبول کرده است .
در روایتی دیگر در باره حضرت سلمان ع آمده است :
ادرک من العلم الاول و الاخروالظاهروالباطن (بحارالانوار ج۲۲ص۳۱۸)
اول و آخر و ظاهر و باطن علم و دانش را درک کرده است .
و در روایتی دیگر می خوانیم :
کنز لا ینفد بحر لا ینزف(بحارالانوار ج۲۲ص۳۴۸) ؛ سلمان گنجی بی پایان و دریایی بیکرانه است .
ج.فضیلت های برجسته سلمان
سلمان، الگوی مسلمان کمال‏ جو، وارسته و خودساخته است و ارزشهای متعالی بسیاری در خویش گردآورده بود. بخشی از این فضایل عبارت است از:
۱ – نزدیکی به رسول خدا(ص)
سلمان، پس از پذیرفتن اسلام، چنان در راه ایمان و معرفت اسلامی پیش رفت که نزد رسول خدا جایگاهی والا یافت و مورد ستایش معصومان(ع) قرار گرفت. بخشی از سخنان آن بزرگان در باره سلمان چنین است:
الف) در ماجرای جنگ خندق، که در سال پنجم هجری رخ داد و به پیشنهاد سلمان پیرامون شهر خندق کندند. هر گروهی می‏خواست‏ سلمان با آنها باشد; مهاجران می‏گفتند: سلمان از ما است. انصار می‏گفتند: او از ما است. پیامبر(ص) فرمود: «سلمان منا اهل البیت‏» ) ; سلمان از اهل بیت ما است.
عارف معروف، محی‏الدین بن‏عربی، با اینکه از علمای اهل تسنن است، در شرح این سخن پیامبر اکرم(ص) می‏گوید: پیوند سلمان به اهل بیت (علیهم السلام) در این عبارت، بیانگر گواهی رسول خدا(ص) به مقام عالی، طهارت و سلامت نفس سلمان است; زیرا منظور از اینکه سلمان از اهل بیت (علیهم السلام) است، پیوند نسبی نیست; این پیوند بر اساس صفات عالی انسانی است.
ب) جابر نقل می‏کند که رسول خدا(ص) فرمود:
«همانا اشتیاق بهشت‏ به سلمان بیش از اشتیاق سلمان به بهشت است; و بهشت‏ به دیدار سلمان عاشق‏تر از دیدار سلمان به بهشت است.»
ج) پیامبر اکرم(ص) فرمود:
«هر که می‏خواهد به مردی بنگرد که خداوند قلبش را به ایمان درخشان کرده، به سلمان بنگرد.»
د) آن بزرگوار همچنین فرمود:
«سلمان از من است، کسی که به او ستم کند به من ستم کرده است و کسی که او را بیازارد مرا آزرده است.»
و) امام صادق(ع) فرمود:
«سلمان علم الاسم الاعظم‏» سلمان اسم اعظم را می‏دانست.
این سخن بدان معناست که سلمان از نظر عرفان، به مقامی رسیده بود که حاصل اسم اعظم الهی بود. اگر کسی چنین لیاقتی داشته باشد، دعایش به اجابت می‏رسد و کرامات عظیمی از او سر می‏زند.
۲ – علم سلمان
پیامبر اسلام(ص) فرموده است: «اگر دین در ثریا بود، سلمان به آن دسترسی پیدا می‏کرد.»
وسعت و عمق آگاهیهای سلمان به حدی بود که برای هر کس قابل هضم نیست. امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) و علی(ع) اسراری را که دیگران قدرت تحمل آن را نداشتند به سلمان می‏گفتند و او را لایق نگهداری علم مخزون و اسرار می‏دانستند; از اینرو یکی از القاب سلمان، «محدث‏» است.
سلمان دارای علم بلایا و منایا (حوادث آینده) بود و همچنین از متولمان(قیافه‏شناسان) و محدثان به شمار می‏رفت. جایگاه علمی سلمان چنان بود که امام صادق(ع) در باره‏اش فرمود: «در اسلام، مردی که فقیه‏تر از همه مردم باشد، همچون سلمان، آفریده نشده است.»
پیامبر اسلام(ص) فرمود: «سلمان دریای علم است که نمی‏توان به عمق آن رسید.»
البته دانش سلمان، به معارف فکری محدود نمی‏شد و آگاهیهای فنی او نیز در حد بالایی بود. در جنگ خندق، طرح کندن خندق را سلمان خدمت پیامبر(ص) پیشنهاد کرد و عملی شد. همچنین در جنگ طائف، طرح ساختن «منجنیق‏» برای درهم کوبیدن قلعه ‏های مشرکان از ابتکاراتی است که به سلمان نسبت داده شده است.
بنابراین، سلمان حق دارد از مقام علمی‏ اش چنین تعبیر کند:
ای مردم! اگر من شما را از آنچه می‏دانستم مطلع می‏کردم، می‏گفتید، سلمان دیوانه است، یا به کسی که سلمان را بکشد درود می‏فرستادید.
۳ – عبادت سلمان
آنچه به عبادت سلمان ارزش بیشتری می ‏دهد، علم و آگاهی اوست. چرا که عبادت آگاهانه و پرستش از روی بصیرت از عبادت سطحی و ظاهری ارزشمندتر است.
امام صادق(ع) فرمود: روزی پیامبر اسلام(ص) به یاران خود فرمود: کدام یک از شما تمام روزها را روزه می‏دارد.
سلمان گفت: من، یا رسول الله.
پیامبر(ص) پرسید: کدام یک از شما تمام شبها را به عبادت می‏گذراند؟
سلمان گفت: من، یا رسول الله.
حضرت پرسید: آیا کسی از شما هست که روزی یک بار قرآن را ختم کند؟
سلمان گفت: من یا رسول الله.
یکی از حاضران که جوابهای سلمان را خودستایی و فخرفروشی می‏ پنداشت، گفت: اکثر روزها دیده‏ ام که سلمان روزه نیست، بیشتر شب را هم می‏خوابد و بیشتر روز را به سکوت می‏گذراند، پس چگونه همیشه روزه است و هر شب برای نیایش با خدا بیدار می‏ماند و روزی یک بار قرآن را ختم می‏کند؟!
پیامبر(ص) فرمود: ساکت‏باش! تو را با همسان لقمان چه کار؟ اگر می‏خواهی چگونگی ‏اش را از خودش بپرس تا خبر دهد.
سلمان گفت: در ماه سه روز روزه می‏گیرم و خداوند فرموده است: «هر کس عمل نیکی انجام دهد پاداش ده برابر دارد. از طرف دیگر، روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به روزه ماه رمضان متصل می‏کنم و هر که چنین کند، پاداش روزه همیشه را دارد. از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: هر کس با طهارت بخوابد، در ثواب، چنان است که تمام شب را عبادت کرده باشد. اما ختم قرآن، رسول خدا(ص) فرمود: هر کس یک بار سوره «قل هوالله‏» را بخواند، پاداش یک سوم قرآن را دارد و هر که دو بار بخواند، دو ثلث قرآن را خوانده است و هر که سه بار بخواند، گویا قرآن را ختم کرده است.
و نیز حضرت فرمود: یا علی، هر کس تو را با زبان دوست‏بدارد یک سوم ایمانش کامل شده، هر که با دل و زبان وستت‏بدارد، دو ثلث ایمان او کامل شده; و هر که با دل و زبانش دوستت‏بدارد و با دست هم یاری‏ات کند، تمام ایمان را به دست آورده است.»
۴ – زهد سلمان
آیات و روایات نشان می‏دهد که «زهد» به معنای حرام ساختن نعمتهای الهی بر خود نیست. زهد به معنای عدم دلبستگی به امور مادی است. یکی از مواردی که در تمام زوایای زندگی سلمان، از آغاز تا پایان عمر، دیده می‏شود زهد، پارسایی و بی‏رغبتی او به دنیاست.
سلمان، که پیرو راستین پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) بود، راه آنان را پیش گرفت و حتی وقتی فرماندار مدائن بود، ساده ‏زیستی را رها نکرد. زهد و وارستگی سلمان از ایمان عمیق او سرچشمه می‏گرفت; زیرا هر کس ایمان قویتر داشته باشد، از جاذبه‏های دنیوی آزادتر است. امام صادق(ع) فرمود:
«ایمان ده درجه دارد، مقداد در درجه هشتم و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ایمان است.»
سلمان، خانه نداشت و هرگز دل به خانه‏ سازی نمی‏داد. شخصی از او خواست تا برایش خانه‏ ای بسازد ولی سلمان راضی نشد. سرانجام به سبب اصرار شخص نیکوکار اجازه داد برایش خانه بسازد، ولی سفارش کرد خانه چنان باشد که هنگام ایستادن سر به سقف آن بخورد و هنگام خوابیدن پا به دیوار برسد. سلمان پارسا، حتی حقوق اندک سالانه خود را هم به نیازمندان می‏داد و بسیار اندک برای خود برمی‏داشت.
۵ – دفاع از حریم ولایت
آنچه در زندگی سلمان، بسیار چشمگیر و جالب است عدم بی‏تفاوتی اوست. او با هوشیاری و جدیت کامل در صحنه‏های مختلف حضور داشت و در پیروی از امام‏حق لحظه‏ای تردید نکرد. او همواره، از هر فرصتی، برای گفتن حق بهره می‏برد و مسلمانان را به امامت‏حضرت علی(ع) فرا می‏خواند. آن بزرگوار پیوسته این سخن رسول خدا را برای مردم تکرار می‏کرد:«همانا علی(ع) دری است که خداوند گشوده است. هر کس در آن وارد شود، مؤمن است و هر کس که از آن خارج گردد، کافر است.» (ک – «بهترین فرد این امت، علی(ع) است.»
بعد از رحلت جانسوز رسول خدا(ص)، غصب خلافت و مظلومیت ‏حضرت علی(ع)، سلمان در خطبه‏ای بسیار فصیح، که می‏توان آن را «کوبنده و افشاگرانه‏» خواند، چنین گفت:
«ای مردم! هر گاه فتنه‏ ها و آشوبها را همچون پاره ظلمانی شب دیدید که برجستگان در آن به هلاکت می‏رسند، بر شما باد به آل محمد(ص) چرا که آنها راهنمایان به سوی بهشتند، و بر شما باد علی(ع). ای مردم! ولایت را در میان خود همانند سر قرار دهید.»
یعنی اگر ولایت اهل بیت (علیهم السلام) را نداشته باشید، مسلمان حقیقی نیستید و دین شما سودی ندارد.
ابن‏ عباس سلمان را در خواب دید و از او پرسید: در بهشت، پس از ایمان به خدا و رسول، چه چیز برتر است؟ سلمان پاسخ داد: پس از ایمان به خدا و پیامبر، هیچ چیز با ارزشتر و برتر از دوستی و ولایت علی بن‏ابی‏طالب(ع) و پیروری از او نیست

مهدی

رهبر معنوی عزیز ما حاج فردوسی حرفی رو داشتم میخواستم ببینم این سوال حقیقت دارد یا خیر خیلی ممنون از لطف شما و همکاران عزیز شما
آیا پیامبر(ص) به سلمان و ابوذر مبلغی پرداخت کرده و سپس با روشی خاص در مورد مصرف آن، بازخواست کرده و در این ماجرا ابوذر موفق نشد که پاسخ دهد، اما سلمان سربلند بیرون آمد؟

توکلی

سلام خسته نباشید خدمت شما استاد گرامی اگر لایق بدونید من جواب این سوال شما رو با منبع اسلامی بگم
ممنون از توجه شما
مطلب مشهوری از گذشته در منابر گفته می‌شد و امروزه هم در برخی از سایت‌ها نقل شده است که: «روزی پیامبر اکرم(ص) یک درهم به سلمان و یک درهم به ابوذر داد. سلمان درهم خود را انفاق کرد و به بینوایی بخشید، ولی ابوذر با آن لوازمی خرید. روز بعد پیامبر(ص) دستور دادند آتشی آماده کردند و سنگی نیز روی آن گذاشتند. همین که حرارت و شعله‌های آتش در سنگ اثر کرد و سنگ گرم شد، آن‌حضرت(ص) سلمان و ابوذر را فراخواند و فرمود: هر کدام باید بالای این سنگ بروید و حساب درهم دیروز را پس دهید. سلمان سریع و بدون ترس، پای خود را بر روی سنگ گذاشت و گفت: «در راه خدا انفاق کردم» و پایین آمد. وقتی که نوبت به ابوذر رسید، ترس او را فراگرفت و از این‌که پای برهنه روی سنگ داغ بگذارد و خرید خود را شرح دهد، وحشت داشت. پیامبر(ص) فرمود: از تو گذشتم؛ زیرا حساب تو به طول می‌انجامد، ولی بدان که صحرای محشر از این سنگ داغ‌تر است».
در این رابطه باید گفت؛ با جست‌وجوهایی که داشتیم این ماجرا را در کتاب‌های معتبر نیافتیم، و از طرفی چنین آزمونی از لحاظ محتوا هم قابل نقد است؛ چرا که ممکن است ابوذر لوازمی خریده باشد که برای خانواده‌اش – که واجب النفقه او بوده‌اند – مورد نیاز بوده و تهیه آن بر ابوذر واجب بوده است، بر خلاف انفاق که رفتاری مستحب بود.
ابوذر هم می‌توانست سریعاً بگوید که «در مصرفی واجب خرجش کردم» و از سنگ پایین بیاید!
البته اگر بر فرض، مستندی هم برای این ماجرا یافت شود، باید گفت که این آزمون تنها جنبه آموزشی داشته و نشانگر آن است که هرچه رفتارهای اقتصادی انسان به خواسته‌های خدا نزدیک‌تر باشد، پاسخ‌گویی به آن نیز آسان‌تر خواهد بود

حاتمی

رهبر معنوی ما حاج فردوسی لازم دیدم حرفی رو بیان کنم پیرامون سلمان و ابوذر باشد مورد قبول شما قرار بگیرد باتشکر
سلمان و ابوذر جزو اركان اربعه هستند. و هيچ‏كس از صحابه به مقاماتى كه آنان رسيده‏اند نرسيده است و در عين حال با هم تفاوت‏هايى دارند. برخى از تفاوت‏هاى سلمان و ابوذر از اين قرار است:
الف) برنامه ابوذر غفارى از آغاز بيعت با پيامبر اسلام اين بود كه فضايل حضرت على و آل على(ع) و معايب دشمنان آنان را براى مردم بيان كند و در اين راه از هيچ‏ كس نترسد.
ولى سلمان فارسى چنين وظيفه‏اى بر عهده‏اش نبود. ابوذر تا زنده بود به اين مسؤوليت خود عمل كرد.
ب ) سلمان فارسى در درجه دهم ايمان بود ولى ابوذر در درجه نهم. در حديثى از حضرت امام صادق(ع) آمده است: ايمان دَه درجه دارد. سلمان در درجه دهم، ابوذر در درجه نهم و مقداد در درجه هشتم قرار دارد.
ج ) يك نوع پيوندى ميان شخصيت ابوذر و حضرت عيسى(ع) وجود دارد. پيامبر اكرم(ص) فرمود: هر كس مى‏خواهد حضرت عيسى را ببيند، ابوذر را ببيند.
د ) يكى از تفاوت‏هاى شخصيت سلمان و ابوذر اين است كه آن حضرت درباره ابوذر فرمود: H{ما اظلّت الخضراء ولا اقلت الغبراء على ذى لهجة اصدق من ابى‏ذر، يعيش وحده و يموت وحده و يبعث وحده و يدخل الجنة وحده و هو الهاتف بفضائل وصى رسول الله على(ع) آسمان و زمين، كسى راستگوتر از ابوذر را به خود نديده‏اند. ابوذر تنها زندگى مى‏كند تنها مى‏ميرد، تنها مبعوث مى‏شود و تنها داخل در بهشت مى‏شود. اين ابوذر است كه فضايل وصى رسول خدا على(ع) را فرياد مى‏كند.
و ) پيامبر اكرم در جنگ خندق پيشنهاد سلمان را پذيرفت و به اين وسيله مسلمانان از شر دشمنان نجات يافتند.
ز ) در حديث آمده است «سلمان درياى علم است». «اگر دين در ثريا باشد، سلمان آن را به دست مى‏آورد». «سلمان بهتر از لقمان حكيم است» ولى ابوذر به اين مقام نرسيده بود.

ارش

سلمان و اباذر دو صحابه بزرگ پیامبر اکرم و عزیز کرده حضرت ایشان بودند ، تا جایی که درباره هر دو بزرگوار جملاتی بس شگرف دارند ، اما عجیب ترین جمله ایشان درباره این دو صحابه وفادار آنست که فرمودند ، اگر اباذر از قلب سلمان خبر داشت او را می کشت (یا کافر می شد).
جمله ایست بس عمیق و پر معنی.
آیا سلمان مسلمان تر از اباذر بود ، یا مسلمانی اباذر مسلمانی نبود؟
کدام به واقعیت نزدیک تر است حال آنکه هر دو از بزرگان اسلامند.

امیریان

ببینید در بندگان چه کافر و چه مؤمن درجاتی وجود داره
از جمله:
عباد الرّحمن
عباد الله
ابرار
مقرّبین مؤمنین
صالحین
مخل ِصین
این ها همه از دل قرآن در آمده
البته در بعضی حدود با هم مشترکاتی دارند
امّا این مراتب و درجات مطابق با معرفت افراده،یعنی این که فردی که در درجات بالاتری از ایمان و معرفته شاید چیزی را بدونه که فردی که در درجه ی پایین تر معرفته ندونه
بنابراین اگر فرد در درجه بالاتر معرفتی اون چیز رو که فرد با درجه معرفت پایین تر نمی دونه بدون مقدّمه چینی و ایجاد معرفت بگه،فرد با درجه معرفت پایین تر بسا اون رو نپذیره و پس بزنه
مثلاً کسی که در حدّ مکانیک فیزیک نیوتن بلده اگر بهش مکانیک کوانتوم گفته بشه شاید اون ها رو رد کنه
و یا مثلاً کسی که علوم هسته ای نمی دونه اگر بخواد مسائل اون رو به کسی که شیمی یا فیزیک رو در حدود پایین تر می دونه بگه اون فرد نمی پذیره
مثلاً در خطبه ی اوّل نهج البلاغه علی(ع) مطالبی درباره توحید و چگونگی خلقت آسمان ها و زمین دارند که شاید فهمیدن اون برای افراد عادی بسیار بسیار سخت باشه،ولی او آن ها را می داند
در مورد اوبذر و سلمان ما حدیث دقیق تری کحه البته فر کنم ادامه ی همین حدیث باشه و شما اون رو ذکر نکردید،حضرت فرموده به این خاطر که اگر ایمان 10 در جه داشته باشه،سلمان هر 10 درجه(یا شاید 9 درجه) را داره و ابوذر 9 درجه(یا 8 درجه)
و اون هم به علّت سنگین و ثقیل بودن مطالب توحیدی سطوح بسیار بالا می تونه باشه که در این سطوح یک اشتباه کوچیک معرفتی می تونه موجب کفر افراد بشه
چنان که بعضی در حوزه ی عرفان حتّی در درجات بالای اون گمراه شدند و کافر شدند

سپهر

اقا سید , سلام علیکم.
پس درجه ایمان بنا به ظرفیت هر فرد بهش تعلق میگیره,و اگر دو نفر مسلمان دو فهم جداگانه ای از مساله داشتند,هیچ یک حق نداره دیگری رو متهم و تکفیر کنه.
حالا اگر فرض کنیم دو جامعه بسازیم , یکی با مدل سلمان,یکی با مدل اباذر,یعنی بگیم یه جامعه الگوش بشه سلمان,یکی هم باشه اباذر,درانتها این دو جامعه آیا در تضاد خواهند بود یا نه؟و آیا هر دو به فلاح و رستگاری میرسند؟

سیدمجید

سلام آقاسپهر؛
(ناچارم جواب این سوال شمارو درچند بخش و مورد به مورد بدهم )
بخش اول: مسلمانی = شکی درمسلمان بودن یکسان سلمان و اباذرنیست ، ولی باید به این نکته ظریف (مسلمان شدن) توجه کرد که اگرپیامبردرسرزمین حجازظهورپیدا نمیکرد امکان آشنائی اباذربااسلام آ وجودنداشت ، ولی همین اصل درمورد سلمان منتفی است ، بدین معنی اگرپیامبردرهرنقطه ای ازجهان مبعوث میگردید سلمان به موجب شواهد وقرائن مسلمان می شد.(ساده تراینکه اباذربه دعوت عمومی پیامبر مسلمان شد ولی سلمان به خواست خویش به سوی پیامبرعزیمت کرد)…………….این اولین دلیل برتری سلمان ازاباذر!

خسرو

جواب این سؤال شاید مثل این باشه که بگیم اگر جامعه ای با مدل علی (ع) بسازیم و جامعه ای با مدل اباذر یا سلمان

این ها اصلاً مدل های متفاوتی نیستند که بخوایم این رو در موردش بررسی کنیم ،

این حدیث رو نمی دونم شنیدید یا نه: حسنات الأبرار سیّئات المقرّبین ( ثواب های ابرار، گناهان مقرّبان است) این به معنی متفاوت بودن مدل ها نیست ، بلکه سطح معارف اون قدر بالاست که اون چیزی که ابرار برای خودشون ثواب می دونند اگر مقرّبان انجام بدن (چون برای اون ها ترک اولی محسوب می شه،) به نوعی گناه نامیده می شه و نه مطلق گناه

تفاوت جامعه ی با مدل سلمان و مدل ابوذر هیچ چیزی نیست ّ بلکه فقط و فقط سقف جامعه ی سلمان یه مقدار بالاتر از سقف جامعه ی اباذر می تونه باشه، همین

توحید

سلمان و ابوذر جزو اركان اربعه هستند. و هيچ‏كس از صحابه به مقاماتى كه آنان رسيده‏اند نرسيده است و در عين حال با هم تفاوت‏هايى دارند. برخى از تفاوت‏هاى سلمان و ابوذر از اين قرار است:
الف) برنامه ابوذر غفارى از آغاز بيعت با پيامبر اسلام اين بود كه فضايل حضرت على و آل على(ع) و معايب دشمنان آنان را براى مردم بيان كند و در اين راه از هيچ‏ كس نترسد.
ولى سلمان فارسى چنين وظيفه‏اى بر عهده‏اش نبود. ابوذر تا زنده بود به اين مسؤوليت خود عمل كرد.
ب ) سلمان فارسى در درجه دهم ايمان بود ولى ابوذر در درجه نهم. در حديثى از حضرت امام صادق(ع) آمده است: ايمان دَه درجه دارد. سلمان در درجه دهم، ابوذر در درجه نهم و مقداد در درجه هشتم قرار دارد.
ج ) يك نوع پيوندى ميان شخصيت ابوذر و حضرت عيسى(ع) وجود دارد. پيامبر اكرم(ص) فرمود: هر كس مى‏خواهد حضرت عيسى را ببيند، ابوذر را ببيند.
د ) يكى از تفاوت‏هاى شخصيت سلمان و ابوذر اين است كه آن حضرت درباره ابوذر فرمود: H{ما اظلّت الخضراء ولا اقلت الغبراء على ذى لهجة اصدق من ابى‏ذر، يعيش وحده و يموت وحده و يبعث وحده و يدخل الجنة وحده و هو الهاتف بفضائل وصى رسول الله على(ع) آسمان و زمين، كسى راستگوتر از ابوذر را به خود نديده‏اند. ابوذر تنها زندگى مى‏كند تنها مى‏ميرد، تنها مبعوث مى‏شود و تنها داخل در بهشت مى‏شود. اين ابوذر است كه فضايل وصى رسول خدا على(ع) را فرياد مى‏كند.
و ) پيامبر اكرم در جنگ خندق پيشنهاد سلمان را پذيرفت و به اين وسيله مسلمانان از شر دشمنان نجات يافتند.
ز ) در حديث آمده است «سلمان درياى علم است». «اگر دين در ثريا باشد، سلمان آن را به دست مى‏آورد». «سلمان بهتر از لقمان حكيم است» ولى ابوذر به اين مقام نرسيده بود.

سارا

ايمان سلمان به اين علت از ايمان ابوذر بالاتر است كه به مولاي خود اعتراض نمي كرد. در ماجراي تاريخي خطبه حضرت زهرا (س) نيز آورده اند كه ايشان بعد از برگشت به خانه به مولا علي(ع) اعتراض كرد.به گزارش بلاغ، بر اين اساس بايد نتيجه بگيريم كه ايمان ايشان داراي رتبه پايين تري از حضرت سلمان بوده است. لازم است در ابتدا اشاره كنيم كه برتري ايمان سلمان از ابوذر، به علت اعتراض به مولا و يا عدم اعتراض نبود، همان گونه كه سلمان مطيع محض مولا بود، ابوذر نيز مطيع محض بود. ابوذر هم هيچ گاه نه اعتراضي به مولاي خويش كرد و نه به خود اجازه مي داد كه به مولا اعتراض كند. هر دو جايگاه مولا و ولايت و ولي را به خوبي درك كرده بودند. بلكه برتري ايمان سلمان از ابوذر، در مراتب و درجات معرفت به خداوند بود؛ يعني معرفت و شناختي كه سلمان از خداوند داشت، ابوذر به آن اندازه از معرفت نرسيده بود.

رسولی

وسعت و عمق آگاهي هاي سلمان به حدّي رسيده بود كه براي هر كسي غير از پيامبر و امام علي ـ عليه السلام ـ قابل هضم نبود؛ چون انسان ها به اندازه ظرفيت وجودي خويش مي توانند حامل «علم» باشند. سلمان در يكي از سخنانش از مقام علمي خود اين گونه تعبير كرده است: «اي مردم! اگر من آنچه را مي دانستم شما را مطلع مي كردم، مي گفتيد سلمان ديوانه است، و يا اگر كسي من را بكشد، بر قاتل من درود مي فرستاديد».[1] از اين جهت است كه از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در اين باره نقل شده است كه فرموده: «لو علم ابوذر، ما في قلب سلمان، لقتله؛ ابوذر اگر مي دانست كه در قلب سلمان چه است، هر آينه او را به قتل مي رساند».[2] يعني به اندازه اي از معرفت خداوند رسيده بوده است كه از نظر ابوذر بعيد بوده است. بنابراين برتري سلمان بر ابوذر نه از باب اين است كه سلمان به مولا اعتراض نكرده، بلكه به دليل معرفت بالا به خداوند بوده است.

ارسام

این طور که نوشته بودند: مقداد, ده درجه ی ایمان و ابوذر نه درجه ی ایمان و سلمان فارسی هر ده درجه ی ایمان را طی کرده بود.
خواهش دارم این درجات ایمان را توضیح دهید.

ازاد

«قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (ع) الْإِيمَانُ عَشْرُ دَرَجَاتٍ فَالْمِقْدَادُ فِي الثَّامِنَةِ وَ أَبُو ذَرٍّ فِي التَّاسِعَةِ وَ سَلْمَانُ فِي الْعَاشِرَةِ» امام صادق(ع) فرمود: ايمان ده درجه دارد، مقداد در درجه هشتم و ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم ايمان است.
ِامام صادق(ع) در روايتي درجات ايمان را چنين توضيح داده اند: «عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ الْقَرَاطِيسِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(ع) فَذَكَرْتُ لَهُ شَيْئاً مِنْ أَمْرِ الشِّيعَةِ وَ مِنْ أَقَاوِيلِهِمْ فَقَالَ يَا عَبْدَ الْعَزِيزِ الْإِيمَانُ عَشْرُ دَرَجَاتٍ بِمَنْزِلَةِ السُّلَّمِ لَهُ عَشْرُ مَرَاقِيَ وَ تُرْتَقَى مِنْهُ مِرْقَاةً بَعْدَ مِرْقَاةٍ فَلَا يَقُولَنَّ صَاحِبُ الْوَاحِدَةِ لِصَاحِبِ الثَّانِيَةِ لَسْتَ عَلَى شَيْ‏ءٍ وَ لَا يَقُولَنَّ صَاحِبُ الثَّانِيَةِ لِصَاحِبِ الثَّالِثَةِ لَسْتَ عَلَى شَيْ‏ءٍ حَتَّى انْتَهَى إِلَى الْعَاشِرَةِ قَالَ وَ كَانَ سَلْمَانُ فِي الْعَاشِرَةِ وَ أَبُو ذَرٍّ فِي التَّاسِعَةِ وَ الْمِقْدَادُ فِي الثَّامِنَةِ يَا عَبْدَ الْعَزِيزِ لَا تُسْقِطْ مَنْ هُوَ دُونَكَ فَيُسْقِطَكَ مَنْ هُوَ فَوْقَكَ إِذَا رَأَيْتَ الَّذِي هُوَ دُونَكَ فَقَدَرْتَ أَنْ تَرْفَعَهُ إِلَى دَرَجَتِكَ رَفْعاً رَفِيقاً فَافْعَلْ وَ لَا تَحْمِلَنَّ عَلَيْهِ مَا لَا يُطِيقُهُ فَتَكْسِرَهُ فَإِنَّهُ مَنْ كَسَرَ مُؤْمِناً فَعَلَيْهِ جَبْرُهُ لِأَنَّكَ إِذَا ذَهَبْتَ تَحْمِلُ الْفَصِيلَ حَمْلَ الْبَازِلِ فَسَخْتَهُ» عبد العزيز قراطيسى گفت: نزد امام صادق(ع) رفتم و برخى از كارها و سخنان شيعيان را به او عرض كردم، فرمود: اى عبد العزيز ايمان ده درجه دارد، مانند نردبانى كه ده پله دارد و پله پله از آن بالا مى‏روند، كسى كه در درجه اول است به كسى كه در درجه دوم است نگويد كه تو چيزى نيستى و كسى كه در درجه دوم است به كسى كه در درجه سوم است چنين نگويد، تا رسيد به درجه دهم. فرمود: سلمان در درجه دهم و ابو ذر در درجه نهم و مقداد در درجه هشتم بودند، اى عبد العزيز، كسى را كه پايين‏تر از توست ساقط مكن كه بالاتر از تو، تو را ساقط مى‏كند، هر گاه كسى را ديدى كه پايين‏تر از توست و توانستى او را تا درجه خودت بالا برى، اين كار را بكن و چيزى را كه طاقت آن را ندارد بر او تحميل مكن كه او را مى‏شكنى، و هر كس مؤمنى را بشكند بايد جبران كند، زيرا تو اگر به بچه شتر بار شتر نه ساله را بزنى او را از ميان برده‏اى.
از ظاهر اين روايت فهميده مي شود كه اگر منظور از ده درجه ايمان، ايمان كامل است كه هيچ شكي در آن نيست و سلمان ايمانش كامل بود و هر كس به هر ميزان ايمانش كمتر باشد، درجه ايمان او پايينتر است.

یهیا راد

سلام. اگر جناب سلمان نبود دین اسلام نبود- یکی از بهترین و نخبه ترین فرماندهان استراژیک پیامبر بودند- فارغ ازینکه یک شاهزاده و نجیب زاده زرتشتی بود. ولی بقدری عظمت در وجود جناب سلمان بود که خودجوش بدنبال حقیقت عازم شهر و دیار و ملل مختلف شد،سلمان از شعور بپا شد- مثل ملت امل دوران تاریخ متعبد چیزی نپذیرفت- عظمت سلمان تنها در کلام پیامبر بود که گفت: سلمان منا اهل البیت،جناب سلمان را از خانواده خودش می دانست و همچنان گفت:آنچه را که سلمان می دانست اگر ابوذر می دانست کافر می شد.
آیا همین برای شاُن شعور و منذلت سلمان کافی نیست؟

سلطان

این گفته حضرت محمد را خیلی جاها شنیدیم .اما واقعا سلمان چی میدونست ؟؟این جناب سلمان خان چکاره بودن . ؟

ظهور

با عرض سلام و ادب

آنچه که در منابع روایی در این مورد نقل شده است،اینگونه است که در روایتی از حضرت امام صادق(ع) رسیده است که: «لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان لقال رحم الله قاتل سلمان؛( روضة المتقین، ج 5، ص 425.) اگر ابوذر می دانست آنچه را که در قلب سلمان است می گفت خدای قاتل سلمان را رحمت کند».

مرحوم علامه مجلسی در ذیل حدیث می گوید: مقصود آن است که اگر آنچه در دل سلمان بود از مراتب معرفت خدا و پیامبر(ص) و مسائل غامض قضا و قدر و امثال آن اگر آنها را به ابوذر می گفت ابوذر او را به دروغ و ارتداد نسبت می داد و محکوم به قتلش می دانست و یا آن مطالب را به دیگران می گفت و آنها سلمان را می کشتند چنانکه خود سلمان (ره) در خطبه خود گوید: علم زیادی بمن عطا شده اگر همه آنچه را می دانم به شما بگویم دسته ای می گویند سلمان دیوانه شده و دسته ای می گویند خدایا کشنده سلمان را بیامرز این یک احتمال در معنای حدیث .
احتمال دیگر آن است فاعل «قتله» علم باشد و ضمیر مفعولی به ابوذر برگردد یعنی علومی که سلمان به ابوذر می گفت او را می کشت زیرا تحمل نمی کرد و انکار می ورزید و یا آنکه تحمل کتمانش را نداشت و به مردم می گفت و او را مرتد و کافر می دانستند و می کشتند.(مرآة العقول، ج 4، ص 317 و 318.)

رویا

به نام خدا
معمولا علم به اسرار الهی این خاصیت را دارد که اگر توان فهم آن را نداشته باشی نتیجه عکس میدهد.
مانند آنچه درباره منصور حلاج حکم شد و وی را مرتد خواندند. که اتفاقا میشه گفت خودش هم در اعدام شدنش مقصر بود چرا که اسرا الهی را به کسانی که قدر فهمش را ندارند هویدا کرد.
پس جناب سلمان هم به چنان درجه ای رسیده بودند که همچین اسراری را میدانستد و البته از کسی که جزء اهل بیت شناخته میشه توقعی کمتر از این هم نیست.
رویدادی شبیه به این در زمان یکی دیگر از امامان (ع) بوده که در کتاب علل شرایع شیخ صدوق میتوانید مراجعه کنید. بدین توضیح که امام(که یادم نیست کدامشان) به شخصی درباره موضوع بالا رفتن حضرت علی(ع) از دوش پیامبر (ص) برای شکستن بتها سوال کرده بود که امام توضیحاتی میدهند و بعد میگویند چیزهای دیگری هم هست که اگر بگویم شمشیر خواهی کشید و مرا به جرم ارتداد خواهی کشت.

پریزاد

در حدیث آمده است “سلمان دریاى علم است، اگر علم در ثریا باشد، سلمان آن را به دست مى‏آورد.” سلمان به مانند لقمان حکیم برای امت من است، ولى ابوذر به این مقام نرسیده بود و قدرت هضم عمق آگاهی و علم سلمان را نداشت. شاید رمز آن در جهان دیدگی و تجربه ارزشمند آشنایی سلمان پارسی با عقاید زرتشتیان، مانوی، مسیحیان و یهودیان در طول عمر نسبتا طولانی اش بود که شخصیت او را با ابوذر غفاری که مردی راستگو، صادق و شجاع بود، متمایز کرده بود.

او در این سال های طولانی با نحوه اداره و مدیریت سرزمین های مصر، سوریه، روم، ایران و …، اقوام و ادیان مختلف آشنا شده بود و به اعتقاد نگارنده سلمان فارسی و ایمان او به اسلام از سر تحقبق و استدلال بود و به همین جهت در اوایل دوران خلافت اسلامی او با نظر مثبت علی(ع) به استانداری مدائن منصوب شد. این در حالی است که ابوذر غفاری در طول عمرش مدیریت و حکومت شهر و سرزمینی را عهده دار نشد. بنابر این می توان گفت علم و دانش عمیق سلمان فارسی به حدی وسیع و همه جانبه بود که ابوذر “انقلابی و بی باک” اگر از آن علوم و رموز آگاه می شد، چه بسا بر اثر تحمل نکردن ابعاد آن، نسبت به شخصیت و ایمان تحقیقی و استدلالی سلمان کفر می ورزید و او را مستوجب به قتل رسانیدن می دانست.

اشفته

می‌گویند ایمان سلمان به این علت از ابوذر بالاتر است که به مولای خود اعتراض نمی‌کرد، اما در ماجرای خطبه حضرت زهرا علیها السلام می‌خوانیم که بعد از برگشت به خانه به مولا علی علیه السلام اعتراض کرد، آیا ایمان ایشان از حضرت سلمان کمتر بود؟

معین

ابتدا اشاره به این که، برتری ایمان سلمان از ابوذر، به علت اعتراض به مولا و یا عدم اعتراض نبود، همان گونه که سلمان مطیع محض مولا بود، ابوذر نیز مطیع محض بود. ابوذر هم هیچ گاه نه اعتراضی به مولای خویش کرد و نه به خود اجازه می داد که به مولا اعتراض کند. هر دو جایگاه مولا و ولایت و ولی را به خوبی درک کرده بودند. بلکه برتری ایمان سلمان از ابوذر، در مراتب و درجات معرفت به خداوند بود؛ یعنی معرفت و شناختی که سلمان از خداوند داشت، ابوذر به آن اندازه از معرفت نرسیده بود.
وسعت و عمق آگاهی های سلمان به حدّی رسیده بود که برای هر کسی غیر از پیامبر صلّی الله علیه و آله و امام علی علیه السلام قابل هضم نبود؛ چون انسان‌ها به اندازه ظرفیت وجودی خویش می‌توانند حامل «علم» باشند.
سلمان در یکی از سخنانش از مقام علمی خود این گونه تعبیر کرده است: «ای مردم! اگر من آنچه را می‌دانستم شما را مطلع می کردم، می‌گفتید سلمان دیوانه است، و یا اگر کسی من را بکشد، بر قاتل من درود می‌فرستادید».[1] از این جهت است که از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله در این باره نقل شده است که فرموده‌اند: «لو علم ابوذر، ما فی قلب سلمان، لقتله؛ ابوذر اگر می‌دانست که در قلب سلمان چه است، هر آینه او را به قتل می‌رساند».[2] یعنی به اندازه‌ای از معرفت خداوند رسیده بوده است که از نظر ابوذر بعید بوده است. بنابراین برتری سلمان بر ابوذر نه از باب این است که سلمان به مولا اعتراض نکرده، بلکه به دلیل معرفت بالا به خداوند بوده است.

عالیه

امّا ماجرای حضرت زهرا سلام الله علیها:
اعتراض حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها به مولا علی علیه السلام همانند اعتراض ملائکه به خداوند و حضرت موسی علیه السلام به هارون است. در حقیقت این اعتراض‌ها، و پرسش‌ها، استفهامی است، نه انکاری. یعنی ملائکه منکر علم خداوند نبودند که به خداوند فرمودند: «موجودی را خلق کردی که در روز زمین خون ریزی و فساد کند».چون ملائکه به ظاهر امر که عبارت از خصوصیات شهوت و غضب باشد در انسان نگاه کرده، و این دو قوه اگر قابل کنترل نباشد، آثار بدی را به دنبال دارد. لذا آن سؤال و یا اعتراض را کردند. وقتی که خداوند فرمود: «آنچه من می‌دانم، شما نمی‌دانید». ملائکه ساکت شدند و قناعت کردند.
در جریان حضرت موسی علیه السلام نیز، آن حضرت غافل از انجام وظیفه هارون نبود، یعنی این گمان را به هارون نداشت که نسبت به وظیفه خود کوتاهی کرده است؛ بلکه از این جهت بود که در واقع از قومش ناراحت شده بود که چگونه در یک غیبت کوتاهی که از میان آن‌ها داشت، دوباره به جاهلیت اوّلی خود برگشتند. و اوضاع را بر خلاف انتظار دید.
در چنین وقتی بود که بر حسب بیان قرآن کریم به سختی بر آشفت. امّا وقتی که هارون توضیح داد که چرا آن‌ها را به حال خودش رها کرد، چون اختلاف در میان قومش می افتاد. حضرت موسی علیه السلام قانع شد و دست برداشت.
امّا جریان حضرت زهرا سلام الله علیها در حقیقت، رفتن فاطمه زهرا سلام الله علیها در مسجد، گرچه در ظاهر دفاع حق خود و غصب فدک بود. امّا در واقع حمایت از ولایت و امامت و رسوائی کسانی بود که چه زود بعد از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله به دوران جاهلیت برگشتند. در خطبه معروف، پس از معرفی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله درباره امامت و ولایت می فرمایند: «خدای متعال اطاعت از ما را و رهبری ما را سبب ایمنی از پراکندگی قرار داد». در فراز دیگر، نسبت خود به پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را بیان می‌کنند: «بدانید که من فاطمه و پدرم محمد صلّی الله علیه و آله است». و هم چنین در معرفی امام علی علیه السلام می فرمایند: «از مردانی است که پیوند با رسول خدا صلّی الله علیه و آله دارد و او سرور اولیای خدا و نزدیک‌ترین فرد به رسول خدا است. آن رسول گرامی، هرگاه صفی از دشمنان تشکیل می‌شد و شاخی از شیطان ظاهر می‌گردید، برادر خود (علی علیه السلام) را فرستاده، وی آتش دشمن را خاموش کرده و شاخ شیطان را نابوده کرده برمی‌گشت…».
از طرف دیگر، رفتن حضرت زهرا سلام الله علیها در مسجد با مشورت و اجازه حضرت علی علیه السلام و مولای او بود. امام علی علیه السلام چشم به راه برگشتن وی بود و از جان او نگران بود. امّا وقت برگشتن اگر به آن حضرت چنین می‌گوید: «ای فرزند ابی طالب! مانند کودک که در جنین است پرده پوشیده و در خانه نشسته‌ای مانند کسی که به او تهمت زده شده است؟ تو شاهپرهای بازها را در هم شکستی، اینک پسر ابی قحافه جسورانه مجادله می‌کند…» در ادامه می‌فرمایند: «عذرخواه من در این سخنان که با شما گفتم و کم حرمتی که صادر شد، خدای من است…».
در حقیقت، حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها همانند موسی علیه السلام که می‌دید، همه مردم به جاهلیت برگشته، به آن همه تأکیدی که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله داشتند، یعنی هارون امت پیامبر خاتم را ترک کرده و به دنبال گوساله جاهلیت رفته، ناراحت شد، و آن ناراحتی خود را آن گونه اظهار داشت، چنان که حضرت موسی علیه السلام ناراحتی خود را اظهار کرده و با دلیل هارون قانع شد.
پس از این ناراحتی فاطمه زهرا سلام الله علیها، مولا علی علیه السلام شمشیر به دست گرفت و حرکت کرد. در این هنگام، صدای اذان به گوش رسید، امیر مؤمنان علیه السلام به فاطمه زهرا سلام الله علیها فرمودند: «ای فاطمه! این نام محمد صلّی الله علیه و آله را که می‌شنوی، در شبانه روز چند بار شنیده می‌شود؛ اگر من دست به شمشیر ببرم، از این که یاور ندارم، تنهایم، قطعا شکست می‌خورم، شکست خوردن من مساوی آن است که برای همیشه نام محمد صلّی الله علیه و آله از زبان‌ها بیفتد. فاطمه زهرا سلام الله علیها می‌فرماید: به خدا سوگند به حقانیت تو شک ندارم که تو امام و مولای من هستی…».
بنابراین، نه برتری ایمان سلمان به خاطر اعتراض نکردن بر مولا بوده و نه حضرت زهرا سلام الله علیها بر مولا اعتراض کرده است، بلکه احساسات قلبی خویش و نافرمانی‌های امت را آن گونه اظهار داشته است، چنان که در پایان به حقانیت مولا علی علیه السلام اعتراف کرده است.

مهدی

در مورد جناب سلمان و ابوذر در روایت آمده است: اگر ابوذر آنچه را که در قلب و درون سلمان است می دانست، حتماً او را می کشت. این یعنی چه؟

سبحان

حدیث مذکور به این صورت وارد شده است: «به خدا قسم اگر ابوذر آن چه در قلب سلمان بود می دانست هر آینه او را می کشت».(اصول کافی، ج ۱، ص ۴۰۱؛ بصائر الدرجات، ص ۴۵) سلمان و ابوذر جزء ارکان اربعه هستند. و هیچ کس از صحابه به مقاماتى که آنان رسیده اند نرسیده است و در عین حال با هم تفاوت هایى دارند. برخى از تفاوت هاى سلمان و ابوذر از این قرار است:الف) برنامه ابوذر غفارى از آغاز بیعت با پیامبر اسلام این بود که فضایل حضرت على و آل على(ع) و معایب دشمنان آنان را براى مردم بیان کند و در این راه از هیچ کس نترسد. ولى سلمان فارسى چنین وظیفه اى بر عهده اش نبود. ابوذر تا زنده بود به این مسؤولیت خود عمل کرد. ب ) سلمان فارسى در درجه دهم ایمان بود ولى ابوذر در درجه نهم. در حدیثى از حضرت امام صادق(ع) آمده است: ایمان دَه درجه دارد. سلمان در درجه دهم، ابوذر در درجه نهم و مقداد در درجه هشتم قرار دارد. ج ) نوعی پیوند میان شخصیت ابوذر و حضرت عیسى(ع) وجود دارد. پیامبر اکرم(ص) فرمود: هر کس مى خواهد حضرت عیسى را ببیند، ابوذر را ببیند. د ) یکى از تفاوت هاى شخصیت سلمان و ابوذر این است که آن حضرت درباره ابوذر فرمود: «ما اظلّت الخضراء ولا اقلت الغبراء على ذى لهجة اصدق من ابى ذر، یعیش وحده و یموت وحده و یبعث وحده و یدخل الجنة وحده و هو الهاتف بفضائل وصى رسول الله على(ع)؛ آسمان و زمین، کسى راستگوتر از ابوذر را به خود ندیده اند. ابوذر تنها زندگى مى کند تنها مى میرد، تنها مبعوث مى شود و تنها داخل در بهشت مى شود. این ابوذر است که فضایل وصى رسول خدا على(ع) را فریاد مى کند». و ) پیامبر اکرم در جنگ خندق پیشنهاد سلمان را پذیرفت و به این وسیله مسلمانان از شر دشمنان نجات یافتند. ز ) در حدیث آمده است «سلمان دریاى علم است». «اگر دین در ثریا باشد، سلمان آن را به دست مى آورد». «سلمان بهتر از لقمان حکیم است» ولى ابوذر به این مقام نرسیده بود.

ماجده

از امام صادق(ع) نقل شده است که: روزى در نزد امام زین العابدین(ع) صحبت از تقیه شد، حضرت فرمود: به خدا قسم اگر ابوذر مى دانست آنچه را در قلب سلمان است، هر آینه او را مى کشت. در حالى که پیامبر(ص) عقد برادرى بین آن دو بست، پس گمان شما به سایر مردم چیست. علم علما (ائمه طاهرین) سخت و سنگین است و نمى تواند آن را تحمل کند؛ مگر نبی مرسل یا ملک مقرب یا بنده مؤمنى که خداوند قلب او را براى ایمان امتحان کرده باشد. آن گاه فرمود سلمان از علما گردید چون شخصى از ما اهل بیت بود.(بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۴۳) گفتنى است که آنچه در قلب سلمان بوده از معارف توحیدى و پیامبر و ائمه(ع) بالاتر از معارفى بوده که ابوذر مى دانسته و سلمان آنها را از او کتمان مى کرده است که اگر براى او اظهار مى کرد ابوذر سلمان را نسبت کفر مى داد و قتل او را واجب مى دانست. یا این که دانستن این مطالب سبب کشته شدن خود ابوذر مى شد، از این جهت که نمى توانست آن اسرار را تحمل کند.

جواد

حقیقت این است که از این روایت تنها این مطلب استفاده می شود که بعضی از انسانها ظرفیت تحمل شنیدن و دانستن برخی معارف عالی را ندارند و در مقابل برخی دیگر از چنین ظرفیتی برخوردارند اما اين ادعا ‌كه‌ مقصود از آن‌ معارف‌ بلند و عالي‌اي‌ كه‌ برخي‌ طاقت‌ و استعداد دريافت‌ آن‌ راندارند، از سنخ معارف‌ فلسفي‌ و يا عرفاني‌ يوناني‌ و مثلا نظریه وحدت وجود و دیگر نظریات فلسفی و عرفانی است‌، نیاز به دلیل دیگري دارد و این روایت نمی تواند مثبت آن باشد.
آيا به‌ سلمان‌، معارف‌ فلسفي‌ و يا عرفاني‌ مصطلح‌ از جانب‌ رسول‌ گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و یا از جایی دیگر القاء شده‌ بود كه‌ ابوذر ظرفيت‌ دريافت‌ و فهم‌ آن‌ها را نداشت‌؟! و مثلا سلمان هم مثل عرفا و صوفیه قائل به این بود که هر بت و معبودی و حتی گوساله سامری را اگر کسی عبادت کند، خداوند را عبادت کرده و ابوذر تاب شنیدن این لطیفه! عرفانی را نداشت و اگر از سلمان می شنید او را تکفیر می کرد و می کشت؟!

گوهری

اما در مورداين‌كه‌ مفهوم‌ روايت‌ فوق‌ چيست‌ و آن معارف بلند و بالایی که سلمان ظرفیت آن را داشت و ابوذر نداشت، چیست، اگر چه در خود روایت به آن تصریح نشده است امااز برخي‌ شواهد چنين‌ بر مي‌آيد كه‌ از جمله‌ معارفي‌ كه‌ سلمان‌ واجد آن‌ بود اماديگران‌ و از جمله‌ شايد ابوذر ظرفيت‌ هضم‌ و پذيرش‌ آن‌ را نداشت‌، مراتب‌فضيلت‌ و مقامات‌ عاليه‌ امیر المؤمنین عليه السلام است‌. مرحوم‌ طبرسي‌ در كتاب‌ احتجاج‌از قول‌ سلمان‌ چنين‌ نقل‌ مي‌كند كه‌ اگر من‌ همه‌ آنچه‌ را كه‌ درباره فضايل‌اميرالمؤمنين‌ علي عليه السلام مي‌دانم‌ براي‌ شما بازگو كنم‌، عده‌اي‌ از شما من‌ را مجنون‌خواهيد دانست‌ و عده‌اي‌ ديگر خواهيد گفت‌: خدايا قاتل‌ سلمان‌ را بيامرز.
علامه مجلسي‌ در بحار الانوار در ارتباط‌ با همين‌ حديث‌ توضيحي‌ دارد كه‌خواندني‌ است‌:
« بعضي‌ ازمتكلمان‌ و محدثان‌ در مسأله‌ غلو و مصاديق‌ آن‌ زياده‌روي‌ كرده‌ و به‌ دليل‌كوتاهي‌ و كاستي‌شان‌ در شناخت‌ ائمه عليهم السلام و مراتب‌ عالي‌ و مقامات‌ غريب‌ آنان‌،بسياري‌ از راويان‌ ثقه‌ و معتمد را به‌ دليل‌ آن‌كه‌ معجزات‌ و امور خارق‌العاده‌ رااز ائمه عليهم السلام نقل‌ كرده‌ بودند، غالي‌ دانستند با آن‌كه‌ در روايات‌ متعددي‌ ازائمه عليهم السلام است‌ كه‌ «ما را رب‌ّ و شريك‌ خداوند ندانيد و هر آنچه‌ مي‌خواهيد،درباره (فضايل‌ و مقامات‌) ما بگوييد كه‌ هرگز به‌ نهايت‌ آن‌ نخواهيد رسيد» و نيزروايت‌ است‌ كه‌ «امر ما [مقامات‌ و فضائل‌ ائمه عليهم السلام] به‌ گونه‌اي‌ سخت‌ و باورنكردني‌ است‌ كه‌ جز فرشته‌اي‌ مقرب‌ يا پيامبري‌ مرسل‌ و يا بنده مومني‌ كه‌خداوند دلش‌ را در ايمان‌ آزموده‌ است‌، تاب‌ تحمل‌ و باور آن‌ را ندارد.» و نيز ازهمين‌ مقوله‌ است‌ اين‌ روايت‌ كه‌ «اگر ابوذر بر آنچه‌ كه‌ در قلب‌ سلمان‌ بود، اطلاع‌مي‌يافت‌، او را مي‌كشت» و رواياتي‌ ديگر از اين‌ قبيل‌.»

حمیده

مرحوم میرزای قمی صاحب قوانین الاصول و اصولی و فقیه بزرگ عهد قاجار در رساله ای که بر رد اعتقاد ابن عربی مبنی بر مؤمن رفتن فرعون از این دنیا نوشته است، در بخشی از این رساله می گوید صوفیه در پاسخ به این اشکال که چرا خلاف آیات و روایات سخن می گویید، می گویند این سخنان ما جزء اسرار است و عموم مردم طاقت شنیدن آن را ندارند و بنای قران و روایات هم سخن گفتن به اندازه عقول مردم بوده است. بعد ایشان در پاسخ به این حرف چنین می نویسد:
«سَلّمنا که اسرار انبیا و ائمّه آن باشد که شما می گویید، لکن امر کرده اند به کتمان اسرار ایشان و نهی کرده اند از افشای آن ها در کمال تأکید. پس این فریاد کردن های این جماعت و این سخن ها را در میان مردم عوامّ گفتن، بلکه دشمنی با ایشان است؛ چنان که احادیث بسیار دلالت دارد بر حرمت افشای اسرار.و من هر چند قبول ندارم که آن اسرار این باشد که این جماعت می گویند؛ لکن اگر همین باشد که این ها می گویند، پس جواب امام های خود را چگونه می دهند که ایشان گفتند: پنهان کنید، و این ها افشا می کنند؟ و بر فرض که متمسّک شوند در اثبات این معنی به حدیث پیغمبر صلی الله علیه و آله که فرمود: « لو علم أبوذر ما فی قلب سلمان لقتله» و در بعضی روایات: «لکفره»؛ یعنی اگر أبوذر می دانست در دل سلمان چه چیز است، هر آینه می کشت او را، یا حکم به کفر او می کرد.ما می گوییم که: شکیّ نیست که در این صورت لازم بود پنهان داشتن آنچه در دل داشت، و اگر اظهار می کرد، از مرتبه سلمانی در می رفت و فسق او ظاهر می شد که باعث قتل خود می شد، یا باعث تهمت او به کفر می شد، و لکن ابوذر که او را می کشت یا تکفیر می کرد از مرتبه ابوذری در نمی رفت، بلکه مرتبه او به سبب اطاعت و اتیان به تکلیف خود بالا می رفت…
پس چگونه شد که این جماعت اسرار به هر کس می گویند، حتی آن کسانی که قابلیت نوکری ابوذر را ندارند! و این ها قابل اسرار هستند و ابوذر قابل نبود؟!
اگر انصاف باشد معلوم می شود که این جماعت، چقدر گمراه، و آن ها که تصدیق این ها می کنند چقدر بی خبر و دور از راهند! …»

رضا

یک روز رسول خدا (ص) ، سلمان فارسی و ابوذر غفاری راکه از یاران بلند مقام و ممتاز آن حضرت بودند، نزد خویش فرا خواند و به هر یک مبلغ پولی هدیه داد.

سلمان وقتی حضور پیامبر (ص) را ترک گفت، پولی را که دریافت داشته بود، درمسیر خود میان بی نوایان و تهی دستان تقسیم کرد، اما ابوذر آن پول را، صرف مخارج معاش و زندگی خویش نمود.

روز بعد که آن حضرت آن دو را دعوت نموده بود، دستور داد سنگی را با آتش داغ کنند و سلمان و ابوذر بالای آن رفته، توضیح دهند با پولی که دریافت داشته اند، چه کرده اند؟

سلمان، روی سنگ داغ رفت و قبل از آن که گرفتار ناراحتی و آسیبی شود، به طور سریع گفت: انفقت فی سبیل الله.

پولی را که به من دادی، در راه خدا به نیازمندان پرداخت کردم.

اما وقتی نوبت به ابوذر رسید، بالای سنگ قرار گرفت و خواست موارد مصرف دریافتی خود را بیان کند، داغی سنگ به او مهلت نداد و قبل از آن که بتواند حساب خود را پس بدهد، از سنگ پایین آمد!

رسول خدا (ص) فرمود: ای ابوذر! تو را مورد عفو قرار دادم، اما این را بدان، کسی که طاقت تحمل این سنگ داغ را ندارد، هرگز نمی تواند حرارت آتش دوزخ راتحمل کند

البته توجه داریم، که مقام سلمان و ابوذر خیلی از این مراحل بالاتر بوده، رسول خدا (ص) آنان را خوب می شناخت و آنان هم در مراحل مختلف سخت و طاقت فرسا، امتحان خود را داده، و ایمان و زهد و صداقت و عدالت خویش را، بارها به اثبات رسانده بودند، و اگر پیامبر (ص) چنین آزمایشی را از آنان به عمل آورده باشد، عمدتا به منظور عبرت و آموزش دیگران بوده است.

بانو

با سلام خدمت دوستان عزیز من سوالی داشتم تفاوت شخصيت ابوذر و سلمان از نظر آموزه هاي اسلام، در چيست؟

اراسته

سلمان و ابوذر جزو اركان اربعه هستند. و هيچ‏كس از صحابه به مقاماتى كه آنان رسيده‏اند نرسيده است و در عين حال با هم تفاوت‏هايى دارند. برخى از تفاوت‏هاى سلمان و ابوذر از اين قرار است:
الف) برنامه ابوذر غفارى از آغاز بيعت با پيامبر اسلام اين بود كه فضايل حضرت على و آل على(ع) و معايب دشمنان آنان را براى مردم بيان كند و در اين راه از هيچ‏ كس نترسد.
ولى سلمان فارسى چنين وظيفه‏اى بر عهده‏اش نبود. ابوذر تا زنده بود به اين مسؤوليت خود عمل كرد.
ب ) سلمان فارسى در درجه دهم ايمان بود ولى ابوذر در درجه نهم. در حديثى از حضرت امام صادق(ع) آمده است: ايمان دَه درجه دارد. سلمان در درجه دهم، ابوذر در درجه نهم و مقداد در درجه هشتم قرار دارد.
ج ) يك نوع پيوندى ميان شخصيت ابوذر و حضرت عيسى(ع) وجود دارد. پيامبر اكرم(ص) فرمود: هر كس مى‏خواهد حضرت عيسى را ببيند، ابوذر را ببيند.
د ) يكى از تفاوت‏هاى شخصيت سلمان و ابوذر اين است كه آن حضرت درباره ابوذر فرمود: H{ما اظلّت الخضراء ولا اقلت الغبراء على ذى لهجة اصدق من ابى‏ذر، يعيش وحده و يموت وحده و يبعث وحده و يدخل الجنة وحده و هو الهاتف بفضائل وصى رسول الله على(ع) آسمان و زمين، كسى راستگوتر از ابوذر را به خود نديده‏اند. ابوذر تنها زندگى مى‏كند تنها مى‏ميرد، تنها مبعوث مى‏شود و تنها داخل در بهشت مى‏شود. اين ابوذر است كه فضايل وصى رسول خدا على(ع) را فرياد مى‏كند.
و ) پيامبر اكرم در جنگ خندق پيشنهاد سلمان را پذيرفت و به اين وسيله مسلمانان از شر دشمنان نجات يافتند.
ز ) در حديث آمده است «سلمان درياى علم است». «اگر دين در ثريا باشد، سلمان آن را به دست مى‏آورد». «سلمان بهتر از لقمان حكيم است» ولى ابوذر به اين مقام نرسيده بود.

مشتاق

می خواهم درباره این حدیث از رسول اکرم(ص) که فرموده اند:
لوعلم‌ ابوذر ما فی‌ قلب‌ سلمان‌ لقتله‌
(الصفار، محمد بن‌ الحسن‌، بصائر الدرجات/ ‌۴۵ )
یا در جای دیگر به این صورت است:
(به خدا قسم اگر ابوذر آن چه در قلب سلمان بود می دانست هر آینه او را می کشت) (اصول کافی، ج ۱، ص ۴۰۱؛ بصائر الدرجات، ص ۴۵)
من را راهنمایی کنید . مگه سلمان چی می دانست؟
در حالی که من شنیدم که هر دو آنها مومن واقعی هستند و پیامبر بین آنها پیمان برادری بسته است .

اختر

طبق روایات، سلمان فارسى در درجه ی دهم ایمان بود ولى ابوذر در درجه ی نهم بود. در حدیثى از حضرت امام صادق(ع) آمده است: ایمان دَه درجه دارد. سلمان در درجه دهم، ابوذر در درجه نهم و مقداد در درجه هشتم قرار دارد.
از امام صادق(ع) نقل شده است که: روزى در نزد امام زین‏العابدین(ع) صحبت از تقیه شد، حضرت فرمود: به خدا قسم اگر ابوذر مى‏دانست آنچه را در قلب سلمان است، هر آینه او را مى‏کشت. در حالى که پیامبر(ص) عقد برادرى بین آن دو بست، پس گمان شما به سایر مردم چیست؟ علم علما (ائمه طاهرین) سخت و سنگین است و نمى‏تواند آن را تحمل کند؛ مگر نبی ‏مرسل یا ملک مقرب یا بنده ی مؤمنى که خداوند قلب او را براى ایمان امتحان کرده باشد. آن گاه فرمود سلمان از علما گردید چون شخصى از ما اهل بیت بود.(بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۴۳)
طبق این حدیث اگر ابوذر آنچه را در قلب سلمان است مى‏دانست ، هر آینه ابوذر سلمان را مى‏کشت. در این صورت، در مورد اینکه چه در قلب سلمان بوده است؟ آنچه از این روایات قابل استفاده است همین اندازه است که: علم سلمان برای ابوذر قابل درک نبوده و او گمان کفر، شرک و ارتداد در مورد صاحب این علم می برده است. و او را واجب القتل می دانسته است. چون در صورت ارتداد است که شخص مسلمان مهدور الدم می شود. از دیگر سو، ارتداد یا در صورت نفی اصل دین و ضروریات عملی آن است و یا در صورت نفی اصول اعتقادی دین ( توحید، نبوت و معاد ) است. در مورد سلمان احتمال نفی دین یا ضروریات دین احتمالی باطل و بی معناست. طبعا گمان ارتدادی که ممکن بوده ابوذر نسبت به سلمان پیدا کند، در حوزه توحید واصول اعتقادات بوده است و طبعا از علومی بوده است که مطابق اعتقادات رایج بین عموم مومنین نبوده و بطور عادی و بر اساس ظواهر آیات قرآن و بیانات نبی اکرم و ائمه ( علیهم السلام ) قابل درک نبوده است. اما اینکه جزئیات این علم چه بوده است برای ما هم معلوم نیست؛ و نمی تواند هم معلوم باشد؛ مگر اینکه به حدّ سلمان برسیم.

مظلوم

شاید هم ضمیر در «قتله» به خود ابوذر برگردد؛ یعنی: « اگر ابوذر آنچه را در قلب سلمان است مى‏دانست ، هر آینه آن علم، ابوذر را مى‏کشت.»
معارفی که در قلب سلمان بوده، بالاتر از معارفى بوده که ابوذر مى‏دانسته و دانستن این مطالب سبب کشته شدن خود ابوذر مى‏شد، از این جهت که نمى‏توانست آن اسرار را تحمل کند. نظیر آنچه در مورد صحابی امیرالمومنین ( ع )، همام، هنگام شنیدن صفات متقین روی داد؛ که جریانش در خطبه ی همان ( خطبه ۱۸۴ یا ۱۹۳) آمده است. در مورد ذعلب یمانی ـ از اصحاب امیر مؤمنان (ع) ـ نیز وارد شده که امیر مؤمنان(ع) معارفی از توحید برایش بیان نمود و ذعلب تاب نیاورد و از هوش رفت؛ ولی بعد از مدّتی به هوش آمد. ایمان داراى مراتب و درجاتى است. هر چه درجات ایمان بالاتر باشد، درک شخص از معارف الهى گسترده‏تر خواهد بود و این معارف براى کسانى که به آن نرسیده‏اند قابل تحمل نخواهد بود؛ چنان که اگر سلمان هم آنچه در قلب ائمه(ع) بود مى‏دانست، نمى‏توانست آن را تحمل کند.

منتظری

به خاطر همین تفاوت درک نسبت به حقیقت است که گاهی برخی علمای اسلام نسبت به هم بدبین می شوند و همدیگر را محکوم می کنند، تا جایی که برخی فقها، حکمای قائل به اصالت وجود یا عرفای قائل به وحدت وجود را کافر و نجس می دانند. البته حقیقت، واحد است و اختلافی در حقیقت نیست ولی تفاوت در روش های شناخت، موجب تفاوت در دریافت و ادراک ما از حقیقت می شود.
از برخی‌ شواهد چنین‌ بر می‌آید که‌ از جمله‌ معارفی‌ که‌ سلمان‌ واجد آن‌ بود اما دیگران‌ و از جمله‌ شاید ابوذر ظرفیت‌ هضم‌ و پذیرش‌ آن‌ را نداشتند، مراتب ‌فضیلت‌ و مقامات‌ عالیه‌ امیر المؤمنین علیه السلام است‌. مرحوم‌ طبرسی‌ در کتاب‌ احتجاج‌از قول‌ سلمان‌ چنین‌ نقل‌ می‌کند که‌ اگر من‌ همه‌ آنچه‌ را که‌ درباره فضایل‌امیرالمؤمنین‌ علی علیه السلام می‌دانم‌ برای‌ شما بازگو کنم‌، عده‌ای‌ از شما مرا مجنون‌ خواهید دانست‌ و عده‌ای‌ دیگر خواهید گفت‌: خدایا قاتل‌ سلمان‌ را بیامرز. ( احتجاج‌ طبرسی۱/‌ ۱۴۹)
علامه مجلسی‌ در بحار الانوار در ارتباط‌ با همین‌ حدیث‌ توضیحی‌ دارد که‌ خواندنی‌ است‌:
« بعضی‌ ازمتکلمان‌ و محدثان‌ در مسأله‌ غلو و مصادیق‌ آن‌ زیاده‌روی‌ کرده‌ و به‌ دلیل‌کوتاهی‌ و کاستی‌شان‌ در شناخت‌ ائمه علیهم السلام و مراتب‌ عالی‌ و مقامات‌ غریب‌ آنان‌، بسیاری‌ از راویان‌ ثقه‌ و معتمد را به‌ دلیل‌ آن‌که‌ معجزات‌ و امور خارق‌العاده‌ را از ائمه علیهم السلام نقل‌ کرده‌ بودند، غالی‌ دانستند با آن‌که‌ در روایات‌ متعددی‌ ازائمه علیهم السلام است‌ که‌ «ما را رب‌ّ و شریک‌ خداوند ندانید و هر آنچه‌ می‌خواهید،درباره (فضایل‌ و مقامات‌) ما بگویید که‌ هرگز به‌ نهایت‌ آن‌ نخواهید رسید» و نیزروایت‌ است‌ که‌ « امر ما [مقامات‌ و فضائل‌ ائمه علیهم السلام] به‌ گونه‌ای‌ سخت‌ و باورنکردنی‌ است‌ که‌ جز فرشته‌ای‌ مقرب‌ یا پیامبری‌ مرسل‌ و یا بنده مومنی‌ که‌خداوند دلش‌ را در ایمان‌ آزموده‌ است‌، تاب‌ تحمل‌ و باور آن‌ را ندارد.» و نیز ازهمین‌ مقوله‌ است‌ این‌ روایت‌ که‌ « اگر ابوذر بر آنچه‌ که‌ در قلب‌ سلمان‌ بود، اطلاع‌می‌یافت‌، او را می‌کشت» و روایاتی‌ دیگر از این‌ قبیل‌.»( بحارالانوار۲۵/ ۳۴۶)
البته گفتنی است که خود علّامه مجلسی (ره) هم در ترسیم حدّ و مرز غلوّ دچار لغزشهایی شده است. چرا که معرفت خودش هم به مقامات اهل بیت(ع) چندان بالا نبود. لذا ایشان هم همان برخوردی را با عرفا داشته که محدّثان با برخی راویان اهل معنا کرده اند.

داوود

سلمان چگونه«منا اهل البیت»شد؟

زینب

طبق نوشته مورخان مهاجر و انصار هر كدام مى‏خواستند سلمان را از خود بدانند حال آنکه سلمان نه اهل مكه بود تا مهاجرت كرده باشد و جزء مهاجران اصطلاحى بشمار آيد، و نه اهل مدينه بود كه پيامبر (ص)را دعوت كرده باشد و از انصار بشمار آيد، بلكه فردى بود كه از فارس براى دريافت حقيقت و رسيدن به راه حق كوشش مى‏كرد و همه مشكلات آن را تحمل كرده بود، لذا پيامبر با جمله خود «سلمان منا اهل البيت» اين اختلاف را فيصله داد، و او را به اهل بيت خود كه تنها يك حقيقت را در زندگى مى‏بينند و از آن پيروى مى‏كنند و آن حق و صراط مستقيم است، ملحق نمود.

در فرازی دیگر مرحوم علّامه مجلسى در شأن ورود حديث‏ «سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»مطلبى نقل مى‏كند كه روزى سلمان فارسى وارد مجلس رسول خدا شد. حاضران او را گرامى داشتند و به احترام سن و سال و ارتباط زياد وى با پيغمبر اكرم او را احترام كردند و به صدر مجلس هدايت نمودند.

ناگهان «عمر» وارد شد نگاهى به او كرد و گفت: اين مرد عجمى كه در ميان عرب‏ها در بالا نشسته است كيست؟ پيغمبر اكرم (ناراحت شد و) به منبر رفت و خطبه‏اى خواند و فرمود: همه انسان‏ها از زمان خلقت آدم تا امروز؛ مانند دندانه‏هاى شانه برابرند«لا فَضْلَ لِلْعَربيِّ عَلَى الْعَجَمي وَلا لِلْأحْمَرِ عَلَى الْأسْوَدِ إلّابِالتَّقْوى‏؛عرب بر عجم و سفيد پوست بر سياه‏پوست برترى ندارد جز با تقوا» سپس افزود:«سَلْمَانُ بَحْرٌ لَايُنْزَفُ وَكَنْزٌ لَا يَنْفَدُ سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ سَلْسَلٌ يَمْنَحُ الْحِكْمَةَ وَيُؤْتِي الْبُرْهَانَ؛سلمان درياى عميقى است كه آبش تمام نمى‏شود و گنجى است كه پايان نمى‏گيرد سلمان از ما اهل بيت است سلمان آبشارى است كه پيوسته علم و دانش و برهان از او فرو مى‏ريزد».

نفیسه

بنام خدا
سلام
سلمان فارسی چگونه به بالاترین مرتبه نزد پیامبر اعظم میرسد که از اهل بیت ایشان میگردد آیا او به دنبال حقیقت بوده وبا پرسشگری به این مرتبه رسیده روش او چگونه بوده است

کرامان

سلمان فارسی از همان ابتدا انسانی خداپرست بود و هیچگاه بت نپرستید و تمام عمر در پی یافتن دین حق بوده و هنگامی که حقانیت را در اسلام دید با تمام وجود تابع محض رسول خدا و معصومین علیهم السلام شد لذا به بالاترین مرتبه ایمان رسید و رسول خدا(ص) وی را از اهل بیت دانست. سرگذشت این صحابی بزرگوار قبل از اسلامش اینگونه در تاریخ ذکر شده است:
در کودکى در مناطقی رشد یافت که مهد سه دین مهم آن روز بود که عبارتند از: مسیحیت نسطوری، زرتشتی و مانوی.( دایره المعارف تشیع، ص۲۶۲) آمده است که وی به دین عیسوى گرایید. برخی معتقدند چون وی از کشیشان شنیده بود که ظهور پیامبر اسلام نزدیک شده است، خانه پدر را ترک گفت و در جست‌وجوى آن پیامبر به سفر پرداخت.( همان) به سوریه رفت و چندى در مناطق مختلفی همچون: شام، موصل و نَصیبَیْن نزد کشیشان متعددی اقامت جست تا آن که در بلاد عرب به اسارت قبیله‌ای به نام «بنى‌کلب» درآمد. مدتی بعد مردى از قبیله «بنى‌قریظه»( بنی‌قریظه یکی از قبایل یهودی ساکن در شهر یثرب,شهری که بعدها به دلیل هجرت پیامبر به مدینه مشهور شد بود) او را خرید و به یثرب (مدینه) برد. در این شهر، از ظهور پیامبر خدا صلى الله علیه وآله آگاه شد و چون گفته‌ها و نشانه‌هایى را که از کشیش مراد خود شنیده بود، در آن حضرت دید، به زودى اسلام آورد. رسول اکرم صلى الله علیه وآله او را از مالک یهودی‌اش خرید و آزاد کرد. از آن موقع سلمان ملازم رسول صلى الله علیه وآله بود و نزد او منزلتى خاص یافت. از جمله اقدامات به یادگار مانده از وی، پیشنهاد کندن خندق در غزوه خندق یا جنگ احزاب می‌باشد. کندن این خندق در باز داشتن تجاوز مشرکان به شهر مدینه اثرى بزرگ داشت.( یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمه: ابراهیم آیتی، ج۱، ص ۴۰۹) بنابر روایتى مشهور، رسول اکرم صلى الله علیه وآله سلمان را از اهل بیت شمرده است.( مجمع البیان، ج ۲، ص ۴۲۷) به هنگام رحلت پیامبر خدا(ص) سلمان فارسی در مدینه حضور نداشت و پس از بازگشت جمله تاریخی خود را خطاب به مردم مدینه به زبان فارسی فرمود که «کردید و نکردید». آن‌گاه سلمان در شمار اصحاب امام على علیه السلام در آمد و از مؤمنان به خلافت بلافصل او گردید. او نزد امام على علیه السلام نیز منزلتى بزرگ داشت. حضرت على علیه السلام، سلمان را دریایى مى دانست که قعرش دست نایافتنى است. (ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج ۳، ص‏۳۴۲)

مرادیان

درباره شخصیت سلمان روایات فراوانی وجود دارد:
الف. سلمان از ما اهل البیت است.
ب. سلمان دریای علم است.
ج. اگر دین در ثریا باشد سلمان آن را به دست می آورد.
د. سلمان بهتر از لقمان حکیم است.
ه. ایمان ده درجه دارد. مقداد در درجه هشتم، ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم است.
و. به سلمان،‌ سلمان فارسی نگویید بلکه سلمان محمدی بگویید.
ز. سلمان،‌ محدث بود.
ح. سلمان، اسم عظیم تعلیم دیده بود.
ط. کسی فقیه تر از سلمان نبود.( مجلسی، بحار الانوار،‌ ج۲۲ ص ۳۱، ۳۳۱، ۳۴۱، ۳۴۷،۳۸۵ ؛ شیخ طوسی، اختیار معرفه الرجال معروف به رجال کشی، ص۶)
منصور بزرج، از امام صادق علیه السلام پرسید:آقا! یاد سلمان فارسى را فراوان از شما مى‏شنوم؛ سبب چیست؟
امام مهربانانه منصور را نگریست و فرمود: مگو سلمان فارسى؛ بگو سلمان محمدى. سبب آن که من او را فراوان یاد مى‏کنم، این است که در او سه خصلت عظیم است که به آن آراسته بود؛
الف. خواسته امیرمؤمنان علیه السلام را بر هواى نفس خود ترجیح مى‏داد.
ب. فقرا را دوست مى‏داشت و آنان را بر صاحبان ثروت و قدرت ترجیح مى‏داد.
ج. به دانش و دانشمندان محبت مى‏ورزید.( مجلسی، بحارالانوار، ج ۲۲، ص۳۳۷).

محسن

با سلام و ادب و سپاس
الف. همه کمالات انسان والایی مانند سلمان محمدی ع در عبودیت و بندگی او است . هر گمالی در گرو بندگی و عبودیت است و انسانی که در مسیر بندگی حقیقی خداوند قدم بگذارد به اوج کمالات انسانی و الهی نائل می گردد و چون اوج عبودیت و بندگی در انبیا و اولیای الهی است آخرین درجات کمال از آن انها است .
به طور خلاصه می توان گفت علت اصلی رسیدن جناب سلمان به این مقامات و منازل معنوی عبد خدا بودن و عبودیت او و نیز تسلیم پیامبر ص و اهل بیت ع بودن او و ذوب و فانی بودن در رسول خدا ص و خاندان پاک او است .
ب. مقام سلمان فارسی از نظر روایات
امام صادق ع در روایتی می فرماید :
سلمان باب الله من عرفه کان مومنا و من انکره کان کافرا(بحارالانوار ج۲۲ص۳۷۳)
یعنی سلمان باب الله است .کسی که او را بشناسد مومن است و کسی که او را انکار و رد کند کافر است .
و با توجه به روایتی که از رسول خدا ص امده است :
سلمان منا اهل البیت(الکافی ج۱ص۴۰۱) ؛ سلمان از ما اهل بیت ع است .
در واقع کسی که او را رد کند اهل بیت را رد کرده و کسی که او را قبول کند اهل بیت را قبول کرده است .
در روایتی دیگر در باره حضرت سلمان ع آمده است :
ادرک من العلم الاول و الاخروالظاهروالباطن (بحارالانوار ج۲۲ص۳۱۸)
اول و آخر و ظاهر و باطن علم و دانش را درک کرده است .
و در روایتی دیگر می خوانیم :
کنز لا ینفد بحر لا ینزف(بحارالانوار ج۲۲ص۳۴۸) ؛ سلمان گنجی بی پایان و دریایی بیکرانه است .

fa فارسی
X